اينجا يكي از محلات محروم شهر است. محروم كه ميگويم منظورم محروم از لطف مسئولان و برنامهريزان شهري است وگرنه اين بندگان خدا از همه بيشتر مورد لطف و مرحمت خدا قرار دارند مخصوصاً اينكه اينجا خيلي از همين مردم زحمتكش و كارگر بدون سحري روزه ميگيرند و افطارشان را هم با يك لقمه نان و پنير باز ميكنند و از قر و فرهاي بالاي شهر در اين منطقه خبري نيست. آدمهاي اينجا مؤمناني هستند كه بعد از افطار حتماً در جلسات قرائت قرآن شركت ميكنند.
حالا در اين گير و دار و در حالي كه خيليها شبهاي خنك تابستان را فرصت مغتنمي براي شبگردي ميدانند و بعضيها هم بعد از افطار با ماشينهاي مدل به مدل، خود را به ييلاقات شهر ميرسانند تعدادي جوان بيادعا پيدا شدهاند كه بدون هيچ چشمداشتي و فقط و فقط براي رضاي خدا و به تأسي از مولايشان علي(ع)، خانه به خانه را هر شب در ميزنند و غذاي افطار و سحر مردم محروم اين منطقه را توزيع ميكنند.
تجربه يك حس زيبا
حس خوبي است وقتي با اين آدمها همراه ميشوم بيآنكه بدانم اصلاً اينجا چهكار ميكنم؟ آيا من لايق حضور در اين جمع بچههاي باصفا هستم يا نه؟ هنوز توي همين فكرها هستم كه «جواد» ميزند پشت شانهام و ميگويد هنوز كه تو فكري پسر؟ بدو، بدو كه دير شد. سحر نزديك است. راست هم ميگويد. چيزي به سحر نمانده، شايد كمتر از دو ساعت ديگر. جواد از آن بچههاي باصفاست. مسجدي و دوستداشتني. سرش درد ميكند براي كمك كردن به اين و آن. اصلاً اگر يك روز گرهي از كسي باز نكند آن روز برايش شب نميشود. پدرش هم همينطور است. روحاني مسجد محل را ميگويم. «حاجآقا خليلي». پدر جواد است و اصلاً باعث و باني اين كارهاي قشنگ اوست.
وقتي با بچهها همراه ميشوم متوجه ميشوم اين بچهها كه خدا خيرشان بدهد هر شب هزار وعده افطاري و هزار وعده سحري را بين مردم اين منطقه توزيع ميكنند يعني هر شب دو هزار وعده غذا و 30 شب ماه رمضان ميشود 60هزار وعده غذا.
اولش با خودم فكر كردم خوب اين جوادآقا و پدرش بايد خيلي وضعشان خوب باشد كه هر شب دو هزار وعده غذايي بين مردم منطقه توزيع ميكنند اما بعد متوجه ميشوم كه اتفاقاً حاجآقا خليلي يك روحاني سادهزيست است كه وضع مالي متوسطي دارد، جواد هم دانشجوست و بچههايي كه هر شب به جواد كمك ميكنند هم عمدتاً دانشجو هستند. دانشجو هم كه ميدانيد خيلي نبايد آدم پولداري باشد.
براي همين طاقت نميآورم و موضوع را با جواد و چند تا از بچههاي ديگر در ميان ميگذارم. آنها ميگويند. خدا به خيران بركت بدهد و به مردم روزهداري كه در مسجد پشت سر حاجآقا خليلي نماز ميخوانند. در حقيقت تمام اين اقلام غذايي توسط خيرين تأمين ميشود.
يكي از بچهها ميگويد: خيرين هم كه ميگويم يك وقت فكر نكنيد منظورم آدمهاي تاجر و پولدار است، هرچند در ميان اين خيرين يكي دو نفري هستند كه وضع ماليشان مناسب است اما آنها كه در اين كار خداپسندانه شركت كردهاند خيليهايشان يك زندگي معمولي و ساده دارند. با يك درآمد و حقوق مشخص و دهجور قسط و وام و گرفتاري اما دلهايشان خيلي بزرگ است. براي همين است كه وقتي صحبت از تهيه غذاي گرم و توزيع بين مردم محروم جنوب شهر ميشود همه حتي پيرمرد بازنشسته هم كمك ميكند. هر كس در حد وسع خودش. اين هم يكي ديگر از هنرهاي حاجآقا خليلي است.
چيزي به سحر نمانده كه وانتنيسان آبي رنگ ميپيچد توي اولين كوچه و هنوز كاملاً توقف نكرده كه دو سه تا از بچهها از قسمت بار نيسان سريع ميآيند پايين. دو نفر خانههاي سمت راست و دو نفر هم خانههاي سمت چپ را ميزنند. در هر خانه كه باز ميشود بچهها با خوشرويي سلام ميكنند و چون از قبل ميدانند در هر خانه چند نفر زندگي ميكنند به نسبت جمعيت هر خانواده ظرفهاي غذا را به آنها ميدهند.
صداي خدا خيرتان دهد، التماس دعا و قبول باشه و خيلي ممنون از هر خانهاي به گوش ميرسد.
گوشه سبد غذا را ميگيرم و از عقب نيسان ميآيم پايين. جواد و محمدرضا هم كمك ميكنند. جواد كه در ميزند من و محمدرضا سريع غذاها را آماده ميكنيم. در هر خانه كه باز ميشود جواد دقيقاً ميداند كه چه تعداد غذا بايد براي اين خانه بدهد براي همين بعد از سلام و عليك خيلي سريع ميگويد: دو تا غذا بچهها. خانه بعدي هم همينطور. خانه بعد اما چهار غذا و يك خانه هم كه پيرزني تنها زندگي ميكند فقط يك غذا. اين سحري روزهداران اين منطقه است كه خدا روزيشان كرده است.
وقتمان خيلي كم است. براي همين بايد سريعتر غذاها را توزيع كنيم. نيسان آبي دوباره راه ميافتد از اين كوچه به آن كوچه. حالا يك ساعتي ميشود كه كار توزيع غذا در حال انجام است چيزي به اذان صبح نمانده و بايد اين كوچه آخري را هم هرچه سريعتر تمام كنيم.
همين اتفاق هم ميافتد و اين كوچه هم تمام ميشود. اما هنوز چند تا غذاي ديگر مانده است. از محمدرضا ميپرسم اين غذاها كه اضافي آمد، حالا ميخواهيد چهكار كنيد؟ لبخندي ميزند و ميگويد: اضافه نيست. روزي چند نفر ديگر است. نيسان آبي دوباره راه ميافتد و اين بار ميپيچد توي خيابان اصلي محله، هنوز حرفهاي محمدرضا تمام نشده كه اشاره ميكند به يك رفتگر شهرداري و ميگويد: آها آمد. خودش است. تازه متوجه ميشوم كه اين چند غذاي باقيمانده سحري چند نفر از رفتگران اين منطقه است.
افطاري يك ساعت بعد از اذان
دوست ندارم اين حس زيبا را فقط يك بار تجربه كنم براي همين براي افطار هم با بچهها قرار ميگذارم. جواد توضيح ميدهد كه الحمدلله بچههاي زيادي پاي كار هستند تقريباً تمامي بچههاي هيئت كمك ميكنند. براي همين بچهها شيفتبندي كردهاند و كارها تقسيمبندي شده است.
اما من دوست دارم يك بار ديگر در اين كار زيبا و خداپسندانه شركت كنم. جواد كه اصرار مرا ميبيند ميگويد: بسيار خب ساعت 5 بعد ازظهر مسجد باش.
با تعجب ميپرسم 5 بعد از ظهر. زود نيست؟ لبخندي ميزند و ميگويد: بالاخره بايد غذاها را ظرف كنيم. خب زمان ميبرد. تازه تا آن محله هم كلي راه است. زودتر ميرويم كه به ترافيك نخوريم.
ساعت 5 ميرسم مسجد. جواد، محمدرضا، علياكبر، مسعود، مهران، عليرضا، ياسين و چند نفر ديگر از بچهها هم اينجا هستند.
كارها خيلي زود شروع ميشود. افطار البته مثل سحري غذاي گرم نيست. از برنج و خورشت خبري نيست. مقداي پنير، چند تايي خرما به همراه باميه و زولبيا، ماست تازه، يك پاكت شير، مقداري حلوا، مقداري سبزي تازه، و در كنارش هم يك سطل يككيلويي سوپ براي هر خانواده، اينجا خانمها هم هستند. در اصل بيشتر كار اينجا بر دوش خانمهاست، از پاك كردن سبزي گرفته تا بستهبندي نان و پنير و خرما و پخت حلوا و سوپ.
كار بستهبندي و آماده كردن غذاها بيشتر از يك ساعت و نيم زمان ميبرد. همان نيسان آبي دوباره از راه ميرسد و بچهها يا علي گويان غذاها را ميگذارند عقب نيسان. با يك صلوات نيسان راه ميافتد و زوزهكشان خيابانهاي شهر را يكييكي رد ميكند.
هرچه به سمت جنوب شهر ميرويم ديگر از ساختمانهاي سر به فلك كشيده خبري نيست. مجتمعهاي لوكس تجاري اينجا جاي خود را به مغازههاي محقر دادهاند و اتوبوس و ون اينجا ارزشش از ماشينهاي مدل بالاي شمال شهر بيشتر است.
نزديكيهاي اذان مغرب است كه ميرسيم به محلهاي كه سحر همين امروز رفته بوديم. نيسان كه وارد كوچه ميشود دوباره مثل سحر امروز بچهها كار خودشان را انجام ميدهند و غذاهاي بستهبندي شده در خانهها توزيع ميشود. بعضيها هم جمع ميشوند كنار ماشين و درخواست دارند كه به آنها غذا بدهيم. جواد با خوشرويي با آنها صحبت ميكند و ميگويد: تقريباً به همه خانههاي اين محله غذا ميرسد.
صداي ربنا كه بلند ميشود تلاش بچهها هم بيشتر ميشود. رسيدهايم كوچه آخر كه كار توزيع غذاها بالاخره تمام ميشود.
پيرزني از يكي از همين خانهها به سوي ما ميآيد، جواد را كه ميبيند انگار دنيا را به او دادهاند. بعد از سلام و عليك ميگويد: جوادآقا چي شد با حاجآقا صحبت كرديد؟ جواد پاسخ ميدهد: بله مادرجان نگران نباشيد فردا نماز ظهر برويد مسجد.
كنجكاو ميشوم كه بدانم موضوع چيست و متوجه ميشوم اين پيرزن فرزند مريضي دارد كه نزديك 20 سالش است و او مادرانه از فرزندش پرستاري ميكند. بندهخدا براي تأمين هزينههاي زندگياش مقداري پول لازم داشته. خدا خير يكي از همين نمازگزارها را بدهد. قبول كرده مشكلش را حل كند.
پيرزن از خوشحالي در پوست خودش نميگنجد، اشك پهناي صورتش را پر ميكند. صداي اللهاكبر اذان بلند ميشود. نيسان دوباره راه ميافتد. اين بارهم چند تا غذاي ديگر توي ماشين اضافه مانده است، با خودم فكر ميكنم اين حتماً بايد افطاري رفتگرها باشد. حدسم درست است، اما بازهم چند تا غذاي ديگر باقي ميماند. از جواد كه ميپرسم ميگويد: افطار خودمان است، اين بچهها هم بالاخره بايد افطار كنند. با خودم فكر ميكنم خب الان ديگر وقت افطار است و اين بچهها هم كه حسابي خسته و گرسنه و تشنه هستند. الان ديگر بايد افطار را شروع كنيم. در اين افكار هستم كه نيسان جلوي يك مسجد توقف ميكند. جواد و بچهها از ماشين پياده ميشوند. تازه متوجه ميشوم موضوع چيست. به قول محمدرضا «اول نماز بعداً غذا» مهران ميگويد: اين چند دقيقه هم خيلي فرقي ندارد. بچهها وقتي 17 ساعت روزهداري را تحمل كردهاند اين 10 دقيقه هم چيزي نميشود.
نماز كه تمام ميشود دوباره برميگرديم سمت ماشين. يكي از بچهها سفره قشنگي را عقب نيسان پهن ميكند. راننده فلاسك چاي را ميآورد و براي بچهها چاي داغ ميريزد.
سفره افطار بچهها امشب عقب نيسان باصفاتر از هر سفره ديگري است. متفاوتتر و باصفاتر از سفرههاي افطاري هتلها و تالارها با آن منوهاي رنگارنگ و گرانقيمت.
جواد نگاهي به من ميكند و لبخند ميزند. حالا يك ساعتي از اذان هم گذشته است. بچهها بعد از گفتن بسمالله افطار خود را باز ميكنند.
نگاهي به آسمان پر از ستاره ميكنم كه وسط آسمان سوسو ميزنند و به ماه، كه امشب نورانيتر است. احساس ميكنم امشب زيباترين شب زندگي من است...