با يك حساب سر انگشتي و مقايسه بين امكانات آن سالها خودم را با گفتن جمله « خب اون زمان اينطوري بود ديگه...» قانع ميكنم. صادقانه ميگويم هميشه دلم براي آن روزگار تنگ ميشود و وقتي تلنگري ميخورم بهترين خاطرات آن روزها را در ذهنم مرور ميكنم؛ اگرچه از امكانات و تجهيزات جديد خبري نبود اما همه با اشتياق خاصي درس ميخوانديم. اصلاً آن سالها اجباري براي درس خواندن نبود اما اين سالها همه اتفاقات دست به دست هم داده تا شرايط فرق كند و فقط به تغيير نسلها، كتابها و معلمان هم ختم نشود. مدارس و قوانين آموزشي دچار تحولات و پيچيدگيهايي شدهاند كه سر از آنها در نميآوريم. آنقدر تفاوتها زياد شده كه گاهي اوقات انگار ما اين روزها را نگذراندهايم و تازه آن را تجربه ميكنيم اما هرچه فكر ميكنم، ميبينم زمان ما بسياري از موارد اين روزها اتفاق نميافتاد و ما تجربه چنين چيزهايي را نداشتيم. نمونه عجيبي از همه تفاوتها را همين چند وقت پيش تجربه كردم؛ تجربهاي كه ميدانم ملموس يا غيرملموس، ممكن است براي شما، فرزندانتان، نزديكان يا حتي اطرافيانتان رخ دهد.
سكانس اول؛ خانه، تعريف ماجرا
شايان، پسر دايي ام عادت دارد هر روز بعد از ظهر كه از مدرسه بر ميگردد، قبل از رفتن به خانه خودشان اول زنگ خانه ما را بزند. اصلا شايان عادت كرده بعد از تعريف اتفاقهايي كه برايش پيش آمده تازه يادش بيفتد كه بايد به خانه خودشان برود!آن روز هم مثل هميشه شايان تازه از مدرسه رسيده بود كه شروع به تعريف كردن كرد. انگار همان روز در مدرسه سي دي به دانشآموزان داده بودند. سي دي كه عكس خندهدار لورل و هاردي رويش حك شده بود. سيدي كه قرار بود عرصه يك رقابت بزرگ را بين بچهها فراهم كند اما... تا اينجاي كار مشكل خاصي نبود در واقع مديران مدرسه سعي كرده بودند دانشآموزان را به تكاپو بيندازند تا در موردي خاص فكر و در يك رقابت جدي شركت كنند.
من با دقت به تمام حرفهاي شايان گوش ميدادم و از شورو شوقي كه براي شركت در اين مسابقه داشت خوشحال بودم. آنقدر هيجان شايان زياد بود كه ترجيح دادم بپرسم:«حالا اين مسابقه چي هست؟» شايان سي دي را به سمتم گرفت و گفت:«همه چيز در اين هست اما گفتند بايد دقت كنيم و ببينيم اسم يك شركت توليدكننده موادغذايي چندبار در اين سي دي تكرار ميشود؟!» من با ديدن نام يك شركت غذايي معروف روي سي دي گيج شده بودم و سؤال مهم اين بود كه يك شركت هرچند بزرگ موادغذايي چه ربطي به دانشآموزان هشت ساله دارد؟! در اين گيرودار فكري من شايان دست از تعريف برنميداشت و با همان حرارت در مورد جوايز در نظر گرفته شده توضيح ميداد و من متعجب از تمام اين اتفاقات فقط گوش ميدادم.
سكانس دوم؛ خانه، تلاش دسته جمعي
اول كار رقابت براي گرفتن جايزه تنها در خانه شايان و در جمع خانوادگي خودشان داغ بود. اولياي مدرسه به بچهها چند روز فرصت داده بودند تا با ديدن دقيق سي دي، تعداد كلمات مورد نظر را پيدا كنند. پروژه فشرده و ماهرانه ديدن اين لوح فشرده استارت خورد و در چند مرحله كاملاً تخصصي پيگيري شد! شايان ابتدا چندين بار سي دي را تماشا كرد. پس از اينكه از تعداد دقيق كلمات كلافه و خسته شد، دست به دامن بقيه نفرات خانواده شد. اولين نفراتي كه در اين دايره قرار داشتند دايي و زن داييام بودند كه به عنوان نيروي كمكي وارد گود شدند. آنها هم با چندبار ديدن تلاش ميكردند به پسرشان در پيدا كردن جواب درست كمك كنند اما شبهه و اختلاف نظر در جمع خانواده دايي باعث شد كه ماجرا به اينجا ختم نشود و ساير اعضاي خانواده كه اتفاقا در يك ساختمان هم زندگي ميكنند به معركه مسابقه اضافه شوند. ناگفته نماند در اين سي دي تبليغ مختلف 10 محصول برتر اين شركت خاص قرار داشت كه با آب و رنگ و زرق و برق خاصي درست شده بود. سي دي در جمع خانواده چرخيد تا براي رسيدن به جواب درست به دست ما هم رسيد! با ديدن همه تبليغات اين سي دي من و بقيه نفرات خانواده تازه متوجه شديم كه اين شركت چه محصولات ديگري هم دارد. در اين بين هركس با ديدن سي دي عدد متفاوتي اعلام ميكرد و سر عدد اصلي توافقي شكل نميگرفت! شك اصلي بين دوعدد 62 و 63 بود. حقيقت اين بود كه برخي اصطلاحات داخل سي دي برايمان شبهه ايجاد كرده بود و اين مسئله تبديل به يكي از بحثهاي داغ شب نشينيهاي خانوادگيمان شده بود. هر بار ديدن اين تبليغات بيشتر ما را ترغيب ميكرد كه دقت بيشتري داشته باشيم تا كلمه موردنظر چند بار از دهان هنروران اين بخشها تكرار ميشود تا شايد بتوانيم به شايان كمك كنيم، غافل از اينكه ما هم وارد بازي شدهايم! سرتان را درد نياورم خلاصه اينكه چهار خانواده و 13 نفر پس از ديدن چند باره سي دي مورد نظر به اين اجماع رسيديم كه آن لغت مخصوص (نام شركت) در اين 10بخش مختلف 62 بار تكرار شده است.
سكانس سوم؛ مدرسه، جايزه ويژه
بعد از چند روز بررسي و كار كارشناسي خانوادگي، شايان در روز موعود برگه عدد به توافق رسيده را به مسئولان مدرسه تحويل داد. با تعريفهايي كه شايان ميكرد اكثر همكلاسيهايش هم مثل او در مورد عدد صحيح شك داشتند و مجبور شده بودند از خانواده و فاميل راهنمايي بگيرند. جالب اينجا بود كه در روز مقرر، بحث مادر دانشآموزان هم جلوي در مدرسه در همين مورد بود و با آب و تاب راه پر پيچ و خم رسيدن به عدد مورد نظرشان را براي هم تعريف ميكردند. آنها بيقرارتر از بچهها منتظر بودند كه جواب صحيح توسط مسئولان مدرسه اعلام شود و تكليف جوايز ويژه نيز مشخص شود. بالاخره لحظهاي كه انتظارش ميرفت فرا رسيد و در مراسمي مسئولان مدرسه نتايج پاسخهاي دانشآموزان را بررسي كردند. پاسخ درست 63 بار بود كه ميتوان گفت اكثر بچهها جواب غلط داده بودند و شايان هم با يك فاصله برنده اين جايزه ويژه نشد.
از همه بدتر اينكه در اين مراسم به دانشآموزاني كه درست حدس زده بودند جوايزي اهدا شده بود كه حتي فكرش را نميكرديم! شايان پس از برگشت از مدرسه تمامي اتفاقاتي كه در اين مراسم افتاده بود را برايمان تعريف كرد و با ناراحتي ميگفت كه نبايد آن اصطلاح را جزو تكرار كلمه حساب ميكردند و به اين اتفاق ناجوانمردانه معترض بود. پس از كلي غرزدنهاي كودكانه، از او پرسيدم كه بالاخره اين جايزهاي كه از آن حرف ميزدند چه بود و به چه كساني تعلق گرفت. شايان با جديت خاصي گفت:« همه اين مدت سركار بوديم، اين همه از جايزه حرف زدند، معلوم شد فقط 48 بسته دستمال كاغذي بوده كه به هر برنده چهار بسته دستمال كاغذي دادند!» با شنيدن اين حرف شوكه شدم. اين همه درگيري فكري فقط براي چهار بسته دستمال كاغذي؟! در اين مدت اين همه دانشآموز را به بازي گرفتند، كلي تبليغات محصولاتشان را در يك فضاي كاملاً آموزشي كردند و در آخر اين جايزهاي بود كه به آنها دادند؟! در اين وضعيت هم هيچ يك از والدين نيز نسبت به اين سياست اعتراض نكردند و همه بيتوجه به اين موضوع با بچههايشان نيز همكاريكردند.
نتيجهگيري من
اگر بخواهيم يك حساب سر انگشتي داشته باشيم، اين مدرسه در مقطع پيش دبستاني تا سوم ابتدايي دانشآموز دارد كه حداقل 20 كلاس 30 الي 32 نفري در آنجا تحصيل ميكنند. اگر در بهترين حالت هر دانشآموز فقط خودش درگير مسئله مسابقه شده باشد چيزي حدود 600 نفر دانشآموز، به طرزي بسيار موذيانه و نرم نرم تبليغات اين شركت خوراك مغزي شان شده است.
اگر تصور كنيم كه هر دانشآموز به طور متوسط در يك خانواده چهار نفري زندگي ميكند ميتوان نتيجه گرفت كه حدود 2 هزار و 500 نفر به طور مستقيم درگير اين مسابقه و تبليغات اين شركت شدهاند! البته ناگفته نماند كه اين مدرسه دو شيفته است و تمام اين محاسبات مربوط به دانشآموزان يك شيفت است. سؤال مهم ذهن من اين است كه 1 ـ روش بهتري براي ايجاد انگيزه و شكل گرفتن رقابت بين دانشآموزان مقطع ابتدايي نبود؟ 2ـ چرا فضاي آموزشي مدرسه بايد با فضاي تبليغات تجاري اشتباه گرفته شود؟
3 ـ اولياي مدرسه چطور پذيرفتند كه از اعتماد خانوادهها در مقوله آموزش و تربيت كودكانشان به نفع فروش و تبليغ يك شركت خاص سوء استفاده كنند؟ 4ـ چرا بچهها سوژه اين تبليغات شدند؟
سكانس چهارم؛ ديدگاه روانشناس باليني
پريا روشن طلب، رواشناس باليني معتقد است: بدترين شكل تبليغات سوء استفاده كردن از ذهن بكر و ضمير پاك كودكان است و منظور من نه تنها مقطع سني كودك بلكه تمام رده سني كودك و نوجوان است.
دليل همه محدوديتهاي درنظر گرفته شده در مقوله تبليغات در سراسر دنيا به ويژه در حوزه كودكان هم همين است چون بچهها پيش زمينه ذهني نسبت به اين موارد ندارند و اين درست نيست كه با ترفندهاي تجاري و حقههاي بازرگاني صرفاً براي فروش بيشتر ذهن و رفتار آنها را به بازي بگيريم. متأسفانه اتفاقي كه پيش از اين كمتر شاهد آن بوديم اين روزها در رسانهها و حتي رسانه جمعي و فراگير ما راديو و تلويزيون بسيار مشاهده ميشود. حضور كودكان و نوجوانان براي تبليغ محصولاتي كه نه تنها سنخيتي با سن آنها ندارد بلكه در بسياري موارد براي رده سني آنها مضر هم است. تبليغ چيپس، پفك، رنگ مو و بازيهاي رايانهاي از جمله مواردي است كه مضرات جسمي و روحي آنها كاملاً اثبات شده است و كارشناسان بارها و بارها در مورد دور نگهداشتن بچهها از اين موارد هشدار دادهاند؛ حالا تصور كنيد با همه اين هشدارها صدا و سيما در برنامه ويژه كودكان زمان طولاني را به تبليغ يك خوراكي شيميايي همراه با مواد افزودني و رنگهاي غيرطبيعي اختصاص ميدهد!
در مسئلهاي كه عنوان شد بدترين موضوعي كه به ذهنم ميرسد سوءاستفاده كردن از فضاي آموزشي مدرسه و اعتماد خانوادهها به اين فضاست.
تصور كنيد هر پدر و مادري با اطمينان از فضاي داخل مدرسه و بدون كوچكترين نگراني، فرزندش را حدود پنج، شش ساعت امانت ميگذارد و در مقابل انتظار دارد كه فرزندش در اين زمان آموزش ببيند. آموزشي كه براساس آن از بديها منع شود و به خوبيها هدايت. حالا تصورش را بكنيد همين پدر و مادر بعد از چند ساعت شاهد اين موضوع باشند كه به بهانه يك مسابقه بچهها به بيلبورد تبليغاتي شركتي خاص تبديل شدهاند!
از همه بدتر اينكه اين بيلبوردهاي غافل به تصور خودشان و براي رسيدن به جواب درست مسابقه دست به دامن خانوادههاي ديگر هم ميشوند. نتيجه چه ميشود؟ واضح است كه يك بچه از يك كلاس درس اين لوح فشرده را مثل خزه و ندانسته به خانهها و خانوادههاي ديگر ميدهد. سي دي دادن هم همان و تبليغات گسترده براي شركت هم همان! يك بچه چندين نفر را به همين راحتي و براساس ذهن صادقانه و بيآلايشش جهت دهي تبليغاتي ميكند. در خصوص انتخاب فضاي مدرسه بايد بگويم اين مسئله بسيار ناراحت كننده است، اما براي يك لحظه خودتان را بگذاريد جاي مسئول تبليغات و بازاريابي اين شركت. شما در كدام شغل يا محل ميتوانيد با يك سرمايهگذاري اندك مثل تكثير سي دي به بهترين بازدهي برسيد؟ حالا تصورش را بكنيد در فضايي كه در هر كلاس چند نفر دانشآموز به نمايندگي از خانوادهها و اقوام بسياري حضور دارند چقدر راحت ميشود تبليغات بالا و فروش عالي داشت!
نكته بعدي در مورد جوايز است. از نظر من خيلي ناجوانمردانه و ناراحتكننده است كه اين حجم دانشآموز و خانواده را مدت طولاني به اسم مسابقه به بازي تبليغاتي بگيرند و در نهايت چهار بسته دستمال كاغذي هديه بدهند مگر هزينه چهار بسته دستمال كاغذي بيشتر از 10 هزار تومان ميشود؟ با فروش و تبليغاتي كه اين شركت داشته اصلاً نبايد چنين دستمزد و جايزه دون شأني براي بچهها تدارك ميديده است. به اين ترتيب ميبينيم پازلي از توهين، تحقير و به بازي گرفتن شعور خانوادهها ايجاد شده است.