کد خبر: 629527
تاریخ انتشار: ۲۳ دی ۱۳۹۲ - ۱۶:۲۹
نگاهي به كتاب «دختر شينا» حاصل خاطرات «قدم‌خير محمدي‌كنعان»
خوشبختانه در سال‌هاي اخير كتاب‌هاي خوبي در حوزه دفاع مقدس نوشته شده و باعث آشنايي هر چه بيشتر مردم با جنگ و ادبيات اين حوزه شده است.

آرمان شريف

موج نويي كه «دا» با خودش به وجود آورد سبب شد ديگر نويسندگان دفاع مقدسي از كليشه‌هاي رايجي كه چندين سال گريبان كتاب‌هاي جنگي را گرفته بود فاصله بگيرند و با رويكرد نو و تازه به جنگ هشت ساله ايران و عراق نگاه كنند. اتفاق مباركي كه خيلي‌ها را وارد گود كرد، كتاب‌هاي خوبي نوشته شد و جان دوباره‌اي در خون رگ‌هاي ادبيات دفاع مقدس جاري گشت.

«دختر شينا» يكي از كتاب‌هايي است كه جنگ را از زاويه ديد يك همسر شهيد روايت مي‌كند. همسري كه در عين جواني مادر پنج بچه بود و به تنهايي و يك تنه فرزندانش را به دندان كشيد و بزرگ كرد. اين كتاب حاصل خاطرات «قدم‌خير محمدي‌كنعان» همسر سردار شهيد حاج «ستار ابراهيمي‌هژير» است كه توسط «بهناز ضرابي‌زاده» گردآوري و نوشته شده است و در كمتر از سه ماه از انتشار به چاپ هفتم مي‌رسد.

حاج ستار ابراهيمي در سال 1335 در روستاي قايش از توابع شهرستان «رزن» استان همدان به دنيا مي‌آيد و در سال 57 ازدواج مي‌كند. با شروع جنگ تحميلي عازم جبهه ‌مي‌شود و در عمليات كربلاي 5 كه مسئوليت گردان ۱۵۵ را برعهده داشته در شلمچه به شهادت مي‌رسد. حالا همسر شهيد ابراهيمي روزهاي نبود او را در قاب كلمات به تصوير كشيده و زندگي خود را در روزهاي نبودن شوهرش به خوانندگانش نشان مي‌دهد. ضرابي‌زاده در همان مقدمه كتاب، هنگامي كه متوجه مي‌شود خانم محمدي‌كنعان در بيمارستان بستري است اين جملات را از قول او مي‌نويسد: «وقتي با شما از حاجي مي‌گويم، تازه يادم مي‌آيد چقدر دلم برايش تنگ شده. هشت سال با او زندگي كردم، اما يك دل سير نديدمش. هيچ‌وقت مثل زن‌ و شوهر‌هاي ديگر پيش هم نبوديم. عاشق هم بوديم اما هميشه دور از هم. باور كنيد توي اين هشت سال، چند ماه بيشتر پيش هم نبوديم. حاجي شوهر من بود و مال من نبود. بچه‌هايم هميشه بهانه‌اش را مي‌گرفتند، چه آن وقت‌هايي كه زنده بود، چه بعد از شهادتش. مي‌گفتند مامان، همه باباهايشان مي‌آيد مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداريم؟... «محمدي‌كنعان» در دي ماه سال 88 چشم از جهان فرو مي‌بندد.

«دختر شينا» 19 فصل دارد كه در هر فصل گوشه‌هايي از زندگي خانم محمدي‌كنعان را مي‌خوانيم. فصل اول كتاب به زمان تولد و دوران كودكي او مي‌پردازد: «پدرم مريض بود. مي‌گفتند به بيماري خيلي سختي مبتلا شده است. من كه به دنيا آمدم حالش خوب خوب شد. همه فاميل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتي پدر مي‌دانستند. عمويم به وجد آمده بود و گفته بود: «چه بچه خوش قدمي! اصلاً اسمش را بگذاريد، قدم‌خير.» كتاب از فصل دوم به بعد به ماجراي آشنايي شهيد ابراهيمي و خانم محمدي‌كنعان مي‌پردازد و گام به گام جلو مي‌رود. كتاب از فصل هفتم به بعد رنگ و بوي ديگري مي‌گيرد. قدم‌خير حالا ازدواج كرده و مشغول رتق و فتق زندگي‌اش است و بچه‌هايش به دنيا مي‌آيند. خاطرات مربوط به دوران جنگ در فصل سيزدهم اختصاص پيدا كرده است، او در اين فصل از جدايي دوباره‌اش از صمد (حاج‌ستار را به نام برادرش صمد صدا مي‌كردند) به خاطر شركت در جنگ، ترس از بمباران شهرها توسط نيروهاي عراقي و... سخن مي‌گويد.

در فصل‌هاي چهاردهم تا شانزدهم، قدم‌خير خاطراتش را از حضور دوباره صمد در مناطق جنگي و تنها گذاشتن وي در سومين بارداري‌اش در سال 61، تهيه مايحتاج زندگي در زمستان سرد همدان، حضور در مراسم تشييع پيكر شهدا، بمباران مناطق مسكوني توسط عراق، به دنيا آمدن مهدي بچه سومش و باز هم نبود صمد در كنارش، مجروحيت صمد و حضور مجددش در منطقه، به دنيا آمدن سومين دخترش، سميه، اسباب‌كشي كردن به سرپل ذهاب و سكونت در پادگان ابوذر و بمباران پادگان، حضور در منطقه جنگي و... مي‌گويد.

فصل‌هاي هفدهم و هجدهم كتاب، شامل خاطرات قدم‌خير محمدي‌كنعان از سال 1365 و عمليات كربلاي 4 است. موضوع فصل نوزدهم، خبر شهادت و تشييع پيكر صمد است. در صفحه 248 لحظه جدايي‌اش با صمد را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «... كمي بعد با پنج بچه قد و نيم قد نشسته بودم سر خاكش باورم نمي‌شد صمد آن زير باشد؛ زير يك خروار خاك. هر كاري كردم بگذارند كمي كنارش بنشينم، نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشين كردند. وقتي برگشتيم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش مي‌آمدند. از خاطراتشان با صمد مي‌گفتند. هيچكس را نمي‌ديدم. هيچ صدايي نمي‌شنيدم. باورم نمي‌شد صمد من آن كسي باشد كه آن‌ها مي‌گفتند. دلم مي‌خواست زودتر همه بروند. خانه خالي بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدي را بغل كنم. زهرا را ببوسم. موهاي خديجه را ببافم. معصومه را روي پاهايم بنشانم. در گوش سميه لالايي بخوانم. بچه‌هايم را بو كنم. آنها بوي صمد را مي‌دادند. هر كدامشان نشاني از صمد توي صورتشان داشتند. همه رفتند تنها شدم. تنها ماندم. تنها مانديم. مهدي سه ساله مرد خانه ما شد... »

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار