کد خبر: 629436
تاریخ انتشار: ۲۳ دی ۱۳۹۲ - ۰۹:۱۰
روايت «جوان» از شهادت دو برادر، با فاصله يك هفته از يكديگر
روايت امروز ما داستان دو برادري است كه نمي‌توانستند دوري هم را تحمل كنند و براي همين با هم به جبهه رفتند. حسن و حسين يك سال با هم اختلاف سني داشتند اما همه جا با هم بودند و به هم مي‌رسيدند! زمان براي آنها يك معني داشت، يا با هم يا بدون هم. . .
مبينا شانلو

 

«آري! اين دنيايي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم مانند خانه‌اي است كه به سوي يك هدف سير مي‌كند و هدفش رسيدن به ذات مقدس اوست و هر كس از اين قافله عقب بماند و نتواند از فرصت‌ها به نحو احسن استفاده نمايد و نتواند توشه‌اي همراه خود ببرد از قافله عقب مي‌ماند. پس چه بهتر كه به سوي كمال و سعادت پيش رويم و با ملكوتيان همراه شويم. البته در اين جهان كسي باقي نمي‌ماند و همه بايد با اندوخته‌شان از جهان بازگردند. پس چه زيباتر كه مرگشان شهادت در راه خدا باشد و در راه رسيدن به خدا جان خودشان را هديه كنند.» اين سخنان تنها بخش‌هايي از نوشتار بر جاي مانده از شهيد حسين ابراهيم است كه به همراه برادرش حسن ابراهيم و تنها با فاصله يك هفته در عمليات كربلاي5 به شهادت رسيده‌اند. . .

روايتي از دو برادر شهيد

روايت امروز ما داستان دو برادري است كه نمي‌توانستند دوري هم را تحمل كنند و براي همين با هم به جبهه رفتند. حسن و حسين يك سال با هم اختلاف سني داشتند اما همه جا با هم بودند و به هم مي‌رسيدند! زمان براي آنها يك معني داشت، يا با هم يا بدون هم. . . . . .

اين دو برادر خصوصيات يكساني هم داشتند، عاشق تلاوت قرآن بودند و هرگاه از مدرسه برمي‌گشتند، پيش از هر كاري به نظافت خود مي‌پرداختند، سپس با شنيدن انعكاس تلاوت قرآن از خانه همسايه، با صداي خودشان، آواي قرآن از راديو را بازسازي مي‌كردند. اين صدا هنوز هم در ذهن حاج شكرالله، پدرشان، باقي مانده است و هر وقت مي‌خواهد يادي از فرزندان شهيدش كند آن تصوير و آن تلاوت‌ها را در ذهنش مرور مي‌كند.

شهيدان حسن و حسين ابراهيم شاگرد شهيد عباسعلي ناطق نوري از اساتيد برجسته اخلاق و تفسير قرآن بودند. تلمذ آنها نزد اين استاد عاليقدر از سال 1355 آغاز و تا اوايل انقلاب ادامه داشت، اما انقلاب و بعد جبهه، وقفه‌اي در مسيري كه شروع كرده بودند ايجاد كرد.

تلاوتي كه بر جان خوش مي‌نشست

هر دو دانش‌آموز مدرسه شهيد نادعلي در منطقه باغ فيض بودند، همان جايي كه حسن يك سال ماند تا حسين به او برسد و همكلاس شوند. صداي حسن نافذ و سوزناك بود. هر موقع حسن قرآن مي‌خواند آقاي حصاركي، مدير دبستان شهيد نادعلي هر جاي مدرسه كه بود مي‌ايستاد و گوش مي‌كرد تا تلاوت او تمام شود و بعد به راه خود ادامه مي‌داد. حسن 14 ساله بود كه تصميم گرفت به جبهه برود. به جبهه رفت و بازگشت. وقتي خواست دوباره بار سفر ببندد، پدر در بستر بيماري بود دوباره رضايت پدر را گرفت. اما همان روز بود كه حسين كه 13 سال بيشتر نداشت، از مدرسه برگشت و با بغض‌هاي گاه و ‌بيگاهش شروع به بهانه‌گيري كرد. پدر دليل ناراحتي پسر كوچك‌تر را كه فهميد، اجازه داد هر دو برادر به جبهه بروند. لباس‌هاي جبهه اما آنقدر برايشان بزرگ بود كه در آن گم مي‌شدند، بچه‌ها هيجان داشتند و هيجان خود را با تفقد به پدر بيمار نشان مي‌دادند، بچه‌ها مي‌رفتند تا از كشور، انقلاب و ناموسشان دفاع كنند. قرآن همراه هميشگي اين دو برادر بود. آنها در مناطق عملياتي قرآن مي‌خواندند و دعاي كميل برگزار مي‌كردند. ‌

نزديك‌تر به هم

تاريخ تولد حسن و حسين به اندازه شهادتشان عجيب بود. حسن متولد 17 فروردين 1348 و حسين هم متولد سوم فروردين 1349 بود. تولدشان يك سال با هم فاصله داشت اما شهادتشان نه، گويي تاب دوري از هم را نداشتند و موسم آغاز عمليات كربلاي 5 عرصه امتحاني بود براي اين دو دلداده تا برادري و دوستي خود را حتي در شهادت نيز به اثبات برسانند. حسين در 21 دي 1365 و حسن در 27 دي 1365 به شهادت رسيدند. تنها هفت روز فاصله و جدايي كافي بود تا حسن به حسين بپيوندد. پيوندي آسماني كه راز و رمز خود را از دوستي دو برادر گرفته بود. . . منادي ندا داد: برادر بهتر است يا دوست؟ حسن و حسين يكصدا گفتند: برادراني كه دوست باشند.

اما در اين سوي جبهه‌ها پدر يك هفته‌اي مي‌شد كه خبر شهادت حسين را شنيده بود. شب هفتم حسين، حسن با لباس سفيد به خوابش آمد و از او خداحافظي كرد. صبح روز بعد آمده بودند تا خبر شهادت حسن را بدهند، اما پدر گفته بود: مي‌دانم حسنم شهيد شده است، خبر شهادتش را خودش به من داد!

عاشقي را جگري مي‌خواهد/ احتمال خطري مي‌بايد/ نتوان رفت در اين ره با پاي/ عشق را بال و پري مي‌خواهد.‌.‌.

همه رزمندگان برادر من هستند

رابطه اين دو شهيد با هم خيلي نزديك بود اما اين نزديكي موجب نمي‌شد در جبهه بين برادر تني و ديني خود فرقي بگذارند. در يكي از عمليات‌ها به برادر بزرگتر خبر مي‌رسد كه برادر كوچكترش تيرخورده و پايش زخمي است و بهتر است پيش وي برود اما حسن مي‌گويد اينجا همه برادر من هستند. دو روز بعد از اين اتفاق خبر شهادت حسين را به حسن مي‌دهند. يك هفته بعد حسن در عمليات كربلاي 5 به درجه رفيع شهادت نائل مي‌شود و به برادر شهيدش مي‌پيوندد.

 

 

بخش‌هايي از وصيتنامه شهيدان حسن و حسين ابراهيم:

وصيتنامه شهيد حسن ابراهيم

. . . من به شما امت شهيدپرور چنين توصيه مي‌كنم هرچند شما را بري از اين توصيه‌هاست و شما بالاتر از آنيد كه يك فرد گناهكار بخواهد به شما توصيه و سفارش كند و‌ليكن اين سفارش را مي‌كنم كه: من كه خودم نتوانستم كاري براي اين انقلاب انجام دهم ولي از شما مي‌خواهم كه امام را ياري كنيد، جبهه‌ها را خالي نگذاريد هرچند كه خالي نگذاشته‌ايد و هميشه جبهه و نماز جمعه را پر نماييد و از اين راه مشت محكمي بر دهان ابر قدرت‌ها بزنيد و در تظاهرات‌ها و مناسبت‌ها هميشه صحنه نبرد اسلام عليه كفر را خالي نگذاريد و هميشه و در همه حال خدا را ياد كنيد كه با ياد خداوند دل‌ها آرام مي‌گيرد. . .

 

وصيتنامه شهيد حسين ابراهيم

خدايا مرگم را شهادت در راهت قرار ده زيرا دوست دارم در آن دنيا رو سفيد باشم. خدايا هرچه به دنبالت گشتم، نيافتمت و هر چه در خانه‌ات را زدم صاحبخانه را نيافتم و جوابي نشنيدم هر چه صدايت زدم جوابي نيافتم. خدايا در اين عمليات آتي جوابم ده و در خانه‌ات را به رويم بگشاي.

خدايا دوست دارم به دور از خانه و كاشانه بميرم. خدايا دوست دارم مرگم را چنان قرار دهي كه كفاره گناهانم گردد و دوست‌ دارم چنان قدرتي به من عطا كني كه قبل از شهادتم چنان برزمم كه رضاي تو در آن است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار