وقتي كه رفت، كسي باورش نميشد، همه بيرون آمدند تا ببينند و بشنوند و بپرسند. آيا واقعيت بود؟ رفته بود؟ بهت آنها بيشتر بود. آنهايي كه ديده بودند. آنهايي كه زندگي كرده بودند با او و پهلوانيها و مردانگيهايش و برايشان داستانهاي تعريف شده نبود كه زبان به زبان نقل شده باشد. يا نوشتههاي احساسي كه در پي حسرت نبودش كاغذها را سياه كرده باشند. آنها ديده بودند. با چشمهاي خودشان و لمس كرده بودند با زندگي شان. بزرگيهاي مردي كه وقتي كشتي ميگرفت، همه را ميخكوب ميكرد و دستش كه بالا ميرفت، هم را خندان ميكرد و اگر بزرگي ميكرد و زمين ميخورد، همه را گريان ميكرد از آن همه مردانگي كه كسي نميدانست چطور ميشود همه در يك نفر خلاصه شود. در مردي كه جهان را به احترام وا ميداشت.
انگار كه او را خوب ميشناسيم. اما انگار! هر چه ميدانيم، همه آن چيزي است كه برايمان نقل شده. از مردي كه بزرگيها و پهلوانيهايش زبانزد بوده. مردي كه تصوير ذهني مان از او بدني نيمه برهنه است با آن شلوار نيمه و مردي كه ستبري بازوهايش از مردانگياش است نه صرفا تواناييهاي جسمياش. آنقدر شنيدهايم كه با آن بزرگ شدهايم. با مردي كه حسرت رفتن ونبودش سالهاست كه با ما بزرگ و بزرگتر ميشود.
حسرت رفتن تختي هرگز از دل مردم نميرود. حسرتي كه اما طعم آن با گذر زمان دستخوش تغييرات ميشود. حسرتي كه 46 سال پيش، كه بر دل مردم چنگ ميزد، حسرت از دست دادن بزرگ مردي مردمي بود. پهلواني كه همه به احترامش ميايستادند و او را ميستودند. اما امروز، حسرت نبود او كه خيلي از ما سالها بعد از رفتنش چشم به عرصه وجود گشودهايم، حسرت نداشتن يك پهلوان است. پهلواني كه سالهاي سال است كه ورزش ما حسرت نداشتن آن را ميخورد و روزهايي مثل امروز، اين حسرت بيشتر و بيشتر ميشود. آنقدر كه از نوك قلم خيلي هايمان بيرون ميزند و ديگر نميتوان مهارش كرد.
فرق او را كه با گذشت 46 سال هنوز هم پير و جوان، بزرگ و كوچك ميشناسند و از پهلواني هايش يا ميگويند يا ميشنوند با ديگراني كه هرگز نتوانستند تختي شوند اين بود كه از مردم بود و با مردم. بزرگ بود اما نه از آن جهت كه داراييهاي جيبش بيشتر باشد يا اتومبيلي كه سوار ميشد گرانقيمتتر و لباسهايش از بهترين ماركها باشد. تختي را كمتر كسي با كت و شلوار به ياد دارد. نه آنكه هرگز لباس رسمي به تن نداشته، نه. او را مردم با لباس پهلواني كشتي به ياد دارند. با پهلواني هايش روي تشك و دستي كه از مردم ميگرفت و سري كه برابر آنها پايين ميانداخت به بزرگي. چيزي كه هر چه بيشتر ميشنويم حسرتمان بيشتر ميشود از آنچه كه هرگز در ادامه داستان زندگي مان هيچ وقت نخواهيم ديد.
داستان امروز با ديروز خيلي متفاوت است. مردان امروز، شباهتي به مردان ديروز ندارند. مرداني كه تختي افتخارشان بود و تختي زندگي كردن الگويشان. امروز اما همه چيز طوري ديگر معنا ميشود. امروز پهلواني تنها صفتي زيبا و قابل تحسين است در كتابها و نوشتهها و داستانها براي توصيف امثال تختي. نه واژهاي براي يادگيري. امروز مردانگي، در بازوهاي ستبري كه دست افتاده را ميگيرد معنا نميشود. نهايت مردانگيهاي امروز كشيدن دستي بيمحبت برسر ناتواني است كه بيشتر به ژست هايي ميماند كه دوربينهاي زيادي آماده شكار آن هستند.
17 دي، 46 سال پيش روز تلخ وداع با مردي بود كه هرگز پهلوانيهايش از ياد نميرود اما امروز، روزي است براي كشيدن آه سرد حسرت از اعماق وجود براي نداشتن آنچه كه روزي داشتيم و از دست داديم و ديگر شاهد تكرار حضور حتي شبيه آن نخواهيم بود. 17 دي سالهاست كه روز حسرت است. حسرت خالي شدن از مرامهاي پهلواني كه روزي الگو بود براي ورزشكاران وبه آن ميباليدند و امروز اگر چه شعار زيبايي است اما جوابش جز پوزخندهاي سرد و چندش آور نيست.