اما بچه ها گروه که این حرف ها سرشان نمی شد؛ زیاد سربه سر حسن می گذاشتند وبه او می گفتند؛ سیاه!!
یک روز در سنگر نشسته بودیم . بچه ها دوباره شروع کردند وسربه سر حسن گذاشتند، به او گفتند: حسن توچرا انقدر سیاهی!! او هم باخنده ومعصومیت همیشگی اش می گفت؛«آدم باید قلبش سفید باشد.» ا ین راگفت واز سنگر بیرون رفت ! مدتی نگذشته بود که صدای انفجار در نزدیکی سنگر، بچه هارا به بیرون کشاند! صحنه غم انگیزی مقابل چشمان بچه ها رقم خورده بود ، حسن عبداللهی روی زمین افتاده بود،...
به سمتش دویدیم، ترکش خورده بود...سوار همان وانتی که در نزدیکی سنگر ما بود، شدیم. پشت وانت خواباندیمش، سرش روی پایم بود، نگاهش میکردم ،آری !خدا گلچین کرده بود، حسن به بیمارستان نرسیده، شهید شد.
از آن روز به بعد تصمیم گرفتیم دیگر به کسی نگوییم سیاه. آخر سیاه ها هم شهید می شوند! ما ماندیم و... .حسن راست می گفت، آدم باید قلبش سفید باشد....
راوی: محمود افتخار
همرزم شهید