کد خبر: 628402
تاریخ انتشار: ۱۵ دی ۱۳۹۲ - ۱۳:۳۷
فرازي از زندگي مادر شهيدان حسين و اصغر ايرلو كه دردآشناي محرومان شهرستان قرچك بود
«سنگ صبور» نام يادواره‌اي براي تو است‌ اي مادر! تو كه هر سه پسرت را در روزهاي سخت جنگ با دستان خودت راهي جبهه‌ها ‌كردي و حتي وقتي خبر شهادت حسين و چندي بعد اصغر را آوردند، باز گمان مي‌كردي به اين انقلاب و به اين كشور بدهكاري و همچنان از رزم مي‌گفتي و ايستادگي. جنگ كه تمام شد تو همچنان رزمنده بودي.
عليرضا محمدي

سنگر را ترك نكردي و سر زدن به خانواده شهدا و دعاهاي توسلي كه بسيجيان پايگاه محله‌تان در خانه تو برگزار مي‌كردند، گواهي بر اين مطلب است. تو سنگ صبور خانواده‌هاي شهدا، محرومين و همه كساني بودي كه به خانه‌ات به عنوان بيت شهدا، پناه مي‌آوردند و تو، دست رد به سينه هيچ كدام‌شان نمي‌زدي. مرحومه «سونا حضرت قلي‌زاده» مادر شهيدان حسين و اصغر ايرلو، ‌نمادي از مادران صبور و مقاوم اين سرزمين است كه قد كشيدن فرزندان رشيد‌شان را با ذره ذره وجود حس كردند و در زمان رزم و آزمون و تكرار كربلا، سوختن و تكه تكه شدن پاره‌هاي جانشان در جبهه‌ها را با صبري زينب‌گونه پذيرا شدند.

پنج‌شنبه گذشته يادواره «سنگ صبور» به مناسبت چهلمين روز درگذشت اين مادر شهيد در مسجد جامع قرچك ورامين برگزار شد كه اين امر را بهانه‌اي قرار داديم تا در گفت‌وگو با حسن ايرلو، ‌تنها فرزند ذكور بازمانده از خانواده ‌ايرلو كه خودش نيز جانباز و از يادگاران دفاع مقدس است، ‌هرچه بيشتر با منش، ‌شكيبايي و حسن سلوك مادري كه مادر همه محرومان شهرش بود، آشنا شويم. در ادامه اين گفت‌وگو، ‌واگويه‌هاي دختر و داماد اين شهيد را نيز پيش رو داريد.

شما سه فرزند پسر از خانواده ايرلو بوديد كه هر سه در جبهه‌ها حضور داشتيد، ريشه‌ها و دلايل اين حضور از كجا نشئت مي‌گيرد؟

اين دلايل را بايد از دوران كودكي ما جست‌وجو كرد. زماني كه سر سفره حلال پدرمان مرحوم عباس ايرلو مي‌نشستيم و مادرمان هم ما را با تفكرات مذهبي بار مي‌آورد. همين انگيزه‌هاي مذهبي ما را پاي منبر اولين امام جمعه قرچك يعني شيخ فضل الله كريمي كشاند كه از مبارزان انقلابي بود. يك روحاني مبارز ديگر به نام آقاي رباني وجود داشت كه همنشيني با اين افراد باعث شد تا نه تنها من و برادرم حسين كه آن زمان در سنين نوجواني قرار داشتيم، بلكه حتي مادر و پدرم نيز در تظاهرات شركت كنند و به نوعي مي‌توانم بگويم به صورت خانوادگي در اين امر حضور داشتيم. بعد از پيروزي انقلاب هم قاعدتاً مسير مبارزه را حفظ كرديم و با شروع جنگ تحميلي سه برادر در جبهه‌ها حضور يافتيم.

پيش آمده بود كه هر سه در يك زمان در جبهه‌ها باشيد؟

بله، البته من كه متولد سال 38 هستم و حسين كه متولد 1340 بود زودتر از اصغر به جبهه رفتيم. اما بعدها كه او هم سنش به رزمندگي رسيد، زماني پيش مي‌آمد كه هر سه ما به علاوه داماد بزرگ‌ترمان همزمان در جبهه‌ها بوديم.

مرحوم مادرتان با اين قضيه چطور كنار مي‌آمد؟ تحمل حضور سه فرزند و يك داماد در جبهه‌ها كار آساني نيست.

خب همين كه نام يادواره ايشان را سنگ صبور گذاشته‌اند يكي از دلايلش همين صبر است. صبري كه خيلي از مادران و پدران شهدا از آن برخوردار بودند و حاكي از انگيزه‌هاي انقلابي و اسلامي آنها بود. البته شايد در مقايسه با برخي از افراد چنين رفتاري از مادر ما تعجب برانگيز باشد. اما اگر اين صبر را در برابر ائمه اطهار و بزرگاني چون حضرت زينب(س) قرار دهيم مي‌بينيم كه ذره‌اي در برابر يك دريا است. مادر ما هم كه يك زن مؤمنه و مذهبي بود، هميشه اين طرز فكر را داشت كه تلاش‌ها و مجاهدت‌هاي ما در برابر بزرگان دين‌ چيزي نيست.

از برادران شهيدتان بگوييد. اول از حسين كه بزرگ‌تر از اصغر بود.

حسين فرمانده گردان تخريب لشكر 33 المهدي(عج) بود. با وجود سمتي كه داشت، ‌از اول به عنوان يك بسيجي در جبهه‌ها حضور يافت تا وقتي كه در عمليات بدر و به تاريخ 24/12/64 به شهادت رسيد. صحبت از حسين گفتن از يك درياست. خصوصيات اخلاقي ويژه و حسنه‌اش آن قدر جاي حرف دارد كه نمي‌توان در چند جمله آن را بيان كرد. يادم هست وقتي كه پدرم بازنشسته شد، حسين به او گفت زماني كه كشورمان جنگ است، نبايد هيچ مردي در خانه بنشيند. بنا بر اين با هماهنگي كه به عمل آورد، پدر مرحوم‌مان به مقر پادگان 21 حمزه رفت تا در امر تداركات جبهه‌ها و رزمنده‌ها فعاليت كند. اين را هم اضافه كنم كه پدرم قبل از آن مدتي را به مناطق عملياتي اعزام شده بود. به هرحال حسين اهل نماز شب و مستحباتي از اين دست بود. وقتي كه به شهادت رسيد خيلي از نيروهايش با چشماني اشكبار اين خبر را پذيرا شدند؛ چراكه او برقلوب نيروهايش فرماندهي مي‌كرد.

از اصغر هم بگوييد.

او برادر كوچك‌ترمان بود. وقتي كه به جبهه مي‌رفت به زحمت سنش به 15 سال مي‌رسيد. مدتي در كردستان بود و بعد مدتي هم در لشكر 27 محمد رسول الله(ص) و مدتي هم در لشكر 10 سيدالشهدا(ع) كه نهايتاً به تاريخ 12/2/65 در حالي كه جانشين گردان حضرت علي اصغر(ع)‌بود، در منطقه فكه به شهادت رسيد. او با وجود جواني پا به پاي ما در عمليات‌هاي بزرگ شركت كرد. حتي در عمليات والفجر هشت در جزيره‌ام‌الرصاص به شدت زخمي شد، ‌طوري كه پايش را روي زمين مي‌كشيد، اما باز به جبهه‌ها برگشت و نهايتاً به آرزويش كه شهادت بود رسيد. پدرم خاطره‌اي را از اصغر تعريف مي‌كرد و مي‌گفت وقتي كه براي بار آخر مي‌رفت، گفت: من مي‌روم و حسن تنها مي‌ماند! گويي مي‌دانست بار آخري است كه مي‌رود و تنها چهار روز بعد به شهادت رسيد.

حضور بچه‌ها در جبهه يك طرف و شهادت آنها در طرف ديگر؛ مادرتان با شهادت بچه‌ها چطور كنار آمدند؟

راستش را بخواهيد با توجه به رابطه قلبي شديدي كه بين دو برادرم و مرحوم مادرمان وجود داشت، ما اصلاً فكرش را نمي‌كرديم كه هم او و هم پدرمان طاقت بياورند. به خصوص مادرم كه آدم احساسي بود. اما به نظرم او ماند چراكه سطح توقع از خودش و نقطه اوج خودش را شهادت پسرانش نمي‌ديد. اين كف كار و كف سهم او براي خدمت به ارزش‌ها و اعتقاداتش بود. وقتي كسي چنين ديدي داشته باشد، مسلماً مقابل بدترين مصيبت‌ها در راه هدفي كه دارد صبر پيشه مي‌كند. يك چيز ديگري بگويم. ببينيد مادرم به راهي كه فرزندانش رفته بودند، ‌قلباً اعتقاد داشت. ايشان در اواخر عمر از درد واريس پا به شدت رنج مي‌برد. وقتي كه يكي از خانم‌هاي همسايه قصد رفتن به راهيان نور را كرده بود، مادرم به او يك بطري داده و گفته بود كه از آب و خاك مناطق جنگي برايش بياورد. ايشان هم از آب اروند و خاك شلمچه آورده بود. همسايه تعريف مي‌كرد كه چند وقت بعد به خانه ما آمده و ديده بود كه مادرم در حياط راه مي‌رود بدون آنكه پايش درد كند. اين يعني چه؟ يعني پيرزن آن قدر به شهداي دفاع مقدس اعتقاد داشت كه خاك وجود آنها باعث تسكين دردش مي‌شد.

پس از اتمام جنگ گويي مرحوم مادرتان همچنان روحيه انقلابي را حفظ كرده بود.

بله ايشان همچنان مقاوم مانده و روحيه انقلابي‌اش را حفظ كرد. بچه‌هاي پايگاه بسيج محله بارها در خانه ما ادعيه و مراسم مذهبي برپامي‌كردند و اين امر با تشويق خود مادرم انجام مي‌گرفت. يا در امر كمك به ديگران كه ايشان شهره محله و دوست و آشنا بودند. با وجودي كه پس از فوت پدر، ‌مرحوم مادرم تنها از حقوق بازنشستگي ايشان گذران زندگي مي‌كرد، ‌ولي هيچ محتاجي را از در خانه‌اش نااميد برنمي‌گرداند. او تا پايان عمر خودش را وامدار انقلاب مي‌دانست و هر وقت كسي از خدمات بنياد شهيد سؤالي مي‌كرد، هيچ شكايتي نداشت و مي‌گفت آنها به قدر كافي كار دارند و نبايد توقعي از آنها داشت.

يادواره‌اي كه براي مادر شهيدان ايرلو برگزار شد با عنوان «سنگ صبور» بود، چراكه ايشان نسبت به سختي‌هاي زندگي صبر و طاقت بسياري داشت. هيچ كدام از ما و آشنايان به ياد ندارند وقتي كه دو برادرم به شهادت رسيدند، مادرم جلوي جمع قطره اشكي ريخته باشد. مي‌گفت نبايد دشمنان و منافقان را شاد كنيم. در حالي كه من به عنوان دخترش بسياري از شب‌ها شاهد گريه‌هاي مادرانه او در خلوت براي دو پسر رشيدش بودم.

يك نكته بارز ديگر در زندگي اين زن صبور و مقاوم، نيكوكاري و دستگيري‌اش از محرومان و مستمندان بود. به طوري كه به ياد ندارم هيچ كسي به خانه او بيايد و دست خالي برگردد. در اواخر عمر مادرم از درد پا به شدت رنج مي‌برد. لذا پيش يكي از لوازم خانگي فروش‌هاي محله دفترچه‌اي باز كرده و وقتي قرار مي‌شد براي يك عروس جهيزيه جور كنند، ايشان به صورت تلفني جنسي را سفارش مي‌داد و به صورت قسطي پولش را از حقوق بازنشستگي مرحوم پدرمان پرداخت مي‌كرد. يك بار شاهد بودم وقتي مادر مي‌خواست براي جهيزيه يك دختر مستمند كالايي سفارش بدهد، به فروشنده مي‌گفت بهترين جنست را بده و روي كيفيت آن كالا چانه مي‌زد تا بلكه امر خيرش را تمام و كمال انجام داده باشد.

برگزاري جلسات مذهبي از فعاليت‌هايي بود كه مرحوم مادر توجه بسياري به آن داشت. هميشه دهه دوم محرم او در خانه پدري‌مان مراسم برپا مي‌كرد و خرجي مي‌داد. حتي دو، سه روز مانده به فوتش كه بر اثر بيماري قلبي صورت گرفت، آخرين خرجي را داده بود و هنوز سياهي‌هاي عزاي حسين(ع)‌روي در و ديوار خانه ما بود كه ايشان هم به اربابش سيدالشهدا(ع)‌پيوست و آسماني شد.

نكته ديگر در خصوص مرحومه سونا حضرت قلي‌زاده، ارتباط عجيب او با برادران شهيدم بود. وقتي كه پدرمان دي‌ماه 1385 به رحمت خدا رفت، ما با اصرار از مادر مي‌خواستيم كه به تهران بيايد و با ما زندگي كند.

ايشان مردد مانده بود چه كند كه يكبار با من تماس گرفت و گفت ديگر از من نخواهيد خانه را ترك كنم. وقتي علتش را پرسيدم، گفت: حسين را ديدم كه از من پرسيد چرا ناراحتي وقتي علتش را گفتم او گفت: من و اصغر در شب‌هاي تنهايي كنارت هستيم. تو تنها نيستي پس ديگر غصه نخور.

من نمي‌دانم مادر واقعاً حسين را ديده بود يا در خواب اين حرف‌ها بين اين دو رد و بدل شده بود، اما نوع رفتار مادر طوري بود كه انگار دو فرزندش را مي‌ديد و آنها را حس مي‌كرد. به نظر من يكي از دلايل شهادت دو فرزند از يك خانواده و حضور طولاني مدت ديگر فرزند و نزديكان خانواده ما در جنگ را بايد ناشي از روحيه مقاومي دانست كه مادر شهيدان ايرلو با خود داشت. چراكه مادرم از همان دوران مبارزات انقلابي و بعدها جنگ تحميلي، در برابر حضور مؤثر نزديكانش در ميادين نبرد از خود بي‌تابي نشان نمي‌داد و به اين ترتيب به آنها اجازه مي‌داد تا با فراغ بال در صحنه باشند و اين طور جانفشاني كنند.

در خانه‌اش به روي همه باز بود

آقاي زهره‌وند داماد خانواده ايرلو كه خودش نيز چندين ماه در جبهه‌هاي جنگ حضور داشته، در مورد خصوصيات اخلاقي مادر شهيدان ايرلو مي‌گويد: در خانه ايشان به روي همه باز بود. با اينكه سن و سالي از آن مرحوم مي‌گذشت و از درد پا و بيماري قلبي رنج مي‌برد، اما تمام سعي‌اش را براي رفع مشكل محرومان به كار مي‌برد. انگار كه وظيفه‌اي بردوش او گذاشته باشند، چنان در اين امر كوشش مي‌كرد كه حتي اگر خودش توانايي رفع مشكل كسي را نداشت، سعي مي‌كرد با ياري گرفتن از ديگران، مشكلات فرد مورد نظر را حتي‌المقدور حل كند.

آن مرحوم با خانواده شهدا ارتباط زيادي داشت. با آنها و همه كساني كه احساس مي‌شد نياز به روحيه داشته باشند، صحبت مي‌كرد و سنگ صبور مشكلات و غم‌هايشان بود. شايد عنوان شود كه ما به عنوان نزديكان ايشان از خدمات و خوبي‌هايش مي‌گوييم. اما اگر توجه داشته باشيم كه مردم و مسئولان قرچك به صورت خودجوش يادواره‌اي براي ايشان برگزار كرده‌اند، مي‌توانيم به عمق ارتباط قلبي مردم قرچك با اين مادر شهيد پي ببريم. خاطراتي از صبر، ايستادگي، احساس مسئوليت در قبال انقلاب و كشور اسلامي، ولايتمداري و دستگيري از محرومان و مستمندان، تمامي آن چيزي است كه از اين مادر شهيد صبور و مقاوم به يادگار مانده است. روحش شاد و يادش گرامي‌ باد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار