در نيمه شب دهم اسفند 1349 در خانهاي در محله مجيديه تهران و مشخصاً كوچه نيلوفر كودكي متولد شد كه نامش را علياكبر نهادند. پدرش عزيزالله كارگري سادهدل و مادرش عصمت زحمتكش و خانهدار بود.
علي آخرين فرزند خانواده بود، مريم، ابراهيم، خديجه و اسماعيل خواهر و برادرهاي بزرگتر او بودند. مثل تمام بچههاي تهتغاري از همان دوران كودكي بسيار مورد محبت و لطف خانواده، خصوصاً مادرش قرار گرفت.
وابستگي زيادي به مادرش داشت. باهوش و زيبا بود. دوران كودكياش با تمام شيطنتها سپري ميشد. روزها يكي پس از ديگري ميگذشت و علي به مرز پختگي و شهادت نزديكتر ميشد. آنچه در پي ميآيد روايتي از زندگي و شهاد ت علياكبر حسن بيگي است.
اولين سنگر علي
اول مهر ماه 1356، مدرسه فريدوني اولين سنگري بود كه علي قدم در آن نهاد. سنگر علم و دانش. ولي نه خود و نه ديگران نميدانستند كه او روزي به سنگر ديگري خواهد رفت؛ سنگري كه براي حفظ دين و شرف خود و ملتش او را به سوي خود كشانيد. همه از هوش و ذكاوت علي تعريف ميكردند. اطرافيان ميگويند او در كلاس اول ابتدايي براحتي توانايي خواندن روزنامه را داشته است. اين در حالي است كه شايد كمتر كودك هفت سالهاي چنان توانايي را داشته باشد و بالاخره دوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت.
طراح و هنرمند بسيجي
با قدم نهادن در دوران راهنمايي دوره جديدي در زندگي علي آغاز شد. ديگر نه تنها هوش و ذكاوتش بلكه اعتقادات و ايمان او نظر همه را به خود جلب ميكرد. تمامي اين دوران مصادف بود با جنگ ايران و عراق. علي هم مثل تمام نوجوانان همسن و سالش اشتياق زيادي براي حضور در جبههها داشت و شوق به ديدار محبوب و نوشيدن شربت شهادت آرزوي او بود. علي اكبر در عين آنكه براي موفق شدن در درسهاي خود ميكوشيد در عين حال نيز تلاش ميكرد تا به جبهه برود. وي در زمينههاي مختلفي استعداد داشت. طراحي موتورهايي كه بسيار زيبا و در عين حال پيچيده بودند همه از ذهن خلاقش سرچشمه ميگرفت. استعداد فراواني هم در كارهاي هنري داشت. بازيگر خوبي بود. يك روز تصميم به اجراي نمايشي كرد، آن هم به تنهايي، نمايشي كه در آن چندين شخصيت با صداها و لهجههاي گوناگون ايفاي نقش ميكردند و جالب آنكه علي به تنهايي تمام آن صداها را تقليد ميكرد. علي در سن 15 سالگي با مراجعه به مسجد سجاد(ع) درخواست خود را براي رفتن به جبهه اعلام نمود ولي با توجه به سن كم او اين اجازه داده نشد.
مبارز قلاويزان
بعد از اين اتفاق علي با دست بردن در شناسنامهاش و تغيير تاريخ تولدش، توانست نظر مساعد آقاي جعفري فرمانده پايگاه شهيد بهشتي مستقر در مسجد سجاد(ع) را به دست آورد. به اين ترتيب علي 15 ساله در بهمنماه سال 1364 عازم جبهه شد و از آنجا همراه ساير همرزمانش عازم منطقه جنگي عقبه خرمشهر شدند و چند ماهي در آنجا به سر برد و بعد به سلامت به آغوش خانواده بازگشت. در تيرماه 1365 علي بار ديگر عزم خود را جزم كرد تا باز به جبهه برود. در همان ماه وي عازم قلاويزان مهران شد اما در نامهاي كه در تاريخ 24 مردادماه 1365 براي خانوادهاش فرستاده بود اعلام كرد كه در انديمشك و در لشكر حضرت رسول(ص) مستقر شده است.
آرزويي كه برآورده شد
در شهريور 1365 در همان منطقه جنگي تركشي به زانوي راست علي اصابت كرد. سپس به تهران منتقل شد و حدود يك سال در تهران به سر برد و مشغول تحصيل در دبيرستان شهيد بهشتي شد.
در ديماه سال 1366 در يك روز زمستاني و برفي علي بار ديگر به جبهه رفت. او رفت اما رفتنش متفاوت با ديگر رفتنهايش بود. رفتني كه در آن بازگشتي نبود، هر چه بود افتخار بود و شهادت، آرزوي برآورده شدهاي بود كه سالها بر سجاده بندگي از خدايش طلب كرده بود. بهار 67 آخرين بهار علي 17 ساله بود و بالاخره در 5 فروردين سال 1367 بر اثر اصابت تركش به سر و صورت و گردنش، در منطقه دربنديخان عراق به شهادت رسيد و اينگونه شهادتش عيدي او به خانواده بود.
نقل شهادت
9 فروردين 1367 روزي بود كه خانواده علي مدال پر افتخاري را به گردن آويختند و سرانجام در 11 فروردين پيكر پاك و مطهر فرزندشان به آغوش خانواده بازگشت. مادر در حياط را به روي علي گشود و نقلهاي دامادي پسرش را در لبهاي خونين و بسته علي جاي داد و گفت: علي جان شهادتت مبارك.
بعد از آن با تشييعي بينظير پيكر علياكبر به بهشتزهرا(س) منتقل شد و در قطعه 29 رديف 138 شماره 2 به خاك سپرده شد. خاكي كه آغوشش را از پيش براي پذيرايي از علياكبر گشوده بود. پدر با دستان خود گل روي علي ميريخت و زير لب زمزمه ميكرد: عليجان ! خانه نو مبارك.
فرازهايي از وصيتنامه شهيد علي اكبر حسن بيگي
بسمه تعالي
هنگامي كه انسان هدف اصلي خود را مييابد و پي ميبرد كه معشوق اصلي خود كيست ديگر در قفس تن آرام نميگيرد و نميگنجد و احتياج به جاي بزرگتري دارد كه جهان آخرت است.
3 اسفند ماه 1366