ياسمن بلوردي | مشخص است تازه ارتودنسي كرده و هنوز كاملاً در دهانش جا نيفتاده است. نيم ساعتي است كه دنبال سوژه ميگردم و چيز دندانگيري گير نميآورم ولي ظاهراً سوژه با پاي خودش سراغ من آمده است. كلافه از گرما اينجا ايستادهام و زيرچشمي به مراجعين نگاه ميكنم تا طبق روزهاي قبل با حسي كه نسبت به بعضي از آنها پيدا ميكنم بتوانم به سراغشان بروم و گزارش تهيه كنم، در خيالات ذهنم غرقم كه دو مرد جوان در حال خوش و بش و احوالپرسي و براي دور بودن از هياهو به اين گوشه ميآيند و مشغول درد دل ميشوند. مشخص است دوست قديمي هستند، ابتدا كمي در مورد كار و اوضاع كاريشان صحبت ميكنند و سپس سر حرف را به علت آمدنشان به اينجا ميكشانند. مردي كه سينش صدادار است و اسمش امير است دل پري دارد و از دست همسرش بدجوري خون به دل است و به خواست دوستش ابتدا او شروع به صحبت ميكند چون ظاهراً دو سال است ازدواج كردهاند و به نظر دوستش براي كشيده شدن كارش به دادگاه خانواده خيلي زود است! با خودم ميگويم مگر دير يا زود دارد؟ اتفاقاً اگر هم اختلاف نظر و مشكلي باشد در همان اوايل بيشتر نمايان ميشود. نميدانم من كه از دنياي متأهلين سر در نميآورم شايد هم همينطور باشد كه او ميگويد. دكمه خاموشي تفكرم را ميزنم تا افكار پريشان، مرا از شنيدن حرفهايشان پرت نكند، سعي ميكنم فقط گوش بدهم و به روشي متفاوت از دفعات قبل گزارش بگيرم.
امير از دردسرهايي كه براي به دست آوردن همسرش، ساناز، پشت سر گذاشته است و نارضايتي مادرش كمي حرف ميزند و بعد به ريشه اختلافشان ميرسد. دخترخاله و پسرخاله هستند و تقريباً با همديگر بزرگ شدهاند و به نوعي نشان كرده همديگر بودهاند. مادر امير تا سالهاي نوجواني ساناز، موافق اين ازدواج بوده و هميشه اعلام ميكرده كه ساناز عروسش است و كسي حق ندارد به خواستگارياش بيايد! ولي كمكم نظرش نسبت به او تغيير ميكند و در گوش امير ميخواند كه قيد ساناز را بزند چراكه او دختر بلندپروازي است، ديگر ساناز سابق نيست و توقعاتش زياد شده است و شرايطش با شرايط امير كه يك كابينتساز است و در مغازهاي اجارهاي كار ميكند، جور نيست اما امير با اصرار همه چيز را پيش ميبرد و مادرش را تهديد به خودكشي ميكند، خانوداه نيز به اجبار تن به اين ازدواج ميدهند اما مادرش به او ميگويد اگر در زندگيات به مشكلي برخوردي به من و خالهات ربطي ندارد، حق نداري بين ما دو خواهر را به هم بزني و خودتان بايد با هم كنار بياييد. امير به اينجاي حرفش كه ميرسد نيشخندي ميزند و ميگويد با خوشخيالي تمام، آن روز به مادرم گفتم كه خيالت جمع! خوشبختتر از من و ساناز پيدا نخواهي كرد. نميدانستم كه...
ابتدا همه چيز قابل قبول بوده است و چند ماه اول زندگي مشتركشان با خوبي و خوشي مثل برق و باد سپري شده است اما كمكم بهانهگيريهاي ساناز براي خريدن ماشيني مدل بالاتر، رفتن به محلهاي در بالاي شهر و... شروع شده است و امير هم براي حفظ زندگي تا جايي كه توانسته دريغ نكرده است اما كمكم خواستههاي ساناز غيرمتعارف شده و گير داده است به خود امير كه چشمهايت را ليزيك كن، من شوهر عينكي دوست ندارم، دندانهايت وقتي ميخندي خيلي بدشكل است بايد ارتودنسي كني، كمي وزنت را كم كن شدهاي مثل بادكنك! خجالت ميكشم با تو بيرون بروم و... امير به سمتي خيره ميشود و ميگويد همه بدبختيهايش از وقتي شروع شده كه پاي ماهواره به خانهشان باز شده است. ميگويد چند ماهي بعد از خريدن ماهواره ساناز از اين رو به آن رو شده است. هر روز خودش را با سريالهاي ماهواره تطبيق و خودش را به يك رنگ و يك هيبت تغيير ميدهد و حالا مصّر است كه امير بينياش را مثل مهند (يا مهناد؟ دقيقاً متوجه اين اسم نشدم، ببخشيد)، بازيگر يكي از سريالهاي تركي ماهواره عمل كند ولي امير ديگر نميخواهد بيشتر از اين تن به خواستههايش بدهد و تقاضاي طلاق كرده است. دوستش با گفتن «والله چي بگم امير جان» تعجب خودش را از حرفهاي امير ابراز ميدارد و سعي ميكند او را دلداري بدهد.
گوشهايم كماكان تيز است تا دوستش نيز علت آمدنش به اينجا را براي امير توضيح بدهد كه صداي جيغ خانمي كه ميگويد «دزد رو بگيريد» سالن را به هم ميريزد و چند نفر دنبال يك دختر جوان و چالاك ميدوند. ميروم ببينم چه خبر شده، زن خودش را كف راهرو ولوو كرده است و خودزني ميكند ظاهراً پول زيادي همراهش بوده است. با خودم فكر ميكنم داشتن پول زياد در دادگاه خانواده براي چه منظور و هدفي است؟ مگر اينجا بانك است؟ برميگردم به سمت آن دو جوان، آنها هم جابهجا شدهاند، در حال دست دادن به يكديگر هستند و دوست امير به طبقه بالا ميرود، حتماً نوبت دادگاهش است و من ديگر نميتوانم يك گزارش بدون دردسر شكار كنم. به داخل حياط ميآيم و آن دختر را ميبينم كه پاچه شلوارش كمي پاره شده است و كمي ميلنگد و چند نفر دور او را گرفتهاند و ميخواهند او را به پليس تحويل بدهند. با خودم ميانديشم شايد اين دختر هم تحت تأثير فيلمهاي ماهواره خواسته اداي شخصيتهاي ماورايي را دربياورد كه همه كار خلافي ميكنند و هيچگاه هم گير نميافتند. گاهي تأثيرات فيلمها به قدري زياد ميشود كه انسان دچار توهم ميشود، شايد ساعتهاست به طمع پول اين خانم دنبالش بوده و به ناچار به اينجا آمده تا شانسش را در اين مكان پر ازدحام امتحان كند. شايد هم والدينش در اين دادگاه طلاق گرفتهاند و ميخواهد از اين دادگاه انتقام بگيرد و بدنامش كند! شايد هم... ديگر نميخواهم به هيچ چيز فكر كنم. به آن طرف خيابان ميروم و سوار بر تاكسي به خانه ميروم، دلم كمي سكوت ميخواهد.