امروز دومين روزي است كه به شعبه چهار مجتمع حقوقي شهرك نو ميآيم تا قصه مردماني را كه اسير راهروهاي دادگاه شدهاند و به اميد باز شدن گره كارشان از اين اتاق به آن اتاق پاس داده ميشوند بشنوم و بدانم چه چيزي ميتواند انساني را طوري جان به لب كند كه اينگونه آبرويش را در دست بگيرد و خود را انگشتنماي مردم كند. احساس ميكنم وارد دالان مرگ ميشوم و چشمانم به اين تاريكي عادت ندارد، كمي چشمانم را با انگشت ميمالم تا تاري ديدم برطرف شود. لامپهاي راهرو يكي در ميان خاموش است و فضاي اينجا تداعيكننده دالانهاي نمور و پر از ذرات گرد و غبار زيرزمين خانههاي مخوف قديمي شده است!
كورمال كورمال اولين پيچ راهرو را به سلامت پشت سر ميگذارم و چشمم به پسر جواني ميافتد كه آرام در گوشهاي ايستاده و نه چيزي ميگويد و نه حركتي انجام ميدهد اما پدرش دائم طول راهرو را بالا و پايين ميرود و زير لب چيزي ميگويد. رفتن پيش پدر را به صلاح نميدانم، پس به نزد پسر و مادرش كه كنارش ايستاده ميروم و علت آمدنشان را به دادگاه ميپرسم. خانم با نگراني اظهار ميدارد كه خانوادهاي آبرومند دارند و نميخواهد چيزي از نام و نشانشان در جايي گفته يا چاپ شود. بعد از اطمينان خاطر از محفوظ ماندن اسم و رسمشان لب به درددل باز ميكند و از بدي روزگار مينالد. خانوادهاي ديگر را آن طرفتر نشانم ميدهد و ميگويد خانواده عروسش است. از نجابت خانواده عروس ميگويد و اينكه نزديك به 20 سال همسايه بودهاند و جز خوبي چيزي از آنها نديدهاند. آهي ميكشد و به سالهاي دور برميگردد، همان سالهايي كه اين خانواده تازه به محلشان آمده بودند و در خانهاي ديوار به ديوار خانهشان ساكن شده بودند. كلي از رفت و آمدهايشان و رابطه دوستانهشان حرف ميزند و من هرچقدر بيشتر دقت ميكنم پي به ريشه اختلافشان نميبرم. بالاخره حرف را به بزرگ شدن بچهها و دلدادگي پسرش و دختر آنها ميكشاند و به چند ماه قبل كه با كلي ريخت و پاش، تنها فرزند خانواده يعني عروس خانم را به عقد پسرشان درآوردند و اينكه همه چيز به خوبي و خوشي پيش ميرفته تا همين چند هفته پيش كه به طريقي خبردار شدهاند دختر، دختر واقعي خانواده نيست و او را وقتي طفلي چند روزه بوده است به فرزندي قبول كردهاند و به اينجا رساندهاند. باز هم نميتوانم ارتباطي بين فرزندخوانده بودن عروس و كشيده شدن كارشان به دادگاه پيدا كنم پس، از مادر ميپرسم خب حالا مشكل كار كجاست؟ و مادر باز از اصالت خانوادگيشان و آبرويي كه در اين شهر دارند ميگويد و با حالتي توأم با خشم ميگويد كه دوست ندارند عروسي بيهويت داشته باشند، دوست ندارند نوههايشان اصيل و خانوادهدار نباشند.
از آنها جدا ميشوم و به نزد خانواده عروس ميروم. خانم و آقايي ميانسال به همراه دختري جوان و خوشرو كه با برخورد گرمي كه دارد اصلاً برايم باوركردني نيست اين دختر قرار است طلاق بگيرد. اصلاً نشاني از ناراحتي در چهره دختر نميبينم. دختر، من را در حال صحبت با خانواده همسرش ديده و با تيزهوشي حدس زده كه در حال تهيه گزارش هستم. پس زود سر اصل مطلب ميرود و ميگويد من بعد از 27 سال فهميدهام كه اين دو انسان شريف پدر و مادر واقعي من نيستند و حالا متهم به بيهويت بودن شدهام. خانواده همسرم غافل از اين حقيقتند كه هويت من همين پدر و مادر بزرگوار است كه در اين 27 سال حتي يك بار هم از آنها نامهرباني نديدهام و هنوز هم به پاي من ايستادهاند درحالي كه هستند پدر و مادرهايي كه به راحتي پشت فرزندان خونيشان را خالي ميكنند و آنها را به خودشان وا ميگذارند... و بعد آرام و طوري كه پدر و مادرش نشنوند ميگويد كه از درون ويران است ولي به خاطر همين پدر و مادر لبخند ميزند، به تلافي لبخندهايي كه مطمئن است بارها و بارها با زخم زبان اقوام و آشنايان در اين 27 سال بر لبانشان خشكيده است و بعد با چشماني پرسشگر به پسر جوان كه آن طرف راهرو مغموم ايستاده است نگاهي مياندازد و ميگويد كه دوست دارد بداند او هم به طلاق دادنش راضي است يا فقط خواست خانوادهاش است...؟
سكوت دختر طولاني ميشود و ميفهمم كه بايد تنهايش بگذارم. دوست داشتم در اين لحظه فرهنگ لغت معين در دسترسم بود و ميتوانستم تعريف هويت را از آن بيرون بكشم و بدانم آيا به واقع هويت يعني داشتن پدر و مادري كه خونشان در رگهاي ما جاري است يا معنايي ديگر دارد؟ نميدانم اين زجري كه گاهي ما به خودمان و اطرافيانمان روا ميداريم از كجا نشئت ميگيرد؟ خانوادهاي كه سالها نماد نجابت و اصالت بوده است يكدفعه تبديل به خانوادهاي بيريشه و غيراصيل ميشود فقط به اين خاطر كه مشيت الهي چنين بوده است كه صاحب اولاد نشوند و سايه سر طفلي بيخانمان شوند. شايد هم حق با آنها باشد به هرحال دانستن حقيقت حق هر انساني است، مطمئناً اگر اين موضوع در همان مراسم خواستگاري يا قبلش گفته ميشد حالا كار آنها به اينجا كشيده نميشد.
هرچه هست قصه ما آدمها قصه غريبي است، گاهي چنان بخشنده ميشويم كه با دست خودمان طناب دار را از گردن قاتل جگر گوشهمان باز ميكنيم و گاهي از در منطق وارد ميشويم و چنان سخت ميشويم كه حتي حاضر نيستيم حداقل براي حفظ آبروي خودمان هم كه شده انگشت اتهام بيهويتي را از چهره كسي كه سالها نان و نمكش را خوردهايم پايين بياوريم.