تولد و دليري
شهيد مرتضي قليچي در يك روز زمستاني در سال 1344در يك خانواده مذهبي و متوسط در روستاي دستجرد از توابع استان همدان ديده به جهان گشود. او فردي رئوف، شوخ طبع و قوي بود به طوري كه از همان دوران كودكي و نوجواني در ورزش كشتي در بين رفقا و همسن و سالهاي خويش از همه برتر بود و بر آنها غلبه ميكرد. ولي با روحيه و طبع شوخ و مهرباني كه او داشت اين مسئله نه تنها موجب رنجش و كدورت بين مرتضي و رفقايش نميشد بلكه بر شور و شعف بيشتر آنها ميافزود و هر كدام از دوستان يك بار هم كه شده كشتي گرفتن با او را امتحان ميكردند.
تحصيل و جرقههاي تزكيه
مرتضي هيچگاه از درس و تحصيل غافل نشد. دوران تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش به پايان رساند و به دليل عدم وجود مدرسه راهنمايي در روستا، جهت ادامه تحصيل در دوره راهنمايي به مركز شهر (كبودرآهنگ) رفت و به همين منظور اتاقي را در اين شهر جهت اقامت و تحصيل اجاره كرد و مرحله جديدي از زندگي را شروع كرد. مرتضي در همين دوران به لحاظ دوري از شرايط خانه و خانواده فرصت و فراغت نسبي پيدا ميكرد تا در كنار درس و تحصيل به خودسازي و تهذيب نفس بپردازد، چنانكه از طريق عبادات و خلوت با حق در دل شب، با نماز شب انس و رفاقت ديرينه پيدا ميكرد. البته اين خلوت و انس با خدا باعث بريدن از دوستان و جامعه نشد بلكه از همين دوره بود كه به باشگاه و خانه كشتي شهر رفته و با داشتن قدرت بدني مناسب و اخذ فنون لازم در مدت زمان اندكي نسبت به دوستان و رقبا پيشي ميگرفت و جزء برترين كشتيگيران شهرستان شناخته ميشد.
انقلاب و جنگ
مقطع نوجواني يعني دوران اوج دوران شادي و نشاط شهيد مرتضي مصادف با اعتراض و راهپيمايي ملت بزرگ ايران عليه ظلم رژيم ستمشاهي بود. لذا مرتضي با دست كشيدن از همه شاديها و نشاط دوره نوجواني به همراه مردم شهر و روستاهاي اطراف تا پيروزي نهايي و به ثمر رسيدن انقلاب در تظاهرات و راهپيماييها شركت ميكرد و در اين راه از هيچ كوششي فروگذار نبود.
پس از پيروزي انقلاب و شروع جنگ تحميلي، در تابستان سال 1360 مرتضي درحالي كه فقط 16سال داشت عازم جبهههاي حق عليه باطل شده به منطقه كامياران استان كردستان رفت. اين منطقه آن زمان در دست ضد انقلاب بود. پهلوان دستجرد بعد از چهار ماه كه به خانه برگشت، مجدداً به ادامه تحصيل پرداخت. شهيد مرتضي در سالهاي بعد نيز بارها به مناطق مختلف جنگي از جمله جوانرود، پاوه، چنگوله، ميمك، جزاير مجنون و خرمشهر اعزام شد. ليكن در همه اين سالها دست از تحصيل برنداشت و جهاد و تحصيل را توامان ادامه داد.
لحظه زيباي پر كشيدن
زمستان 1364 زماني بود كه غير از مرتضي چهار برادرش، او كه نيز در جبهه حضور داشتند! براي چندمين بار به مناطق جنگي و عملياتي جنوب اعزام ميشد به همراه گردان 155 لشكر 32 انصارالحسين همدان در عمليات والفجر8 شركت كرد و سرانجام در آخرين روزهاي اين عمليات به درجه رفيع شهادت نائل شد.
پيكر مطهر اين شهيد 12 سال مفقود بود و پدر و مادرش در طول اين سالها چشم انتظار بودند تا اينكه سرانجام پس از چندين سال در سال 1376 اين انتظار پايان يافت و والدين شهيد قبل از اينكه خود بدرود حيات گويند دُردانه و جگرگوشه خويش را به آغوش گرفته و با دستان خود در گلزار شهدا به رسم امانت جاي دادند؛ هر چند خود نيز بعد از مدت زمان كوتاهي با خاطري آسوده، در جوار تربت فرزند شهيدشان آرميدند.
گلبرگي از خاطرات
برادر شهيد مرتضي قليچي كه همزمان با ايشان در منطقه عملياتي والفجر 8 حضور داشت، نقل ميكند: قبل از شروع عمليات در اردوگاه حدود ساعت 9 صبح مشغول نظافت چادر گروهي بودم، ناگاه ديدم نوري در چادر نمايان شد! سرم را بلند كردم ديدم برادرم مرتضي است، او سلام كرد، وقتي به چهرهاش نگاه كرديم نوري را شاهد بوديم كه بيشتر در چهره شهدا مشاهده ميكرد. شايد با چنين برداشتي بود كه فرمانده به او گفت: مرتضي نور بالا ميزني! فكر كنم شهادتت نزديك است، مواظب خودت باش! آن روز و آن ديدار آخرين لحظات ديدارمان شد. ما ديگر همديگر را نديديم تا اينكه خبر شهادت و مفقود شدنش را دريافت كردم.