غزاله حضوري| غافل كه آنچه او را مبتلاي آن نوشتهاند در آسمان پرسهزدن و در ابرها لم دادن نيست. پرواز براي ما نه آن است كه اينان بدان دل خوش ساختهاند. پرواز براي ما جدا شدن از زمين نيست.
پرواز براي ما به آسمان رسيدن نيست. كهكشان درنورديدن نيست.
اصلاً پرواز براي ما آسمان و زمين ندارد. در زمين زندگي كردن همان و از آسمان گذشتن هم همان. انگار از براي همين است كه به ما بال ندادن.
شايد تا بدانيم پرواز براي ما بال زدن نيست. پريدن نيست. بال زدن و پريدن و اوج گرفتن براي پرندههاست.
انسان فقط پرواز ميكند.
يعني پر او باز ميشود. اوج نميگيرد، عروج ميگيرد. باور اگر نداريد، شاهد بياورم؟
زندگي از شهادت آغاز ميشود، از حضور در محضر شهيد سوي من، سوي ما جايي پايين، جايي بالا، گاهي ديروز، گاهي فردا، غيبت و غربت، اسارت در نيستي اين حصارهاست. حضور يعني او ، همين جا، همين حالا...
اگر خدا نبود، احدي شهيد نميشد، تا خدا هست شهادت هم است...
تا شهادت است، شهيد بايد شد. زندگي بايد كرد. شهادت راز هستي است و رمز آن... و رازها را فقط با رمزها ميگشايند. شهادت گواه بودن است و تنها كساني ميتوانند شهادت بدهند كه در كربلا حاضرند. ترس از مرگ همان فاصله ماست تا كربلا، فاصله ما تا كربلا همان دوري ما از شهادت است.
اگر جايي جز كربلا روزي غير از روز عاشورا ميشد شهيد شد، همه جا كربلا و همه روزها عاشورا نبود.» كربلا، كربلا و كربلا... كربلاي 4، كربلاي 5 ... با يك كربلا ميتوان شهيد شد و آيا با اين همه نميتوان؟ شهادت به خون تير و تركش نيست، شهادت وجود ميخواهد. آن روز كه خدا را با همه چيز و در همه جا ديديم و نشان داديم، شهيد شدهايم. مرز مردن و شهادت خون نيست، خود است. خوني شدن نيست بلكه خودي شدن است.
هر كه خدا را بيش از خود دوست دارد بيشك كه شهيد خواهد شد.
به هر حال هر كه شهيد نشود در آخر خواهد مرد، شهادت بازيبردار نيست بلكه شهادت بازي بر سر دار است. تشنگي شرط شهادت است و تشنه بودن زيبايي اين وصل زيباست. اين هم از قوانين بينظير شهر عشق است. دل اگر عاشق شد، لايق ميشود و در آن لحظه سر را ميگيرند. آنان كه در راه او كشته ميشوند به كوي او ميرسند و آنان كه به خيال خود زنده ميمانند و زندگي ميكنند، در راه ميمانند.
در فرهنگ عشق سردادن ترجمه دلدادن است و در واژهنامه عقل انسان سردادن ... نميدانم؟ بالت اگر شكسته است غمگين نباش، شهادت كه بال نميخواهد، بال را پس از شهادت ميدهند، پذيرش از آن، بدترين مرگ نمردن است و شهادت برترين مردن در عالم هستي.
مراقب باش از مرگ نگريزي تا شهادت از تو فرار نكند. حفظ جان واجب است درست، اما حفظ حفظ جان واجبتر است. در بازار عشق هر سكهاي بيبهاست جز جان انسان كه بهاي شهادت است.
جان امانتي است كه بايد به صاحبش رساند، اگر خود ندهي از تو ميگيرند. فاصله هلاكت تا شهادت همين خيانت در امانت است. آنان كه جان خود را به اختيار خود دادند، جان گرفتند و آنان كه جان گرفتند را شهادت دادند.
جمعي در زماني جان دادند و جان گرفتند و جماعتي جانشان را گرفتند و جانشان ندادند. در حاشيه دادنامهاي كه خواندم چنين نوشته بود: سزاي آنان كه جان دادن را نياموختند، جان كندن است.
آنان كه يك عمر مردهاند، يك لحظه هم شهيد نخواهند شد. شهادت يك عمر زندگي است، يك اتفاق نيست. فرمود بميريد پيش از آن كه بميريد و از تمام ما آنان كه زنده بودند اين حرف و جمله را شنيدند و آنان كه مردند زنده شدند. ديديد؟! تنها آنان كه حي بودند زنده شدند.
پس از آنها من از رفتن نه از ماندن ميترسم، ميترسم مرده بمانم و مرده بميرم. گفتند كه شهيد شد. او را ديديم، كجايي؟ چه خبر؟ گفت كه زندهايم، شكر پرسيد: شما چه خبر؟ گفتيم: مگر مردگان هم شهيد ميشوند كه من هم شهيد بشوم؟ شهادت تنها براي زندههاست.
جمعي شهيد شدند و جماعتي زنده به گور شدند. هوا آفتابي است يا بهتر بگوييم هوا آن روزها هم آفتابي بود ولي دلهايمان ابري بود، جايي باران آمد، جمعي پرواز كردند و جماعتي پرها را باز باز كردند. دلهايمان همه ابري بود، آري اما هوا همچنان آفتابي بود.
رگبار نور بود كه ميباريد، جماعتي بر چترها پناه بردند و سايه شدند و جمعي به اين حبلالله چنگ زدند و تا خورشيد بالا رفتند، رفتند و نزديكتر از هميشه در كنار ما ماندند و تازه فهميديم كه چقدر آنها تنهايند و ما چقدر خودمان را گم كردهايم و از خودمان دوريم. ميگويند جايشان خالي است اما من نميفهمم مگر در نظام خداوند جايي خالي ميشود؟ آنان كه در خدا غرق شدند ميخواستند به ما بفهمانند كه ما در خودمان غرق شدهايم و فرق اين دو چيست؟ شهدا نشان خدا هستند و ما در پينشاني.
ما دنبال شهادتي بيدرد هستيم، در صورتي كه شهادت را جز به اهل دل و درد نميدهند.
نه آنقدر سرمايه داشتهام تا شهيد شوم و نه آنقدر ذخيره ماندم تا اسير نشوم. اين است نتيجه و آخر و عاقبت ترديد.
ميشود بود و در عين حال نبود، اگر باورتان نميشود شهدا را ببينيد. گروهي مرگ را در آغوش گرفته و شهيد شدند و گروهي از مرگ فرار كردند و مردند. ما ارزان فروش بوديم و بايد خدا محك ميزد ما را، چوب حراج برداشتيم و به جان خود زديم، خود را به قيمت مردهها فرياد زديم و كسي ما را نخريد. وقتي قدرنشناس باشي ديگر برايت قدري نيست.
شبي دير گذشت، همچون شبهاي ديگر زندگي و ما در خيال پرواز سر به بالشت پر داديم، آرزوهايمان خواب بود و خواب ما را در خود غرق كرد. طوري خوابمان برد كه نه صداي اذان را شنيديم و نه صداي بشتابيد به سوي جهاد را، باز هم شهادتمان قضا شد. ما ميگوييم «من» شهيد ميگويد «او» و ما ميگوييم «او» و شهيد ميگويد «تو» ما ميگوييم و شهيد ميگويد...
هميشه ما يك پله عقبتريم. ما گريه ميكنيم و آنها هم گريه ميكنند. ما براي آنها و آنها براي ما. ما از نبودنشان و آنها از نبودمان.
دردناكتر از اين داستان شنيدهايد؟ اما اين داستان واقعيت زندگي ماست. تا شايد شهادت ما نيز ادا شود...