کد خبر: 600602
تاریخ انتشار: ۱۴ تير ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۷
دوست داشتم دست و صورتت را مي‌شستم، دلم مي‌خواست حمامت مي‌كردم لباس تازه تنت بود و موهايت را شانه مي‌زدم
كوچك‌تر از آن بود كه بداند حس ترس يا نگراني چيست اما انگار مي‌دانست. خوب هم مي‌دانست. آنقدر نگران بود كه عريض بودن اتوبان و حركت پرسرعت اتومبيل‌ها برايش كمترين اهميتي نداشت و فقط مي‌خواست خودش را به آن سوي اتوبان برساند. آنجا كه پدرش به او گفته بود مي‌رود آتش روشن كند براي گرم شدن!
دنيا حيدري
كوچك‌تر از آن بود كه بداند حس ترس يا نگراني چيست اما انگار مي‌دانست. خوب هم مي‌دانست. آنقدر نگران بود كه عريض بودن اتوبان و حركت پرسرعت اتومبيل‌ها برايش كمترين اهميتي نداشت و فقط مي‌خواست خودش را به آن سوي اتوبان برساند. آنجا كه پدرش به او گفته بود مي‌رود آتش روشن كند براي گرم شدن!
سه چهار ساله بود انگار. يعني من اين طور تصور مي‌كنم. كنار پلاستيك‌هايي ايستاده بود كه به نظرم جز به درد دور ريختن نمي‌خوردند اما گويي اموال پدرش بود و او مسئول مراقبت از آنها.
نگاهم به آن سوي اتوبان افتاد. خوب مي‌دانستم پدرش براي چه كاري آنجا رفته! آن طرف اتوبان محوطه مخروبه و خالي بود كه از مدت‌ها قبل به محل استعمال موادمخدر معتادان تبديل شده بود. معتاداني مثل پدر اين طفل معصوم كه به بهانه گرم كردن خودش، فرزندش را اين سوي خيابان رها كرده و رفته بود. فرزندي كه كوچك‌تر از آن بود كه بفهمد در اين گرماي تابستان، همه به دنبال خنك كردن خود هستند نه روشن كردن آتش براي گرم شدن!
شايد اگر برادرم آن لحظه دم در نبود، حتماً براي يافتن پدرش، به دل اتوبان مي‌زد و طعمه يكي از همين اتومبيل‌هايي مي‌شد كه با سرعت خود را از مقابل ديد عابران پياده دور مي‌كنند. نگاهي به بساط پدرش مي‌كنم. باز هم چيزي جز مشتي پلاستيك پاره كه نمي‌دانم به چه دردي ممكن است بخورد، نمي‌بينم! اما خودش را كه نگاه مي‌كنم، دلم مي‌لرزد! مثل بقيه بچه‌ها تميز و ترگل ورگل نيست كه هوس بوسيدن لپش يا محكم بغل كردنش را بكنم. موهايش انگار مدت‌هاست رنگ آب به خود نديده! به همين دليل نمي‌دانم تيرگي آن رنگ طبيعي‌اش است يا از كثيفي!
پيراهنش هم از چند جا كه شمارش آن از عهده انگشتان دست خارج است، پاره شده و كسي شايد فرصت يا حوصله وصله كردن اين پارگي‌ها را نداشته است. پيراهني كه نمي‌دانم روز اول چه رنگي بوده اما الان، سياه و كثيف و چرك است. شلوارش انگار مال خودش نباشد. چون حكم شلوارك را دارد. شلوار يا شلواركي كه البته اين يكي معلوم است كه از ابتدا سياه بوده تا حالا مشخص نشود چركي آن از پيراهنش بيشتر يا كمتر است.
دست و صورتش را اگر بشويم، حتماً مي‌شود فهميد رنگ پوست آفتاب سوخته‌اش چه رنگي بوده! دلم مي‌خواهد حمامش كنم، دستي لباس تازه برتنش كنم، موهايش را شانه كنم و... اما فرصتي نيست حتماً و هر آن ممكن است سر و كله پدرش پيدا شده و بابت اين تغييرات شماتتش كند! فكري عين برق از سرم مي‌گذرد. چادرم را كمي جمع كرده و پله‌ها را دو تا يكي مي‌روم و خود را سريع به خانه و سپس آشپزخانه مي‌رسانم. يك بستني خنك حتماً در اين گرما، مي‌تواند برايش خوشمزه باشد و البته دوست‌داشتني.
اما هر چه فريزر را زير و رو مي‌كنم، چيزي پيدا نمي‌كنم و ناگهان يادم مي‌افتد كه خودم ديروز آخرين بستني را خوردم! اعصابم از خودم خرد مي‌شود و يك لعنت بر من مي‌گويم! هر چند، ديروز كه داشتم بستني مي‌خوردم، حتماً نمي‌دانستم امروز مي‌توانم آن را به يك كودك معصوم بدهم!
ناگهان يادم مي‌افتد كه هندوانه داريم. آن هم در يخچال! سريع يك قاچ بزرگ از آن مي‌برم و باز هم با عجله و بي‌تفاوت به سؤال‌هاي پي‌درپي مادر كه مدام مي‌پرسد كجا؟ خود را به دم در مي‌رسانم و با لحني كه سعي مي‌كنم از سر مهرباني باشد، نه ترحم، هندوانه را به دستش مي‌دهم. اول امتناع مي‌كند اما لبخند كه مي‌زنم، با اكراه قبولش مي‌كند و با ولع، اولين گاز را مي‌زند! محو تماشايش مي‌شوم. بي‌آنكه بخواهم لبانم به لبخند باز مي‌شود اما چشمانم هم پر مي‌شود از اشك كه من هر روز اينگونه در خنكاي خانه هندوانه مي‌خورم. او شايد بعد از مدت‌ها دارد طعم شيرين و خنك هندوانه را در گرماي تابستان مي‌چشد.
دارم فكر مي‌كنم چقدر خوب مي‌شد اگر مي‌توانستم كاري برايش بكنم و خوشحالش كنم كه ناگهان هندوانه‌اي را كه شايد نيمش را هم نخورده، به داخل جوي آب پرت مي‌كند و سريع دست و دهانش را با پيراهن چركش پاك مي‌كند و من و برادرم را در بهت و حيرت مي‌گذارد!
قبل از برادرم، با تعجب مي‌پرسم كه چرا نخوردي و دورش انداختي كه با سر مرا متوجه پدرش مي‌كند كه در حال نزديك شدن به ماست. با خود تصور مي‌كنم كه حتماً پدرش دعوايش مي‌كند بابت چيزي كه از ديگران مي‌گيرد اما او با صداي معصوم و كودكانه‌اي مي‌گويد: «پدرم خجالت مي‌كشد.»
تمام تنم يخ مي‌كند. صورتم خيس مي‌شود اما برايم مهم نيست. پدرش حالا به ما رسيده و بي‌توجه به حال و روزي كه فرزند معصومش برايم به جا گذاشته، دست پسرك را مي‌گيرد و با همين خرت و پرت‌هايي كه به نظرم جز مشتي آشغال نيستند، به راهشان ادامه مي‌دهند و از ما دور مي‌شوند... دور و دورتر.
هر چه اما دور‌تر مي‌شوند، اشك‌هايم با سرعت بيشتري شروع به باريدن مي‌كند. ديگر تاب نمي‌آورم. باز هم با سرعت پله‌ها را دوتا يكي مي‌كنم و به اتاقم مي‌رسم. خودم را روي تختم پرتاب مي‌كنم و با صداي بلند شروع مي‌كنم به گريه كردن.
خدايا! نمي‌دانم انگار چه مي‌خواهم! از تميزي لباس‌هايم خجالت مي‌كشم يا بستني كه ديروز خورده بودم و براي او نگذاشته بودم. شايد هم از اينكه هنوز بعد از گذشت 30 سال، خيلي چيزها را نمي‌فهمم! جمله‌اش را بار ديگر مي‌شنوم، «پدرم خجالت مي‌كشد.»
گريه‌ام حالا به هق‌هق تبديل شده! چطور مي‌تواند بفهمد و درك كند خجالت كشيدن پدري را كه با آن وضع و حال نگهش داشته و تركش كرده براي دود كردن اندك پولي كه داشته! چطور مي‌تواند بفهمد اما پدرش نمي‌تواند بفهمد!
مادرم مي‌گويد كاش پيش خودمان نگهش مي‌داشتيم اما مگر همين يكي است؟ نه! دور و برمان پر است از اين بچه‌هاي خردسالي كه گاهي با اكراه از كنارشان رد مي‌شويم كه مبادا گوشه‌اي از لباسمان به آنها گرفته و كثيف شود!
كودكاني كه هيچ نقشي در تميزي يا كثيفي لباس‌ها و زندگي‌شان ندارند. كودكاني مثل كودكان ما آرزوهاي كودكانه زيادي دارند اما قرباني خودخواهي بزرگ‌ترهاي خود شده و در راه خودخواهي آنها، دود مي‌شوند!
چشمانم هنوز اشكبار است و دلم سنگين! نمي‌دانم چطور خودم را آرام كنم! اما تمام اين ناراحتي‌ام اندازه يك شب از ناراحتي و غصه‌هاي او و امثال او مي‌شود.
حتماً نه و حتماً يك شام گرم مادر و لبخند و نوازش پدر، همه اين ناراحتي‌ها را از خاطرمان پاك مي‌كند و باز هم ما مي‌مانيم و اين زندگي كه داريم و كودكاني كه زندگي‌شان همواره به سختي هرچه تمام‌تر در حال گذر است!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها