شهداي سرباز در اوج گمنامي پرآوازهاند، برگزاري يادواره آنها نيز در تكريم و تعظيم اين اصل اساسي است. حفظ احترام خانوادههاي معظم شهدا و برخورد مناسب در شأن پدران و مادران وظيفهاي همگاني است و برگزاري اين يادوارهها تأثير بسزايي درآگاهسازي نسل جوان دارد؛ چراكه نسلهاي جديد در زمان جنگ و پايداري حضور نداشتند و اكنون بايد با برگزاري چنين يادوارههايي اين فرهنگ را به آنها انتقال دهيم. به بهانه برگزاري همايش شهداي سرباز با همكاري ستاد يادواره شهداي سرباز استان فارس در خردادماه سالجاري به سراغ يكي از سربازان شهيدي رفتيم كه با وجود مفقودالجسدي و فوت پدر و مادر همچنان در مظلوميت و گمنامي به سر ميبرد. اين نوشتار تنها يادكردي از خاطرات شهيد مهدي ذوالفقاري، دلاورمردي از خطه فارس، از زبان دوستان وهمرزمانش است كه در پي ميخوانيد.
گمنام در نام !اين بار ميخواهيم از شهيد مهدي ذوالقدري بگوييم كه تنها ۱۹سال از بهار زندگيش را درك كرده بود ولي دوستانش پس از گذشت حدود ۲۵ سال از پايان جنگ هنوز در انتظارش به سر ميبرند كه شايد روزي باز گردد. چقدر زيباست اينگونه پاك رفتن و بيادعا در راه عشق قدم گذاشتن. او بين عاشقان هم بينام است. آيا تاكنون نام شهيد مهدي ذوالقدري را شنيدهايد؟ يا چهره مظلوم او را... ديدهايد؟ او مفقودالاثر (مفقودالجسد) است، نه فقط با جسم حتي با نام. جسم و نام او، در دنيا مفقود است اما خاطرات زيبايش در قلب و جان ما موج ميزند. مهدي فرزند سوم از پدر و مادري پرهيزگار و عاشق اهل بيت بود كه در تاريخ ۳ تيرماه ۱۳۴۷ در شهرستان استهبان متولد شد.
از سن ۱۴سالگي با عشق و علاقه خود از پشت ميز مدرسه در جبهه حضور يافت و به دليل سن كم او را به شهر خود بازگرداندند. مهدي زيبا، باهوش و جذاب از كودكي ويژگيهاي بارز و شاخصي داشت اما مهربانياش نسبت به همه زبانزد بود. سن كم اما روح بزرگ و درك و فهم بالا از ديگر خصوصيات باارزش او بود. مهدي در سن ابتدايي درك ميكند اگر لباس نو و زيبا بپوشد و به مدرسه برود شايد همكلاسي او از داشتن چنين لباسي محروم باشد، پس از پوشيدن آن خودداري ميكند يا اينكه لباسهاي نو خود را به بچههاي فقير و مستحق ميبخشد و همان لباسهاي كهنه خود را ميپوشد. در همسايگي خانهشان پيرزني نابينا زندگي ميكرد كه مهدي بسيار به فكر او بود. در خريد و بسياري از كارها به پيرزن رسيدگي ميكرد. بعد از مفقود شدن مهدي پيرمردي در حالي كه گريه ميكرد به خانه شهيد آمد وگفت: هر روز براي در آوردن روزي به كوه ميرفتم. در بسياري از روزها در مسير برگشت، مهدي با موتور مرا به شهر ميرساند و كمكم ميكرد.
غيرت يك مردنسبت به تكتك افراد خانواده، بسيار مهربان بود. نسبت به خواهرانش هم علاوه بر مهرباني، باغيرت و تعصب بود. در يك تابستان گرم خواهرش در يك كلاس در شيراز ثبتنام كرده بود كه بايد خود را به آنجا ميرساند، مهدي نميگذاشت خواهرش به تنهايي به شيراز برود، خود نيز رنج سفر به جان ميخريد و خواهرش را در رفت و برگشت همراهي ميكرد. مهدي از نظر استعداد و هوش زبانزد بود، در كلاس سوم راهنمايي ميتوانست راديو و تلويزيون را تعمير كند، شبها قبل از رفتن به جبهه يا هنگامي كه به مرخصي ميآمد تا ساعت دو شب به تعمير راديو و تلويزيون ميپرداخت و به قدري بزرگوار و بخشنده بود كه از افراد بيبضاعت هيچگونه مزدي نميگرفت. اگر در بيرون از خانه به ناحق با او رفتار ميكردند هيچ وقت براي خانواده خود بيان نميكرد و در همان جا مسئله را تمام كرده و كينهاي به دل نميگرفت.
تنها عكس جبهه همرزمهاي مهدي هميشه ميگفتند كه مهدي به دنبال گرفتن عكس در جبهه و نشان دادن خاطراتش نبود و بيادعاي بيادعا بود.
يك روز كه از حمام بيرون ميآيد، يكي از دوستانش سعي ميكند از او عكس بگيرد، او با دست مانع ميشود و ميگويد كه نگيريد! اما دوستانش از او عكس مياندازند و اين تنها عكس از مهدي در جبهه است.
در يك عمليات جنگي در منطقه كردستان، به علت بارش برف و بارندگي شديد رودخانه طغيان كرده و باعث قطع ارتباط بين نيروهايي ميشود كه در آن طرف رودخانه حضور داشتند، در همين حين از طرف فرماندهي اعلام ميشود كه تعدادي از رزمندگان در آن سوي رودخانه نياز به مهمات و تداركات دارند و تجهيزات مورد نياز آنها در يك تريلي تراكتور آماده است و احتمال غرق شدن بسيار وجود دارد. مهدي داوطلبانه با تريلي تراكتور و تجهيزات به رودخانه ميزند، شدت جريان آب طوري بوده كه ماشين غرق شده و از ديد رزمندگان پنهان ميشود. مهدي يك روز و نيم با جريان آب در مسير رودخانه به اين طرف و آن طرف ميرود و در نهايت پشت يك تنه درخت بيهوش ميافتد. كردهاي ايراني در منطقه حلبچه او را ميبينند. در همان زمان بود كه به علت آلوده بودن منطقه به گازهاي شيميايي، مهدي از ناحيه چشم شيميايي ميشود و زماني كه به بازگشتش چندان اميدي نداشتند، خبر شهادتش را ميآورند اما پس از دو هفته بازميگردد.
اشكهاي خداحافظيدر آخرين روزهاي مرخصي، مهدي در جمع خانواده بياختيار و بدون هيچ صحبتي شروع به گريه ميكند. اين گريه وداع بود و خود ميدانست. در نهايت مهدي در منطقه شلمچه به همراه بيسيمچي و فرماندهاش مفقودالاثر شده و هيچكس آنها را نميبيند، به علت اينكه زودتر از نيروها حركت كرده بودند و زماني كه در محاصره قرار ميگيرند به نيروها اطلاع ميدهندكه برگردند. از آن به بعد هيچكس از وضعيت آنها اطلاع چنداني ندارد. آنها با ايثار خود راه نجات نيروها را فراهم كردند.
شايد اين خواست خود مهدي باشد كه رفتنش نيز بيادعا باشد. سالها از قطعنامه ميگذرد، اسيران به وطن بازميگردند، خانواده شهيد نيز به اميد ديدن يوسف گمگشته هر لحظه برايشان چون سالي ميگذرد. از اين خانه آزاده به آن خانه سر ميزنند، شايد خبري پيدا كنند. از اين شهر به آن شهر. اين اميدواري ادامه دارد تا اينكه سال ۸۴ بنياد شهيد به خانواده مفقودان اعلام ميكند، ديگر منتظر فرزندان خود نباشيد.