کد خبر: 519794
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۸
روايتي از 30 سال صبوري و انتظار در گفت‌وگوي «جوان» با مادر و پدر شهيد احمد صداقتي
صغري خيل‌فرهنگ
بايد صبور باشي، اصلش يكي از مشخصه‌هايت مي‌شود، آن قدر كه با دستان مهربان و مادرانه فرزندت را نوازش كني، پرورش دهي و راهي مسيري كني كه مي‌داني و ايمان داري كه انتهايش چيزي جز شهادت نيست. آري صلابت زنانه در كنار عشق مادرانه و ارادت به ولايت عنصري مي‌سازد به نام زن مسلمان ايراني كه توانسته درمسير بلندي‌ها و اعتلاي تاريخ ايران زمين شگفتي ساخته و عشق بيافريند! اينجا به احترام رشادت مادران و زناني سر تعظيم فرود مي‌آوري كه به عينه مصداق واقعي فرموده امام خميني(ره) شدند كه: از دامن زن مرد به معراج مي‌رود. درس ايستادگي زنان سرزمينمان ايران سرمشق تمامي زناني است كه مفهوم مادربودن، خواهر و همسر شهيد بودن را درك مي‌كنند، آري مادران شهدا فرزندان حضرت زهرا(س) هستند. از اين رو در حاشيه همايش طلايه‌داران عفاف و حجاب در اصفهان كه به احترام تمامي زنان قهرمان كشورمان ترتيب يافته بود، به ديدار مادر و پدر شهيدي رفتيم كه ۳۰سالي مي‌شود فرزندشان به خانه بازنگشته است. كوچه به كوچه در پي خانه‌اي بوديم كه درس ولايتمداري‌شان زبانزد بود و اين موضوع را به راحتي مي‌شد از ۳۰ سال انتظار اين خانواده درك كرد. به همراه يكي از سربازان سپاه اصفهان كه ما را در رساندن به منزل شهيد صداقتي ياري كرد، ساعتي مهمان منزل اين شهيد شديم. آنچه در پي مي‌آيد حاصل اين همكلامي‌مان با قربانعلي صداقتي، پدر و خورشيد فاضلي مادر شهيد احمد صداقتي است كه خواندنش خالي از لطف نيست.

بچه شيطاني كه محبوب محله شد
همزمان با اذان ظهر به خانه شهيد احمد صداقتي مي‌رسيم. نماز حاجتمان را در محراب خانه‌شان به‌جا مي‌آورديم و ابتدا از مادر شهيد مي‌خواهيم تا خودش را به ما معرفي كند: من خورشيد فاضلي مادر شهيد احمد صداقتي هستم. احمد فرزند اول من است. خداوند دو پسر و دو دختر به من عطا فرمود. احمد متولد ۱۳۳۹است. پسر ديگرم كفاش است و دخترهايم هم خانه‌دار هستند. خانواده ما مذهبي و متدين هستند. بچه‌ها هم در همين فضا رشد پيدا كردند. احمد از همان دوران كودكي علاقه عجيبي به خواندن نماز وعبادت به درگاه خداوند داشت. همسرم قربانعلي صداقتي كفاش بود، ايشان براي كسب رزق حلال بسيار تلاش مي‌كرد.
قربانعلي، پدر شهيد احمد صداقتي ميانه هم‌كلامي‌مان با مادر شهيد از ما به گرمي پذيرايي مي‌كند، ميوه، چاي، شيريني و... ما هم مايل هستيم كه احمد را از زبان پدر بيشتر بشناسيم. قربانعلي از شلوغي‌هاي دوران مدرسه و دبستان پسرش مي‌گويد: احمد، در دوران ابتدايي بچه زرنگ و باهوشي بود. روزي يكي از مسئولان مدرسه از من خواست تا براي رسيدگي به وضعيت احمد به مدرسه بروم. مدير مدرسه از من خواست تا احمد را از مدرسه ببرم. گفت: اگر ما را دوست داريد، لطف كنيد و بچه‌تان را برداريد و ببريد. من هم با ناراحتي و نگراني گفتم: آقاي مدير، اين چه فرمايشي‌است، پسرم را كجا ببرم؟! مدير مدرسه از شلوغي احمد عاصي شده بود اما سرانجام بخشيد و احمد درآن مدرسه ماند. بعدها پسرم براي ادامه تحصيل به هنرستان رفت. احمد علاقه زيادي به روضه و هيئت داشت و شب‌ها تا دير وقت در هيئت مي‌ماند. نوع رفتارش باعث شده بود تا همه همسايه‌ها به او علاقه‌مند شده و دوستش داشته باشند. در سلام دادن به كوچك‌تر و بزرگ‌تر از خودش هميشه پيشقدم و بسيار متواضع و مهربان بود. اگر غذايي برايش آماده مي‌كرديم كه مردم در تهيه آن دچار مشكل مي‌شدند آن غذا را نمي‌خورد. حتي سمت غذاهاي گرانقيمت نمي‌رفت.

ارادت به حضرت ابوالفضل(ع)
بعد از كمي گفت‌وگو قربانعلي صداقتي قاب عكس احمد را برايمان مي‌آورد و آرام كنار مادرشهيد مي‌نشيند و باز از كودكي‌هاي شهيدش مي‌گويد: زماني كه احمد را به مهد كودك مي‌بردم، در كوچه مدرسه‌شان سقاخانه‌اي وجود داشت كه بالاي آن عكس حضرت ابوالفضل(ع) با پرچم در دستش ديده مي‌شد. احمد از من، درباره آن عكس سؤال كرد، من هم ماجراي كربلا و فداكاري حضرت ابوالفضل(ع) را بازگو كردم. از همان زمان بود كه حس كردم پسرم، دلباخته علمدار كربلا شده است. هميشه هم در مسير رسيدن به مدرسه، تا چشمش به سقاخانه مي‌افتاد، به سمتش مي‌دويد و عكس حضرت ابوالفضل(ع) را غرق بوسه مي‌كرد. شايد هم علاقه او به حضرت ابوالفضل(ع) بود كه باعث شد پسرم قبل از شهادت هر دو دستش را در مسير ولايت و ارادتش به ائمه تقديم كند.

صف اول تظاهرات‌
مادر شهيد كه تاكنون ساكت مانده ياد ايام انقلاب را زنده مي‌كند و از حضور و فعاليت احمد در دوران انقلاب برايمان مي‌گويد: پسرم قبل از پيروزي انقلاب در تظاهرات‌ها و جلسات متعددي شركت داشت. شهيد احمد صداقتي در تظاهرات ‌ضدطاغوت شركت مي‌كرد، يك بار يكي از همسايه‌ها آمد و گفت: احمد، قدش بلند است، در تظاهرات‌هم در صف اول مي‌ايستد و چهره‌اش كاملاً مشخص است، با اين كارها كه انجام مي‌دهند، او را مي‌گيرند. مدتي بعد در يكي از جلسات احمد را شناسايي كردند. صبح روز بعد از همان جلسه احمد به بازار رفته بود كه او را نزديك يكي از چادرها كه رويش نوشته شده بود: «حمايت از كارگران ذوب‌آهن» دستگير مي‌كنند. ما بعد از ۴۸ ساعت او را پيدا كرديم، او را به باشگاه افسران برده بودند. پدرش به ملاقاتش رفت سر و صورتش به خاطر شكنجه‌ها خوني شده بود. احمد از پدرش خواسته بود كه برايش نهج‌البلاغه ببرد اما روز بعد او را به زندان دستگرد برده بودند. دو ماه در زندان‌شهرباني رژيم پهلوي ماند تا اينكه بعد از پيروزي انقلاب آزاد شد. هميشه به احمد مي‌گفتم: «دلم مي‌خواهد بمانم و ببينم اين انقلاب به كجا مي‌رسد؟!» احمد هم مي‌گفت: «شما فكر انقلاب را نكنيد، اين انقلاب راهش را باز مي‌كند و جلو مي‌رود». پسرم ارادت ويژه‌اي به امام خميني(ره) داشت. او هرگز از شكنجه‌هاي دوران زندانش حرفي نزد.

بي‌دست به جبهه ‌بازگشت
پس از شروع جنگ تحميلي احمد به جبهه رفت. در عمليات «فرمانده كل قوا، خميني روح خدا» شركت كرد و دست‌چپش قطع شد، عصب دست راستش آسيب ديد و فقط دو انگشت آن قادر به حركت بود. احمد را به بيمارستان چمران برده بودند، در بدنش تركش‌هاي زيادي وجود داشت، وقتي به ملاقاتش رفتيم، روي تخت بود. روي دستش را پوشانده بود كه من متوجه قطع شدن دستش نشوم، گفتم: «ديدي آخر رفتي و چطور شدي؟! دستت قطع شده؟» دست راستش را از پتو بيرون آورد، نشانم داد و گفت: «ببين، قطع نشده!»؛ من هم حواسم نبود دست ديگرش را ببينم؛ ۲۲ روز در بيمارستان بستري شد. بعد از اينكه فهميديم دست احمد قطع شده است، مي‌گفت: «ناراحتي نكنيد. بعد از ۲۲ روز به منزل آمد. بعد از چند ماه براي گذاشتن دست مصنوعي به تهران رفت. مدتي در آنجا بستري شد و دست مصنوعي گذاشت. آن موقع نيروهاي سپاه خيلي احمد را دوست داشتند. او هم دلش مي‌خواست باز به جبهه برود، به احمد گفتم: يكي به جبهه مي‌رود كه كاري از دستش بربيايد، تو مي‌خواهي چه كني؟ مي‌خواهي چند نفر هم هواي تو را داشته باشند؟ مي‌گفت: من طاقت اينجا ماندن ندارم و بايد بروم جبهه، همين كه بچه‌ها اطرافم باشند، از من روحيه مي‌گيرند. او در جبهه بي‌سيم‌چي فرمانده لشكر ۱۴ امام حسين(ع) شد. در عملياتي دست سالمش تير خورد، آمد و مدتي بعد دوباره به جبهه رفت. چند بار به جبهه‌ رفت. پسرم هيچ وقت از دردهايش ناله نمي‌كرد، تازه به ما هم روحيه مي‌داد. احمد در مدت حضورش در جبهه به بيماري يرقان مبتلا شد. رنگ و رويش زرد بود، به او مي‌گفتم: «برو دكتر» مي‌گفت: «من كه دردي ندارم، براي چه به دكتر بروم»، بالاخره او مي‌خواست به جبهه برود، شهيد «مصطفي رداني‌پور» از دوستان صميمي‌اش بود، با ديدن وضعيتش او را به خانه برگرداند. به بيمارستان رفتيم و گفتند: «بيماري زردي او خيلي مهم است و بايد سريعاً تحت درمان قرار بگيرد». احمد ۱۵ روز تحت درمان بود. از آنجايي كه دست راست احمد قطع شده بود، مجبور بود كه با دست چپ بنويسد؛ يادم هست كه قلم را بين دو انگشت سالم دست چپش قرار مي‌داد و خيلي تلاش مي‌كرد تا بنويسد، خيلي هم بدخط مي‌نوشت.

امان از بني‌صدر خائن
در ادامه حرف از وقايع دفاع مقدس پيش مي‌آيد و پدر شهيد از احساسي كه پسرش نسبت به بني‌صدر داشت، مي‌گويد: احمد در جبهه اهواز بود، رزمندگان در زمان بني‌صدر خيلي سختي كشيدند. احمد مي‌گفت: بابا، ديگر پوكيديم! ما در سنگر و پشت سنگرها نشسته‌ايم و بعثي‌ها در سرزمين ما نيرو و تجهيزات جابه‌جا مي‌كنند. اما ما حق نداريم كوچك‌ترين حركتي كنيم. بعد از عزل بني‌صدر خائن اولين عملياتي كه انجام شد، «فرمانده كل قوا، خميني روح خدا» بود كه احمد در اين عمليات يك دستش را از دست داد.

جبهه ديدني ا‌ست نه شنيدني
وقتي احمد از جبهه به مرخصي مي‌آمد، به ديدن خانواده شهداي اصفهان مي‌رفت و ياد شهدا را هميشه در دلش زنده نگه مي‌داشت. احمد خود را وامدار شهدا مي‌دانست. بسيار هم اهل صله رحم بود در مدت كوتاهي كه از جبهه برمي‌گشت و در مرخصي بود، به منزل بستگان و فاميل مي‌رفت و از حال و روزشان مطلع مي‌شد. وقتي مي‌خواستيم از جبهه و رزمندگان برايمان حرف بزند، مي‌گفت: جبهه گفتني نيست، ديدني است، بزرگ‌تر‌هاي ما هم هنوز نتوانسته‌اند از جبهه بگويند و نخواهند توانست، زبان از گفتن وضع جبهه قاصر است. هيچ‌گاه از هنر‌ها يا توانايي‌هايش در جبهه سخن نمي‌گفت. از كارهاي جبهه هم حرفي نمي‌زد. خوشش نمي‌آمد كه كسي از او تعريف كند. اين كار او را بسيار ناراحت مي‌كرد. او به دنبال يك زندگي سالم و ساده بود. اگر گاهاً كسي از وضعيت اقتصادي زبان ناشكري را باز مي‌كرد‌، وضعيت طبقه محروم جامعه را گوشزد كرده و آنها را آرام مي‌كرد.

پروازي بي‌بازگشت
برايمان دشوار است ديدن بغض‌هاي گاه و بيگاه اين پدر شهيد در طول گفت‌وگو. پدري كه بايد در كنار مادر شهيد صلابت پدرانه‌اش را بيش از پيش حفظ مي‌كرد. اما اين بار داستان فرق مي‌كرد. گويي غبار از روي خاطرات سال‌ها فراق فرزندشان كنار زده باشي. پدر در حالي كه اشك از گوشه چشمانش جاري است، مي‌گويد: احمد هميشه مي‌گفت: «بابا، اگر من شهيد شدم از من بت نسازيد، همين چيزي كه هستم را براي ديگران بگوييد». سخت بود براي پدري منتظر كه اين جمله را بر زبان بياورد. در حالي كه اشك را از روي گونه‌اش پاك مي‌كند، ادامه مي‌دهد: احمد مي‌گفت كه دوست دارم، پيكرم هم برنگردد، تا درشهادتم ريا‌يي نشود. زمزمه شهادت پسرم را در عمليات محرم شنيدم، به خانه شهيد «‌مصطفي رداني‌پور» رفتم و سراغ گرفتم، حاجي من را تسلي داد و گفت: «من به دارخوين رفتم، پيدايش مي‌كنم»، يكي دو روز بعد از بازگشت نيروها از عمليات و آمدن پيكر شهدا خبري از احمد نداشتيم؛ يكي از رزمندگان هم به من گفت كه ديده احمد شهيد شده است. با شهيد رداني‌پور تماس گرفتم؛ حاجي به من يك شماره داد و گفت: «با دارخوين تماس بگيريد و بگوييد با حاج حسين خرازي كار دارم». تماس گرفتم و وضعيت پسرم را پرسيدم، نسبتش را از من پرسيدند، جواب دادم پدر احمد صداقتي هستم؛ حاج‌حسين خرازي در ابتدا كمي طفره رفت، بعد گفت: احمد شهيد شده و پيكرش در خط آتش است و نمي‌شود پيكرش را به عقب آورد.

۳۰ سال چشم انتظاري
اشك‌هاي مادرانه با واگويه‌هاي پدر شهيد همراه مي‌شود و به ياري همسرش مي‌آيد. مادر شهيد ادامه مي‌هد‌: وقتي پدر احمد خبر شهادت را داد، باور نكردم. شهيد مصطفي رداني‌پور ما را به منزلشان دعوت كردند. ايشان هم روي شهادت پسرم تأكيد داشتند اما چون شهيدم پيكر نداشت، به سختي باورم شد. يك‌سال بعد براي احمد مراسم گرفتيم، وقتي ديگر خبري از برگشتش نبود، برايش سالگرد گرفتيم.
خورشيد خانم از مادر بودنش هم مي‌گويد. از اينكه مادر است و دلتنگ. با بغض‌هاي گاه و بيگاهش مي‌گويد: اگر فرزند خودت يك ساعت دير به خانه بازگردد چه مي‌كني؟ چه حالي به‌شما دست مي‌دهد؟ من ۳۰ سال است همان حال را دارم اما با توكل به خدا در ناراحتي‌هايم فقط شكر خدا را مي‌كنم. زماني در خانه كه به صدا

در مي‌آيد احساس مي‌كنم، احمدآمده است.
در آخر اين لحظات مهماني‌مان از مادر شهيد مي‌خواهيم برايمان دعايي بخواند. دستم را در دستان سالخورده و مهربانش فشرده و مي‌گويد: من هميشه از خداوند خواسته‌ام كساني كه با پيروي از ولايت فقيه و پاسداري از خون شهدا به مملكت خدمت مي‌كنند، نگهدارشان باشد و افرادي كه تنها به فكر منافع خودشان هستند و در مسئوليت‌هايشان دقت عملي ندارند و خدا را در نظرشان نمي‌آورند، به راه راست هدايتشان كرده و اگر قابل هدايت نيستند، خدا نابودشان كند. يك مسئله ديگر هم هست ما به دليل بي‌حجابي خيلي ناراحتيم. زنان و مردان ما نبايد اجازه دهند خون شهدا با اين بي‌حجابي‌ها و خدايي نكرده رواج گناه و فساد پايمال شود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار