کد خبر: 519793
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۵
گفت‌و‌گو با پدر شهيدان عليرضا و عرفان انتظامي از شهداي انفجار حسينيه شيراز
نسيبه زمانيان
بارها شنيده‌ايم كه شهادت هنر مردان خداست، مرداني كه براي مردانه زيستن به قد و قامت نمي‌انديشند. آري اين بار حكايت مردانگي را در زندگي بزرگمردان كوچكي مي‌بينيم كه از همان روزهاي بي‌غل و غش كودكي، راه و رسم مردانگي را آموختند و عاقبتشان با شهادت گره خورد. درست پنج سال پيش، در ۲۵ فروردين ماه سال ۸۷ بود كه حادثه انفجار حسينيه سيدالشهداي شيراز به وقوع پيوست. گروهي منافق و تروريست در اين حسينيه بمب كار گذاشته و ساعتي پس از نماز مغرب و عشا، همزمان با مراسم مداحي و سينه‌زني انفجاري هولناك رخ داد كه طي آن ۱۴ نفر از حاضران در مراسم، راه آسمان را در پيش گرفتند و تعداد بسياري نيز مجروح شدند. دو نفر از آن شهداي آن واقعه، عليرضاي ۱۲ ساله و عرفان پنج‌ساله، جگرگوشه‌هاي خانواده انتظامي ‌هستند. چند روز ديگر سالگرد آن حادثه تروريستي است. به همين منظور ساعتي پاي صحبت‌هاي محمد انتظامي، پدر اين دو شهيد نشستيم تا با لهجه شيرين و زيباي شيرازي‌اش به همراه غم پنهان پدرانه‌اي كه در پس كلماتش نهفته، از فرزندانش برايمان بگويد

خوابي كه تعبير شد
عليرضا در يكي از روزهاي سرد زمستان متولد شد و گرمي خاصي به زندگي‌مان بخشيد. او اولين فرزندم بود. حس بسيار خوبي داشتم وقتي به چهره پاك و معصوم نوزاد خيره مي‌شدم و گويي به آرامش مي‌رسيدم. در ميان آن شادي و خوشحالي پزشكان به ما اطلاع دادند كه قوزك پاي عليرضا مشكل دارد. اين موضوع كمي فكر مرا مشغول كرد اما پزشك معالجش گفت اگر در سن ۱۲ سالگي عمل كند مشكل او برطرف مي‌شود. من هم درنگ نكردم و همان زمان براي ۱۲ سال بعد از دكتر براي او نوبت عمل گرفتم. هيچ‌كس از آينده خبر ندارد و تنها خداوند است كه از نامه‌هاي نانموده آگاه است. من در آن روزها هرگز تصور نمي‌كردم كه عليرضا در ۱۲ سالگي به شهادت مي‌رسد. در سال‌هاي دوران دفاع مقدس در سن ۱۵ سالگي براي مدت كوتاهي توفيق حضور در جبهه‌هاي نبرد را پيدا كردم اما سعادت شهادت نداشتم. چون خودم از قافله شهادت جا ماندم هرگز فكر نمي‌كردم كه روزي شهادت فرزندانم را ببينم. به خاطر دارم عليرضا سه ماهه بود كه خواب جالبي ديدم. در دامنه كوهي قرار داشتم كه از دور تعدادي رزمنده را با لباس خاكي ديدم. در ميان آنها حاج همت چهره‌اش كاملاً هويدا بود. من به جهت علاقه‌اي كه به شهيد همت دارم به سوي او رفتم و گفتم من سعادت شهادت نداشتم در آن لحظه او رو به من كرد و گفت: شما هم مدتي بعد يكي از اعضاي بدنت را در راه خدا خواهي داد. سال‌ها بعد كه فرزندانم در حادثه انفجار حسينيه سيدالشهدا به شهادت رسيدند ياد آن خواب افتادم و فكر مي‌كنم خوابم تعبير شده است؛ چراكه عرفان و عليرضا هم جگرگوشه‌هاي من بودند.

عشق به اهل بيت
اما عرفان فرزند دومم بود كه از قضا خداوند او را هم در يكي از روزهاي دي ماهي به ما هديه كرد. عليرضا و عرفان مقابل چشمان من و همسرم روزهاي كودكي را يكي پس از ديگري پشت سر مي‌گذاشتند و شور خاصي در زندگي ما به جريان افتاده بود. (با خنده مي‌گويد) به هر حال پسر بچه‌ها شيطنت‌هاي خاص خود را دارند. با اين حال، عليرضا به رغم همه شيطنت‌هاي شيرين، رفتار بسيار متين و مودبانه‌اي داشت و در اين زمينه زبانزد همه دوستان و آشنايان‌بود. من خودم در يك خانواده مذهبي بزرگ شدم و از كودكي علاقه بسيار به ائمه و معصومين داشتم. هميشه در مسجد و مراسم‌هاي مذهبي شركت مي‌كردم. من عقيده دارم شيطان هميشه در كمين انسان است تا او را گمراه كند و ما آدم‌ها براي اينكه به بيراهه نرويم بايد هميشه در مراسم‌هاي مذهبي شركت كنيم و اينطور نباشد كه فقط ايام فاطميه، عاشورا و تاسوعا يا ماه رمضان جلسات روضه و مداحي برگزار شود. به همين خاطر هميشه هر هيئتي كه مي‌رفتم بچه‌ها را با خودم مي‌بردم. تا عشق اهل بيت در دل و جانشان ريشه بدواند.

چرا نامم را حسين نگذاشتيد؟
هر بار كه بچه‌ها را با خودم به هيئت مي‌بردم بيش از پيش احساس مي‌كردم كه مهر اهل بيت در دلشان جا گرفته است. عليرضا به معناي واقعي و با وجود همه كودكي‌اش، عاشق امام حسين(ع) بود. به خاطر دارم او آنقدر شيفته سالار شهيدان بود كه مدتي گريه مي‌كرد و مي‌گفت چرا نام مرا حسين نگذاشته‌ايد؟ من و همسرم هم در نهايت او را قانع كرديم و گفتيم: نام تو را هم از ائمه انتخاب كرديم. زماني كه خودت صاحب فرزند شدي نام او را حسين بگذار.
به خاطر دارم يك بار با عرفان به مسجد محله‌مان رفتيم و در ميان جمع نام او را صدا زدند تا هديه‌اي به عرفان بدهند. او با حالتي كودكانه تعجب كرده بود و مي‌گفت: بابا نام مرا صدا زدند. من هم خنديدم و گفتم: بله نام تو را صدا زدند. برو هديه‌ات را بگير. آن جريان تأثير بسيار زيادي روي اين كودك پنج ساله داشت و از آن زمان به بعد شيطنت‌هايش خيلي كمتر شد و رفتارش بسيار بامتانت بود.

آرامش عجيب
۱۲ فروردين ماه سال ۸۷ يعني دقيقاً ۱۲ روز پيش از آن اتفاق ما تصميم گرفتيم براي گردش سيزده بدر به بوشهر برويم. خانواده چهار نفره ما راهي بوشهر شد. آن آخرين سفرمان بود. تا خدا نخواهد برگي از درخت نمي‌افتد. با وجود اينكه سفر بسيار ساده و با قناعتي رفتيم اما خيلي دلچسب بود طوري كه عليرضا مي‌گفت: بابا خيلي خوش گذشت. بعد از اينكه از سفر برگشتيم بچه‌ها تلويزيون را روشن كردند حاج سعيد حداديان شعر «ياد امام و شهدا» را مي‌خواند كه بچه‌ها هم با صداي بلند اين شعر را مي‌خواندند و من و همسرم آنها را تماشا مي‌كرديم.
تعطيلات عيد به پايان رسيد و روزهاي بهاري، آرام‌آرام از پي هم مي‌گذشتند تا اينكه به ۲۵ فروردين رسيديم. شنبه بود و من از سر كار برگشتم. وقتي به خانه آمدم عرفان پاي تلويزيون دراز كشيده بود آنقدر آرام و بي‌سر و صدا كه فكر كردم خوابش برده است در حالي كه اينطور نبود. به شوخي به او گفتم: عرفان، بابا را تحويل نمي‌گيري؟ كمي بعد عليرضا از خواب بيدار شد او هم بسيار آرام بود. آنها هميشه خيلي بانشاط بودند اما آن روز آرامش عجيبي داشتند و من از آن آرامش متعجب بودم.

پاي قطع شده عرفان
هوا كم‌كم رو به تاريكي مي‌رفت و به اذان مغرب نزديك مي‌شديم. من هم برخلاف هميشه كه براي شركت در مراسم و نماز جماعت عجله داشتم آهسته آهسته آماده شدم و به همسرم گفتم آماده شويد. من هم در ماشين منتظرم. براي مدتي در ماشين انتظار كشيدم كه همسرم، عليرضا، عرفان و همسر برادرم آمدند. راهي حسينيه شديم. نماز شروع شد. عرفان به دور از عادت هميشگي‌اش كه فقط حركات نماز را به جا مي‌آورد، آرام در كنار من نشست. آن شب آقاي انجوي‌نژاد لباس سفيد پوشيده بود و بچه‌ها به من گفتند: بابا امشب جشن است. گفتم: چطور؟ گفتند: آخر آقاي انجوي‌نژاد لباس سفيد پوشيده است. مراسم مداحي شروع شد. من كمي سردرد داشتم. با خود فكر كردم كم‌كم به انتهاي حسينيه برويم و بعد هم برگرديم خانه. اما مداحي آنقدر گرم و گيرا بود كه ميخكوب شده بودم. كمي‌كه گذشت بچه‌ها گفتند: بابا ما به انتهاي حسينيه مي‌رويم. اين را گفتند و من ديگر در ميان آن جمعيت آنها را نديدم گويا كه غيب شده باشند. دقايقي نگذشته بود كه ناگهان صداي مهيب انفجار به گوش رسيد. ابتدا مات و مبهوت بودم كمي به اطرافم نگاه كردم و ناخودآگاه به انتهاي حسينيه دويدم. در آن لحظات انتظار داشتم عليرضا و عرفان را در گوشه‌اي ببينم كه ترسيده‌اند و منتظر من هستند تا آنها را در آغوش بگيرم. هرگز تصور نمي‌كردم كه تكه‌اي از شلوار عرفان را كه پاي قطع شده او داخل آن بود، ببينم. آن را بلند كردم و بوسيدم اما با خود گفتم اين پاي عرفان نيست و بي‌اختيار به دنبال بچه‌ها به سوي بيرون دويدم...

لحظه حادثه در گلزار شهدا
آن روزها خيلي سخت مي‌گذشت و تنها و تنها ياد مصيبت‌هاي ائمه من و همسرم را آرام مي‌كرد. آنقدر فكر و خيال مي‌كردم كه گاهي دوست داشتم سرم را به ديوار بكوبم اما با يادآوري واقعه كربلا آرام مي‌شدم. همه فكر و خيالم اين بود كه آيا بچه‌ها آن لحظه مرا صدا كرده‌اند يا نه؟ فكر مي‌كردم در آن دقايق چه كشيده‌اند؟ در آن حال و هوا به عليرضا گفتم: بابا تو بزرگ‌تري، تو عاقل‌تري. به من بگو در آن لحظه شما چه كرديد؟ درست مراسم هفتم آنها بود كه عليرضا و عرفان به خوابم آمدند. خيلي خوشحال شدم و سراسيمه به سويشان دويدم و آنها را در آغوش گرفتم و بوسيدم. بعد از كمي صحبت عليرضا رو به من كرد و گفت: بابا شما فكر مي‌كني من و عرفان آن شب در آن ماجرا اذيت شديم؟ گفتم: بله، چه كرديد؟ او گفت: بابا! زماني كه بمب منفجر شد من و عرفان اصلاً آنجا نبوديم. ما به بيرون از حسينيه رفتيم و آنجا سوار تاكسي شديم و به گلزار شهدا رفتيم. وقتي به گلزار شهدا رسيديم پولي نداشتيم كه به راننده بدهيم با اين حال راننده لبخندي زد و گفت: من پول نمي‌خواهم.
در همين لحظه از خواب بيدار شدم. از آن زمان به بعد خيلي آرام شدم و بي‌تابي‌ام كمتر شد. انگار خدا آن دو را دربست به بهشت دعوت كرده بود.

استوارتر از قبل
بعد از آن حادثه من و همسرم روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم. خداوند صبر و تحمل بسيار به همسرم عطا كرد. او در اين مسير خيلي مرا دلداري مي‌داد. شنبه هفته بعد از آن حادثه باز هم در حسينيه مراسم برگزار شد. بعد از آن هميشه حتي استوارتر از قبل در مراسم‌ها حضور پيدا كرديم. فرزندان من به شهادت رسيدند و اين براي ما افتخار است چراكه آنها مايه آبروي من در هر دو جهان هستند. سال‌ها بعد خداوند دو دختر به ما بخشيد كه نام يكي را فاطمه زهرا و ديگري را نازنين زهرا گذاشتيم.

راز ۱۴ نفر
در آن حادثه ۱۴ نفر به شهادت رسيدند. ۱۴ عدد مقدسي براي ما شيعيان است و شايد اين نشاني باشد از عالم معنا. جالب است كه خود بچه‌ها نيز در يكي از رؤياها به اين امر اشاره كرده بودند. آنها در خواب همسرم به او گفته بودند ۱۴ عدد شيريني بخرد و در مسجد پخش كند. يك بار من براي مراسم مذهبي به شيريني‌فروشي رفتم وقتي به خانه رسيدم همسرم گفت: پول شيريني چقدر شد؟ گفتم: ۱۴ هزار تومان. او براي دقايقي مات و مبهوت بود و خوابش را برايم تعريف كرد. آن لحظه مطمئن شدم در اينكه ۱۴ نفر به شهادت رسيدند رازي نهفته است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار