اگر واقعاً ميدانستم كه روزي اين كلمه «بخرش» را از زبان اكثر شهرنشينان گرامي خواهم شنيد، به عنوان يك دانشجوي بازيگوش، هرگز با رفقا شريك نميشدم و مسخرهبازي درنميآوردم. اواخر دهه ۵۰، با يكي از دوستان، سوئيت مانندي را در طبقه بالاي منزل خانم هنرمند و محترمي كه همسرش را تازه از دست داده بود و فقط براي رفع تنهايي، دنبال يكي دو جوان سر به راه ميگشت، اجاره كرديم. اجاره كه چه عرض كنم، فقط پولي ميداديم كه مثلاً مجاني ننشسته باشيم، وگرنه آن عمارت كلاه فرنگي، وسط يك باغ پنج هزار متري با درختان كهنسال سر به فلك كشيده و باغچههاي آراسته و پرندههاي بهشتي كه از صبح تا غروب چهچه ميزدند كجا و ما بچههاي شهرستاني نسبتاً پاپتي كجا؟
خانم صاحبخانه انصافاً زن بسيار مهربان، فرهيخته و برازندهاي بود. از همه جذابتر، كتابخانه عالياي داشت كه كتابهايش را با تكرار مؤدبانه «مراقب باشين» با كمال سخاوت در اختيار من و دوستم قرار ميداد، اما زيباتر از كتابها، باغ و پرندهها، خاطرات و تجربههاي زيبا و كارآمد او از زندگي بود كه بعدها فهميدم فقط همانها بودند كه به دردمان خوردند. بانويي بود اصيل، از آنها كه جد اندر جد تحصيلكرده و استخواندار بودند، نه امثال بنده كه با گرفتن اولين مدرك دبيرستاني يا دانشگاهي، كاسه كوچك ظرفيتشان لبريز ميشد و حالا خر بيار و باقالي بار كن! به هر حال در ميان جاذبهها و آموزشهاي بينظير زندگي با اين خانم كه به اعتقاد من به كل درسهايي كه در ۱۶ سال خوانده بودم، ميارزيد، معاشرت با انسانهاي حقيقتاً باسواد، فرهيخته و اصيلي بود كه من و دوستم هر چند حضور دائمي در جمعشان نداشتيم و اغلب دورادور آنها را ميديديم يا گاهي از لاي در نيمه باز كتابخانه، حرفهايشان را ميشنيديم، اما حضورشان، ادب، برازندگي و عباراتي كه به كار ميبردند و مخصوصاً وقاري كه در كلام و رفتار داشتند، بزرگترين درس زندگي بود. خانم صاحبخانه اما گاهي كه دوستان صميميتري را دعوت ميكرد، ما را هم صدا ميزد كه آن گوشه موشهها بپلكيم و آموزش غيرمستقيم بگيريم. يكي از اين دوستان صميمي، خانم دكتر... بود كه البته خودش دكتر نبود ـ آخر آن روزها دكتر شدن كلي كار داشت و كار هر كسي نبود كه بپرد ساختمان بغل بقالي سر كوچه و سه سوت دكترا بگيرد. واقعاً پوست آدم كنده ميشدـ اما چون شوهرش دكتر بود، به خودش لقب خانم دكتر داده بود. آقاي دكتر... در تمام عمرش اشتباه نكرده بود، جز در انتخاب همين همسر كه از دار دنيا فقط يك جفت چشم درشت داشت. آن روزها اين هم مد نبود كه تا دري به تختهاي ميخورد و ريگ زير دندان زن و شوهر ميآمد، بپرند دفترخانه سر كوچه و طلاق! طلاق گرفتن و مخصوصاً طلاق دادن ننگ بزرگي بود و مخصوصاً خانوادههاي درست و حسابي حرفش را هم نميزدند و حتي در صورت ارتكاب اشتباه بزرگي مثل اشتباه آقاي دكتر... ، خون جگر ميخوردند و لب فروميبستند و حرمت نگه ميداشتند كه دستكم دهان بچهها بسته بماند. جالب اينجاست كه خانم و آقاي... بچه هم نداشتند، اين خانم دكتر... كه لهجه غليظ شهرستاني هم داشت، منتها نميدانم چرا مثل گويندگان صدا و سيماي شبكههاي ما بهجاي اينكه لهجه شيرينش را غليظتر كند، سعي ميكرد تيروني (تهراني) حرف بزند، دائماً از كلمه «بخرش» استفاده ميكرد. اگر درز لباسي ميشكافت، به جاي پيشنهاد «خب بدوزش» كه پيشنهاد هر آدم عاقل و فهميدهاي بود، ميگفت: «بندازش دور، يكي ديگه بخر». وسيله خانه كوچكترين عيبي پيدا ميكرد، بلافاصله ميگفت: «خب! يه نوي اونو بخرش» و اين قصه «بخرش» در تمام زندگي، اعمال و گفتارش جاري بود. البته دوستاني چون خانم صاحبخانه ما سعي ميكردند با وقار و سكوت، اين «تازه به دوران رسيدگي»ها را ناديده بگيرند و مخصوصاً در مقابل آقاي دكتر به روي خودشان نياورند، چون ميدانستند چقدر زجر و خجالت خواهد كشيد، اما من و دوستم كمكم روي قضيه حساس شديم و به تبع خامي و جواني، بهتدريج قضيه را دست گرفتيم و از آن به بعد هر وقت چيزي از دستمان ميافتاد، لباسي پاره ميشد، وسيلهاي نياز به تعمير داشت، چيزي گم ميشد كه بايد كمي دنبالش ميگشتيم يا هر موضوعي كه با اندكي تفكر و تلاش ميشد آن را اصلاح كرد، بهجاي هر كاري با مسخرهبازي ميگفتيم «بخرش». كار به جايي رسيد كه از آن به بعد هر وقت با كسي اختلاف نظر هم پيدا ميكرديم، ميگفتيم: «بندازش دور و يه نوي اونو بخرش». اين بازي به همكلاسيهايمان هم سرايت كرد و بهزودي كمپين «بخرش» راه افتاد!
البته من شخصاً اگر خبر داشتم روزي خواهد رسيد كه فرزندان امثال خانم دكترها ميشوند برنامهريزان اقتصادي، معلمان تربيتي و متوليان امور فرهنگي ما، غلط ميكردم بگويم «بخرش»!