
يك: احسان عليخاني دست مريزاد بزرگي دارد. به خاطر «پشت صحنه»اي كه ساخته است. من اين «پشت صحنه» را باور ميكنم و خيلي راحت بگويم دوستش دارم، چون به شدت واقعي است، شعارهاي بيسر و ته نميدهد، انگار كه تكهاي از زندگي همه ما باشد، دنبال ادا و اطوار نيست. گاهي اشك آدم را درميآورد، انگار كه آن پدر و مادر قهرمان، پدر و مادر من باشند. انگار آن آدمي كه جلوي عليخاني نشسته و از رنجهايش براي رسيدن به قهرماني ميگويد تكهاي از وجود من است وقتي خيز برداشتهام به آنچه در قلبم يك نقطه روشن يافتهام.
چرا هر وقت جلوي اين برنامه نشستهام و ديدهام قهرمان در آخر برنامه، مدال و نشان افتخار را بر گردن پدر و مادرش انداخته بياختيار اشك در چشمهايم حلقه زده است؟ اين اشكها كه در چشمهاي من جمع ميشود و بغضي كه در گلويم آشيانه ميكند به خاطر چيست؟ به خاطر بيتكلفي و بيآلايشي اين قدر ديدن و بر صدر نشاندن عزيزان است؟ به خاطر اين است كه ميخواهد بگويد هيچ كدام از ما همين طور يله و رها از پاي بتهها بيرون نيامدهايم و تا مغز استخوان مديون و مرهون نان حلال پدران و شير پاك مادرانمان هستيم؟ به خاطر اين است كه پشت صحنههاي جمعي بودن ريشههاي يك اتفاق بزرگ را گوشزد كند؟
من اين «پشت صحنه» را دوست دارم، چون ميخواهد بگويد آدمها ـ همين آدمهايي كه اگر من و تو در كوچه و خيابان ببينيم شايد نشناسيمشان ـ چقدر ميتوانند عزيز و مهم باشند، آدمها با وجود تنوع فرهنگي و قومي و اقتصادي چقدر ميتوانند شبيه هم باشند. من اين برنامه را دوست دارم چون دنبال له كردن و لگدمال آدمها نيست، چون ميخواهد ما را از يك وهم بزرگ دربياورد كه در زندگي ديگران و زرق و برقهاي بيروني آن متوقف نشويم و صرفا قلهها را نبينيم. ببينيم كه فتح قلهها از دامنهها و درهها و نقاط پست و پايين دست آغاز ميشود و به چشممان بيايد كه هر حركت بزرگي توأم با دشواريها و ايستادنها و راه ندادن به بيراههها و فرو نغلتيدن در نااميديهاست. چرا اين برنامه را دوست دارم؟ به خاطر اينكه همه ما اين روزها به حد كفايت از پشت صحنههاي سياسي و تريبونهايي كه تار و پودش با فحاشيگريها و افشاگريها و مچگيريهاي ويرانگر بافته ميشود خستهايم اما اين «پشت صحنه» نه دنبال شنود است، نه دنبال مچگيري است، نه ميخواهد شخصيت كسي را لگدگوب كند، نه دنبال «بگم، بگم» است و نه ميخواهد به كسياميد واهي بدهد. همگرايي عجيبي در اين برنامه موج ميزند، آن گونه كه حس ميكني سالهاست اين خانوادههاي ترك و لر و شمالي و شيرازي و جنوبي را ميشناسي، حس ميكني ايراني بودن، رفتارهاي عصبي و آنارشيستي خيابانهاي تهران نيست، وقتي ماشينها سپر به سپر حركت ميكنند تا مبادا ديگري مجال عبور پيدا كند.
دو: دوست دارم بگويم كه هيچ «رسيدني» با «پراكندگي» كنار نميآيد و از در آشتي وارد نميشود. كسب جمعيت از زلف پريشان چيز ديگري است. ما امروز اگر به جايي نميرسيم براي اين است كه واگرايانه رفتار ميكنيم. هر حركتي و توليدي ماحصل مجموع شدن است. با بادبان هزار تكه نميتوان به ساحل رسيد حتي اگر باد شرطه وزيدن گرفته باشد. تجربههاي دروني و بيروني به ما گوشزد ميكند تفكرات واگرايانه، هر فرد، هر جمع و هر ملتي را دير يا زود پراكنده ميكند و آن جمع را از هم ميپاشد چه آن كه اين تفكرات و رفتارها از بالا از تريبونهاي سياستمداران و مديران يك جامعه صادر شود و نشت كند و بر دامن يك جامعه و رفتارها و مناسباتش جمع شود و تهنشين شود يا اينكه از بطن تجربههاي جمعي تبخير شود و مثل ابرهايي بالارونده خيز بردارد و دوباره از آن بالا به شكل قواعد كلي و قانونها و بخشنامهها بر سر ملت فرو بريزد.
اگر رأس هرم جامعه را رفتارهاي سياستمداران و برنامهريزان جامعه در نظر بگيريم و قاعده را مناسبات اجتماعي و فرهنگي عامه، يعني آنچه امروز از آن به عنوان فرهنگ عمومي ياد ميكنيم چه در رفتارهاي سياستمداران ما و چه در بطن فرهنگ عمومي، واگرايي و تأكيد بر منافع گروهي و فردي و حتي گاهي ضربه زدن به جمع به اسم تملك جايي كه من يا گروه من در آن نشسته ديده ميشود.
سه: يكي از نيازهاي جديامروز ما كسب جمعيت و گذر از پراكندگيهاست.اما نكته اينجاست در عصري كه ما زندگي ميكنيم رسانهها مهمترين ابزار براي كسب اين جمعيت و زدودن پراكندگيها و مرمت و نگاهداشت احساس همگرايي و جمعيت و لمس ملت بودن هستند. آيا ايالات متحده امريكا بدون هزاران شبكه تلويزيوني محلي و ايالتي و سراسري و فراملي و كابلياش و به نوعي مهمتر از همه اينها هاليوود دستگاه «سبك زندگي ساز» ميتوانست به احساس ملت بودن برسد؟ امروز كسي ميتواند بدون مدد گرفتن از رسانه دورتا دور كشورش را سيم خاردار بكشد و بيايد آسوده توتون در چپقاش بريزد و چپقش را چاق كند و با خيال مجموع از احساس پايدار ملت بودن حكمراني كند؟ چشم بچرخانيم به هند و ببينيم امروز در عصر جديد، هند چگونه و با چه ابزاري ميتواند بر پراكندگيهاي كشور هفتاد و دو ملت و فرقهها و دينها و آئينها و خرافههاي متنوع فائق بيايد و همه آن گوناگونيها را زير يك پرچم مجموع كند؟ هنديها هم براي خودشان روياي مشتركي دارند؛ باليوود. شايد براي ما شگفت انگيز باشد وقتي ميشنويم كه رسانه و شبكه مجازي «فيس بوك» كه نه تاريخ چند هزار ساله دارد نه مرزهاي جغرافيايي و نه يك وجب خاك كه در نقطهاي از كره زمين بتوان روي آن انگشت گذاشت و حتي به عنوان يك كشور بندانگشتي معرفياش كرد يعني بسيار كوچكتر از واتيكان و جزيرههاي لي ليپوتي در اقيانوسها، اما همين پديده ظاهراً مجازي در چند سال اخير به لطف كاربران و مشتريهايي كه از سراسر عالم گرفته اينك به عنوان سومين كشور پرجمعيت دنيا مطرح ميشود.
چهار: افسوس كه هنوز ما نفس معجزهآساي رسانه و كاركرد همگرايانه – و نه پروپاگاندايي ـ آن را باور نكردهايم، افسوس كه مديران جامعه ما هنوز با كاركردهاي رسانه آشنا نيستند و صد افسوس كه «پشت صحنهها» در تلويزيون ما تك افتادهاند و بسياري از برنامهها را كساني ميسازند كه سر ميتراشند تا قلندر خطاب شوند.