
مدتي است ايميلها و پيامكهاي مكرري از افراد گوناگون دريافت ميكنم كه براي عيد آجيل نخريد! اولاً اين سيستم مبارزه آجيلي و تخمهاي و لابد بهزودي پفكي و چيپسي هم براي خودش حكايتي است! ثانياً لازم نيست اين دوستان براي نخريدن آجيل، شيريني و حتي ميوه هم توصيههاي ايمني كنند، چون هيكلهاي سنگين و فربه پير و جوان كلانشهرهاي ما نشان ميدهد كه مردم ما از هر چيزي كم آورده باشند، صد هزار بار شكر، از بابت خورد و خوراك «هيچ» كم ندارند و بهزودي ميتوانيم در زمينه «وزن» هم مثل مصرف لوازم آرايشي، آلودگي هوا، كشتارهاي ناشي از تصادفات جادهاي، جراحي پلاستيك و فك و زمينههاي افتخارآفريني از اين دست، ركورد بزنيم و مقام اول را در دنيا كسب كنيم و بر افتخاراتمان بيفزاييم.
يادش بهخير روزگاري را كه مردان كاربلد و مدير، ۱۵ روز مانده به عيد، همان باغچه كوچك خانه را با نهايت سليقه زير و رو ميكردند، گل ميكاشتند، درختها را هرس ميكردند، شاخههاي ياس رازقي را ميخواباندند تا موقع عيد به هر كسي به جاي پفك و شكلات و خلاصه هر چيزي كه به بخور بخور ختم ميشود، يكگلدان كوچك ياس يا شمعداني هديه بدهند. قاليهاي شسته شده، با آن رنگهاي چشمنواز و عزيز، از در و ديوار كوي و برزن آويزان بودند و مژده بهار را ميآوردند و كدبانوهاي خانه كه هنوز از مواهب عديده فمنيسم بهرهمند نشده بودند، براي بچهها لباس عيد ميدوختند و عارشان ميآمد از چند قنادي معدود شهر شيريني بخرند و اصلاً قبولشان نداشتند و بوي هل و دارچين و گلاب بود كه از خانهها بيرون ميزد و دخترها و زنهاي همسايه بهجاي چت كردن و پي گوش بريدن پدرها و شوهرها براي خريد مانتوي چاكدار جديد بودند، دور هم مينشستند كه گل بگويند و گل بشنوند و سوهان عسلي، نان نخودچي، بادام سوخته، توت، نقل ترانگبين، باقلوا، رشته به رشته، كلوچه و... چه بگويم؟! درست كنند و خدا ميداند كه چه كيفي داشت آن همه عطر و رنگ و بويي كه فقط مهارت و عرضه و كدبانوگري زنان و كاربلدي مردان رقمش ميزد، نه يارانه و كارانه و وارونه و هيچ تحريمي هم نميتوانست كمرش را بشكند!
و اين جوري بود كه عيد بوي عيد ميگرفت و هفتسين در پيچ و خم تفاسير عجيب و غريب نميافتاد و هيچ هم گمان نميكرديم كه اگر يك سينش كم باشد، چنين و چنان ميشود و اگر در معدود آدمهاي سادهلوح، خرافهاي هم بود، به گرد پاي خرافات آوانگارد امروز كه به زيور علوم عديده و هاي ـ تك آراستهاند نميرسيد و با يورش يك بزرگتر عاقل، ميدان خالي ميكرد. شب چهارشنبه آخر سال، جشن خنده و شادي و جمع شدن بچهها دور هم بود و نه ترقهبازي و كور كردن چشم و چال همديگر و مبارزه از نوع همان آجيلي كه گفتم.
در آستانه سال جديد، كمي هم به خود بازگرديم. آيا ما همان زنها و مردهاي كدبانو و مدير هستيم؟ آيا عيد ما به آجيل و ميوه بند بود؟ آيا زنان روستاها و شهرهاي دورافتاده ما كه هنوز هم از حداقل مزاياي پايتختنشينان لوس و ناكارآمد هم برخوردار نيستند، معناي عيد، شادي، نور، رنگ و بركت را در آجيل و پسته خندان جستجو ميكنند؟ آيا شادماني حقيقي در بيشتر خوردن و بيشتر پوشيدن، مصرف، خودمحوري، تنهايي و بيگانگي است؟ آيا اگر در محلهها كاميون كاميون آجيل مجاني پخش كنند، مسئله حل است؟ آيا دليل افسردگي، بدبيني، كسالت و نقنقهاي دائمي ما اين نيست كه وظايف خود را در ايجاد شاديهاي سالم، همياري، رفاقت، محبت، عشق، همدردي، رسيدگي به ضعفا و همه فضايلي را كه بزرگان دين و ادب و اخلاق، جانشان را بر سر ترويج آنها نهادند، از ياد بردهايم؟
آيا زمان آن فرا نرسيده است كه از هر مناسبتي، از جمله خانهتكاني، چهارشنبه سوري، عيد نوروز و همه مناسبتهاي ديني و ملي خود ابزاري براي ترويج مهرباني، نور، گل، پاكي، دور هم جمع شدن و ساده و ساده و ساده بودن استفاده كنيم؟
ما محبت كردن را از ياد بردهايم و اين آن چيزي بود كه عيد را عيد ميكرد.