
شاه و امريكا از دولتهاي آموزگار و شريف امامي نتيجه دلخواه را به دست نياورده بودند و روز به روز بر دامنه انقلاب نيز افزوده ميشد. هنگامي كه دكتر سنجابي براي ديدار امامخميني(ره) به پاريس رفته بود، دولت نظامي ازهاري را به عنوان سياست ترس و وحشت روي كار آوردند. آنان با توجه به وسعت دامنه اعتراضات و اعتصابات مردمي مطمئن بودند از دولت نظامي كه حكومت نظامي گسترده اعلام كرده بود، كاري ساخته نيست. در واقع هدف آنان اين بود كه در اين فرصت با مخالفان ميانهرو به توافق برسند تا به اين طريق بتوانند جلوي جريان انقلاب را بگيرند.
اشتباه بزرگ سران جبهه ملي آن بود كه پس از دخالتهاي مختلف امريكا در ايران، از جمله كودتاي ۲۸ مرداد هنوز نسبت به امريكاييان خوشبين بودند. همين امر به همراه ديدار با برخي از سياستمداران امريكايي باعث شد عدهاي جبهه ملي را عناصر وابسته به امريكا تلقي كنند كه توسط اين كشور براي سالها در آب نمك نگه داشته شده بودند تا در زمان مناسب از وجود آنان براي تأمين منافع خود در ايران استفاده كنند. (۱)
مسلم آن است كه تا آخرين لحظات شاه حاضر نبود قدرت را در اختيار اين گروه قرار بدهد و اعضاي منسوب به جبهه ملي نيز در حدي نبودند كه بتوان به جرئت به تمام آنها برچسب جاسوس امريكا زد. هنگامي كه شاه از دولتهاي آشتي ملي، نظامي و... نتيجه مورد نظر را به دست نياورد و اوضاع كشور روز به روز به سمت وخامت بيشتر پيش ميرفت، چارهاي جز رو آوردن به جبهه ملي نداشت. محمدرضا پهلوي اعضاي جبهه ملي را با كمك مشاورانش بررسي كرد، سپس به ترتيب اولويت به سراغ آنان رفت و پيشنهاد نخستوزيري را مطرح كرد.
دكتر غلامحسين صديقي: پس از ناتواني در برقراري آرامش، ازهاري به بهانه بيماري استعفا داد و محمدرضا پهلوي نيز كه مطمئن بود از او ديگر كاري ساخته نيست با استعفاي او موافقت كرد. فردوست در اين باره معتقد است: «به من اطلاع ميرسيد كه هرگاه ازهاري تنهاست، حالش خوب است، ولي هر وقت فردي وارد ميشود مرض او عود ميكند! به هر حال ازهاري در بازياش موفق شد و محمدرضا استعفاي او را پذيرفت». (۲)
پس از بيماري ازهاري، محمدرضا از علي اميني خواست كه نخستوزير شود و او پاسخ داد: «دير شده است، ولي ماندن در كاخ با عنوان مشاور شما را با طيب خاطر قبول ميكنم». در اين زمان نظر شاه و دربار متوجه جبهه ملي شد و اين گروه را نجاتدهنده خود در آخرين لحظات دانست.
يكي از دلالهاي نخستوزيريابي ناصر مقدم بود كه هر دري را زد قبول نكردند. صديقي از جبهه ملي پذيرفت و محمدرضا شاد شد. (۳) به دكتر غلامحسين صديقي، وزير كشور كابينه دكتر مصدق و زنداني پس از كودتاي ۲۸ مرداد پيشنهاد شد كه كابينه تشكيل بدهد. دكتر صديقي پس از مذاكراتي با شاه از وي خواست اختيارات خود را به يك شوراي نيابت سلطنت تفويض كند و يك هفته براي مطالعه و بررسي وقت خواست. در اين مدت دكتر صديقي به مشاوره با دوستان و خويشاوندان خود درباره اين موضوع مهم پرداخت. در تاريخ چهارشنبه، ۲۹ آذر ۱۳۵۷ جبهه ملي در اعلاميهاي كه منتشر كرد، آورده است:
«همميهنان! چون بعضي از خبرگزاريها گزارش دادهاند كه آقاي دكتر غلامحسين صديقي مأمور تشكيل دولت خواهند شد و از ايشان به عنوان يكي از رهبران جبهه ملي ايران ياد كردهاند، لازم ديده شد به آگاهي عموم برساند كه آقاي دكتر غلامحسين صديقي از نيمه سال ۱۳۴۲ با هيچيك از سازمانهاي ملي ايران كوچكترين همكاري نداشته باشد و اكنون هم با كمال تأسف در هيچيك از ارگانهاي اين جبهه سمتي ندارند. بجاست يادآور شود همچنانكه بارها اعلام شده است جبهه ملي ايران با وجود بقاي نظام سلطنتي غيرقانوني با هيچ تركيب حكومتي موافقت نخواهد كرد». (۴) از هنگامي كه موضوع نخستوزيري دكتر صديقي مطرح شد، عدهاي از بستگان همسر وي از جمله تيمسار سرلشكر بازنشسته ناصر فربد و عدهاي از قضات و وكلاي دادگستري به منزل مشاراليه مراجعه كردند و ايشان را از پذيرفتن نخستوزيري بدون پيشبينيهاي لازم و گرفتن تضمينهاي حساس از شاه برحذر داشتند، زيرا پاي آبرو، حيثيت و اعتبار سياسي چندين و چند ساله دكتر در كار بود. (۵)
شاه در پاسخ به تاريخ آورده است:
«دكتر صديقي به پيروي از توقعات جبهه ملي از من خواست در ايران بمانم، ولي اختيارات خود را به يك شوراي نيابت سلطنت تفويض كنم. اين تقاضا برايم پذيرفتني نبود، زيرا مفهومش آن بود كه قبول ميكنم قادر به سلطنت نيستم». (۶)
به اين ترتيب صديقي پس از يك هفته مطالعه و تلاش، توفيقي براي تشكيل كابينه به دست نياورد و انصراف خود را به شاه اعلام كرد.
دكتر كريم سنجابي: شاه با وجود آنكه از ديدار دكتر سنجابي با امام و اعلاميه سه مادهاي او بسيار خشمگين بود، پس از انصراف دكتر صديقي از پذيرفتن نخستوزيري به سراغ وي رفت و به او پيشنهاد نخستوزيري داد. دكتر سنجابي در آن هنگام به حالت بازداشت در زندان بهسر ميبرد. دستگيري دكتر سنجابي به همراه داريوش فروهر، چنانكه برخي پنداشتهاند، نميتوانست امري از پيش طراحي شده براي كسب وجهه در نزد انقلابيون براي آنان باشد.
مسلم است در آن شرايط اوضاع از دست محمدرضا پهلوي خارج شده بود. وي كه پس از ۳۷ سال سلطنت در حال نابودي و غرق شدن در طوفان انقلاب بود، به هر خار و خاشاكي چنگ ميزد. ساواك نيز در اين هنگام به صورت غيرفعال درآمده بود و سپهبد مقدم به محض تصدي ساواك در خرداد ۱۳۵۷ سعي كرد با رهبران جبهه ملي تماس بگيرد تا شايد آنان را از صف روحانيون مبارز جدا كند. او در همان حال به امريكاييها اعلام كرد كه سعي دارد جناحهاي گوناگون جبهه ملي را در برابر اسلامگرايان متحد سازد. (۷) محمدرضا پهلوي در زمينه دستگيري سنجابي ميگويد: «... آقايان سنجابي و بازرگانان كه تازه از اروپا بازگشته بودند، بهچنان تحريكات سياسي و مخالف قانون اساسي دست زدند كه دولت طبق مقررات حكومت نظامي ناگزير از بازداشت آنها شد». (۸) با وجود اين محمدرضا پهلوي معتقد است سنجابي از طريق مقدم از زندان تقاضاي ملاقات مرا كرد. اين امر در كنار مطرح كردن بوسيدن دست شاه توسط دكتر سنجابي به ديداري پرحاشيه تبديل شده است. كريم سنجابي در كتاب خاطرات سياسي خود با عنوان «اميدها و نااميديها» اين موارد را رد كرده است. شكي نيست كه محمدرضا پهلوي پس از سرنگوني سلطنتش در پي توجيه اين امر و كسب اعتبار مجدد براي خود بوده است، اما دكتر سنجابي بهسادگي مينويسد كه در گذشته در دوران وزارت در كابينه دكتر مصدق دست شاه را بوسيده است، اما در آن روز شاه پشت ميزي نشسته و به او هم اشاره كرده بود بنشيند و ديگر امكان اينكه دستي به سنجابي بدهد كه آن را ببوسد وجود نداشته است. (۹) منابع مختلف اين گفته سنجابي را صادقانه دانسته و توجهي به ادعاهاي شاه نكردهاند.
سنجابي در اعلاميه سه مادهاي خود اعلام ميكند: «سلطنت كنوني ايران با نقض مداوم قوانين اساسي و اعمال ظلم و ستم و ترويج فساد و تسليم در برابر سياستهاي بيگانه فاقد پايگاه قانوني و شرعي است». وي همچنين آورده است: «جنبش ملي اسلامي ايران با وجود بقاي نظام سلطنتي غيرقانوني با هيچ تركيب حكومتي موافقت نخواهد كرد» و در اعلاميه جبهه ملي در باره دكتر صديقي نيز بر آن تأكيد شده است، اما در خاطرات خود ميگويد:
«من به هيچوجه نه در زندان و نه بعد از اينكه از زندان بيرون آمدم، با هيچيك از مقامات امنيتي درباره اينكه تقاضاي ملاقاتي با شاه باشد، نگفتهام، ولي البته امكان ملاقات را هم رد نميكردم، چون لازم بود او را ببينم و با او صحبت كنم». (۱۰) سنجابي در جاي ديگري از خاطرات خود خطاب به مقدم ميگويد: «آقاي مقدم! ما ممكن است براي شاه به منزله آخرين تير تركش باشيم، اما اگر اين نيز درست هدفگيري نشود به هدف نميرسد و آن وقت چاره ديگري باقي نميماند». (۱۱)
در اين ديدار سنجابي پيشنهاد نخستوزيري را رد نكرد، بلكه براي آن شرط قرار داد و آن خروج شاه از ايران و تشكيل شوراي عالي دولتي در غياب وي بود. شاه پيشنهاد سنجابي را قبول نكرد و گفت: «من نميتوانم از مملكت خارج شوم و نخواهم شد. اگر من از ايران بروم، ارتش آرام نخواهد گرفت و تنها من ميتوانم ارتش را آرام نگه دارم و به هيچوجه ترك كشور از طرف من جايز نيست». (۱۲)
به اين ترتيب شاه از ملاقات با دومين نفر از اعضاي جبهه ملي نتيجهاي به دست نياورد. اين درحالي بود كه شرايط سياسي ايران روز به روز براي رژيم خطرناكتر ميشد و آنان چارهاي نداشتند جز آنكه به فكر راهحل ديگري باشند.
نخستوزيري بختيار: شاپور بختيار از اعضاي درجه دوم و سوم جبهه ملي محسوب ميشد و گرچه از همان ابتدا با جبهه ملي ارتباط و در جبهه ملي اول تا چهارم شركت داشت، اما با دربار هم رابطه صميمانهاي داشت و از اين راه منافع اقتصادي فراواني براي خود فراهم ساخت. هنگامي كه شاه از كريم سنجابي، علي اميني، عبدالله انتظام، غلامحسين صديقي و ديگران نااميد شد، به سراغ بختيار رفت. بختيار ميدانست كه بالاخره شاه به او رو ميآورد، جلسهاي با حضور چند نفر از فعالين حزب ايران تشكيل داد و عنوان دبيركلي حزب ايران به بختيار داده شد. او ميگفت: «امريكاييها خيلي به اين عناوين اهميت ميدهند». (۱۳)
در ديماه ۱۳۵۷، درحالي كه رژيم پهلوي در نهايت يأس و نااميدي بهسر ميبرد، شاه با وساطت تيمسار مقدم، رئيس ساواك با بختيار ديدار كرد و به وي پيشنهاد نخستوزيري را داد. محمدرضا پهلوي در كتاب پاسخ به تاريخ ميگويد: «بختيار در اين ملاقات مكرراً نسبت به مقام سلطنت ابراز وفاداري كرد و كوشيد به من ثابت كند تنها كسي است كه ميتواند در آن دوران دشوار دولت تشكيل بدهد. او ميگفت مايل است تمام ترتيبات مندرج در قانون اساسي را رعايت كند، بدين معني كه قبل از مسافرتم به خارج از كشور به عنوان تعطيلات يك شوراي نيابت سلطنت تشكيل شود و از دو مجلس رأي اعتماد بگيرد. اين شرايط براي من قابل قبول بود». (۱۴)
واقع مطلب اينجاست كه شاه به آخر خط رسيده بود و روز به روز بيشتر عقبنشيني ميكرد. به همين دليل پذيرفتن شاپور بختيار كه همراه با تظاهر به وفاداري به سلطنت پهلوي ابراز خواستههاي خود به صورت درخواست و خواهش بود و از طرف امريكاييها نيز تأييد شده بود، بيشتر قابل قبول بود. بسياري از دوستان و اعضاي جبهه ملي بختيار را از پذيرفتن نخستوزيري نهي ميكردند، اما او به گمان خود، خواهان آن بود تا موج انقلاب را به دست بگيرد. قدرتطلبي بيش از حد بختيار سبب شده بود تا او خود را منجي مردم و كشور ايران تصور كند و به توصيههاي دوستانش كه بسياري از آنها از روي خيرخواهي و صداقت بود، اعتنا نكند. وي نخستوزيري را پذيرفت و درصدد تشكيل كابينه و گرفتن رأي اعتماد از دو مجلس ملي و سنا برآمد.
پذيرش نخستوزيري از سوي شاپور بختيار با واكنش تند جبهه ملي توأم بود. جبهه ملي براي حفظ وجهه خود و در واقع براي تلافي و زيادهخواهي بختيار، او را از جبهه ملي اخراج و همكاري با وي را تحريم كرد. (۱۵) جبهه ملي روز نهم ديماه ۱۳۵۷ اعلاميهاي به اين شرح منتشر كرد:
«طبق گزارشهاي رسيده آقاي دكتر شاپور بختيار، عضو جبهه ملي ايران، بدون رعايت انضباط سازماني مأموريت تشكيل دولت را پذيرفتهاند. جبهه ملي ايران به آن سان كه اعلام داشته است نميتواند با وجود نظام سلطنتي غيرقانوني با هيچ تركيب حكومتي موافقت كند. شوراي مركزي جبهه ملي ضمن تقبيح شديد اقدام آقاي شاپور بختيار، به آگاهي همگان ميرساند كه در اين شرايط تشكيل دولت از طرف ايشان به هيچوجه با مصوبات آرماني و سازماني جبهه ملي سازگاري ندارد و به همين دليل از عضويت جبهه ملي ايران بركنار ميشود.
شنبه، نهم ديماه ۱۳۵۷
شوراي مركزي جبهه ملي ايران». (۱۶)
علاوه بر آن جبهه ملي در مسجد امامخميني (مسجد شاه سابق) اجتماعي از بازاريان طرفدار جبهه ملي برگزار و مخالفت خود را با پذيرش نخستوزيري شاپور بختيار اعلام كرد. در روز چهارم بهمن ۱۳۵۷، اعضاي جمعيتهاي مليگرا در يك تظاهرات گسترده با حضور هزاران نفر در ميدان بهارستان تهران عملكرد دولت بختيار را محكوم كردند. مهندس بازرگان و سنجابي از رهبران نهضت آزادي و جبهه ملي در اين راهپيمايي اعلام كردند كه چنانچه ورود امامخميني(ره) به وطن مشكلتر شود، بيشك دامنه خشونتها دامان دولت بختيار را نيز خواهد گرفت. (۱۷)
حوادث انقلاب بهخوبي نشان داد از شاپور بختيار كه براي رسيدن به قدرت از نام و عكس دكتر مصدق سوءاستفاده ميكرد و به اين طريق قصد فريب مردم را داشت، كاري ساخته نيست. جريان انقلاب هر چه سريعتر پيش ميرفت، طوريكه ۲۶ روز پس از آنكه بختيار از مجلس رو به موت حكومت پهلوي رأي اعتماد گرفت، انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد و به دوران سلطنت شاهنشاهي و نخستوزيري بختيار در ايران پايان داد.
پينوشتها:
(۱)سيدجلالالدين مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران، جلد دوم، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۶۲، ص ۳۱۱.
(۲)حسين فردوست، خاطرات، ص ۵۹۰.
(۳)همان، ص ۵۷۰.
(۴)غلامرضا نجاتي، تاريخ سياسي بيست و پنج ساله ايران، ص ۵۵۵.
(۵) «سنجابي و صديقي از هم بريدند»، روزنامه اعتماد، ۳۰/۱۱/۱۳۸۳.
(۶)محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاريخ، صص ۴۰۸ و ۴۰۹.
(۷)سعيد صمديپور، شكنجه در رژيم شاه، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ۱۳۸۵، صص ۲۰۳ـ۲۰۴.
(۸)محمدرضا پهلوي، پيشين، ص ۴۰۹.
(۹)كريم سنجابي، اميدها و نااميديها، ص ۳۳۹.
(۱۰)همان، ص ۳۰۷.
(۱۱)همان، ص ۳۰۲.
(۱۲)همان، ص ۳۰۹.
(۱۳)رسول مهربان، «سپهبد مقدم معاون ساواك روابط صميمانهاي با مليگراها داشت»، روزنامه كيهان، ۲۴/۱۱/۷۸.
(۱۴)محمدرضا پهلوي، پيشين، صص ۴۱۰ و ۴۱۱.
(۱۵)جبهه ملي به روايت اسناد ساواك، مقدمه، ص ۱۵.
(۱۶)تاريخ چهل ساله جبهه ملي، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ص ۵.
(۱۷)سايت تبيان، حوادث روز چهارم بهمن ۱۳۵۷.