کد خبر: 504915
تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
فرح ستوده
شاهراه قهرماني تا پهلواني راهي بس صعب و دشوار است كه پهلوانان، آن را جز به مدد فيض الهي و تبعيت از مولاي خود علي(ع) نتوانند سپرد.
هر وقت سخن از ماندگاري و جاودانگي و پهلواني و فضايلي از اين دست پيش مي‌آيد، بي‌اختيار به ياد اين شعر پروين اعتصامي مي‌افتم:
«من اين وديعه به دست زمانه مي‌سپرم
زمانه زرگر و نقاد هوشياري بود
سياه كرد مس و روي را به كوره وقت
نگاه داشت به هر جا زر عياري بود»
تجربه به من آموخته است كه سياه شدن مس و روي به دست زمانه، سرنوشتي محتوم است و با هيچ ‌هاي و هوي و جار و جنجالي نمي‌شود براي مدت‌هاي مديد، خزف و خرمهره را به‌جاي جواهر به مردمان ـ ‌مخصوصاً مردمان هوشياري چون ايراني‌هاي شيعه‌ـ قالب كرد، فقط بايد صبر داشت و صبر، چيزي كه در زمانه ما حكم كيميا را پيدا كرده است.
شخصيت تختي هم از اين قاعده مستثنا نيست. بايد صبر كرد و ديد از پس فرو نشستن غبارهايي كه پيرامون زندگي او برانگيختند، آيا زر نابي جلوه خواهد كرد و از محك زمانه، سرافراز بيرون خواهد آمد يا نه كه تا‌كنون چنين بوده است.
آن چيزي كه تختي را در دل مردم نشاند و زنده نگه داشت، مسلماً مدال‌ها و افتخارات او نبود، زيرا مدال‌آورندگان در ورزش ايران و جهان كم نبودند و نيستند، اما كمتر كسي از چنين محبوبيتي برخوردار بوده است و هنوز هم كسي در اين ميدان با او برابري نمي‌كند. من در قضاوت درباره شخصيت‌هاي سرزمينم، چندان اعتباري براي اظهارنظرهايي كه از سر حب و بغض بيان مي‌شوند، قائل نيستم و خوشبختانه هنوز هم از نظر زماني، آنقدرها از شخصيت‌هايي چون تختي فاصله نگرفته‌ايم كه نتوانم از ميان خاطرات كساني كه او را ديدند و دوست داشتند يا كساني كه به او حسادت ‌كردند، به گوشه‌هايي از شخصيت واقعي او پي ببرم، به همين دليل همان‌گونه كه اين قطعات را كنار هم مي‌چينم تا به شمّه‌اي از حقيقت دست پيدا كنم، در اينجا هم همان‌ها را نقل مي‌كنم با اين اميد كه به خواننده اين مطلب كمك كنم كه او هم چهره تختي را بهتر بشناسد.
هنوز كودكي بيش نبودم و درست يادم هست كه به رسم آن زمان، رختخواب‌هايمان را در حياط منزل و پشت‌بام پهن كرده و خوابيده بوديم كه با بيرون ريختن آب از حوض در پاشويه و سر و صداي همسايه‌ها از خواب پريدم. معلوم شد كه زلزله آمده است. مردم همگي در كوچه‌ها و خيابان‌ها ريخته و بچه‌ها وحشتزده به چادر مادرها چسبيده بودند. در بوئين‌زهرا زلزله آمده بود. آنچه از روزهاي بعد به يادم مي‌آيد تقلا و تلاش مردم كوي و برزن ما بود براي جمع‌آوري وسايل اوليه زندگي براي زلزله‌زده‌ها. بزرگ‌ترها دنبال راه‌حل مطمئني مي‌گشتند تا اين وسايل را به دست زلزله‌زده‌ها برسانند.
مادر و پدر به حكومت اعتماد نداشتند. برادر بزرگ‌تر كه اهل ورزش و كشتي و رفتن به باشگاه پولاد بود، بالاخره راهش را پيدا كرد. به قول خودش «آقاتختي» راه افتاده بود و اين وسايل را جمع مي‌كرد و مردم با خيال راحت، اندك آذوقه و پتو و لباسي را كه در دست‌تنگي آن روزگار جمع كرده بودند، با طيب خاطر به او مي‌سپردند. يادم هست وقتي براي سپردن اين وسايل همراه برادر بزرگم رفتيم جلوي مسجد لولاگر، دو تا كاميون آنجا ايستاده بودند. روي يكي بزرگ نوشته بود جمعيت شير و خورشيد سرخ و روي ديگري روي يك تكه مقوا با خطي ابتدايي نوشته بود غلامرضا تختي يا گمانم فقط تختي. اين منظره هرگز از يادم نمي‌رود كه كاميون اول خالي بود و شايد فقط يكي دو پتو يا بسته و دومي تا نزديكي‌هاي در پشتي كاميون پُر! همان جا بود كه برادرم گفت: «گاو آقاتختي زاييد!»
دومين خاطره‌ام برمي‌گردد به شبي كه برادرم از سالن نصيري ـ‌كه نمي‌دانم اسم آن موقعش شاه بود يا رضاشاه‌ـ برگشت و گفت كه شاپور غلامرضا براي تماشاي كشتي آمده بود و مردم جيك نمي‌زدند. بعد يكمرتبه اواسط كشتي بود كه مردم از جا بلند شدند و كف زدند و صلوات فرستادند و معلوم شد كه «آقاتختي» از يك گوشه سالن، يواشكي آمده بود داخل كه سر و صدايي نشود، اما مردم فهميدند و شد آنچه شد. برادرم باز گفت: «گاو آقاتختي زاييد!»
آخرين خاطره‌ام هم برمي‌گردد به روزي كه خبر فوت «آقاتختي» در تهران پيچيد و ولوله‌اي به پا شد. برادرم با چشم‌هاي قرمز و درحالي كه نشريه توفيق را در دست داشت، آمد. تيتر توفيق اين بود: «تختي را خودكشي كردند!». يادم هست كه كسي خودكشي تختي را باور نكرد. هيچ‌ كس!
اينك سال‌ها از آن دوران مي‌گذرد و من هميشه دو سه سؤال را در ذهن خودم تكرار كرده و كم و بيش به اين پاسخ‌ها رسيده‌ام:
۱ـ رمز ماندگاري آدم‌ها چيست؟ بيشترش خدمت بي‌ريا به خلق خدا، دعاي خير نيازمندان حقيقي، تواضع و دوري از نام و شهرت و مال دنيا. «آقاتختي» خيلي راحت مي‌توانست به همه اينها برسد، ولي همان دعاي خير را با همه زخارف دنيوي تاخت زد.
۲ـ ما ايراني‌ها چرا براي بزرگداشت يكي، ضرورتاً چند تاي ديگر را له مي‌كنيم؟ در تمام اين سال‌ها از خود پرسيده‌ام چرا براي بالا بردن شأن تختي، اين‌ قدر با شأن و حيثيت همسرش بازي كردند؟ و چرا كسي واقعيت اين قضيه را بررسي و آشكار نكرد؟ بعضي از دوستان نزديك «آقاتختي» در مصاحبه‌هايشان اشاره كرده‌اند كه طبقه فرهنگي عروس و داماد با يكديگر بسيار متفاوت بود. به هر حال كسي نمي‌توانست «آقاتختي» را به هيچ كاري مجبور كند و قدر مسلم اينكه مسئوليت اين انتخاب هم بيش از هر كسي به عهده خود او بود و به ياد ندارم كه در جايي سخني گفته باشد كه نشان بدهد اين مسئوليت را به عهده نگرفته باشد. اينكه در رژيم شاه، مي‌خواستند مرگ تختي را وسيله‌اي براي انتقام‌گيري قرار بدهند و با زدن تهمت‌هاي ناشايست، همسر و فرزند او را منزوي سازند، نه از آن رژيم بعيد است و نه جاي گله‌گذاري دارد. سؤال اين است كه چرا در طي اين سال‌ها سعي نشد حقيقت امر آشكار شود و اگر زدن آن تهمت‌ها بي‌انصافي بود، چرا كساني درصدد رفع اين اتهام و دفاع از مظلوم برنيامدند و اگر بشود با زن «جهان پهلوان تختي» كه مهرش در دل و جان مردمان ريشه دارد، چنين كرد، تكليف بقيه روشن است.
به هر حال قهرمان شدن امري شدني و ممكن است، اما تختي شدن و تختي ماندن تقريباً ناممكن و قرار بود ورزش ما بستر مناسبي براي پرورش تختي‌ها باشد كه وااسفاها!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار