
امام خميني طبق شيوهاي كه داشت، از تمام اين افراد به نيكي ياد ميكرد و همه را مجتهد، معذور و اهل تقوا ميدانست و كمتر كسي از اين افراد هست كه نامش به مناسبتي يا مناسبتهاي متعددي در سخن امام نيامده باشد. مدرس نيز يكي از اين افراد است، اما وقتي گفتار امام را در مجامع عادي و مجالس خصوصي پي ميگيريم، ملاحظه ميكنيم نام مدرس از نظر تعداد يادآوري بسيار بيش از ديگر روحانيان سياسي و نامدار قرن معاصر آمده است. اين نكته در نگاه اول پيداست، اما براي اينكه مطلب با دقت بيشتري ارائه شود، بخشي از سخنان امام از اين جهت مورد بررسي قرار گرفت و معلوم شد، ايشان در گفتارهاي خود از ابتداي نهضت تا ساليان اوليه استقرار نظام اسلامي، حداقل ۲۶ بار از مدرس تجليل كردهاند. درحالي كه جمع يادآوريهاي ايشان از حضرات آيات، ميرزاي شيرازي، آخوند خراساني، سيدمحمدكاظم يزدي، شيخفضلالله نوري، نائيني و كاشاني ـرضواناللهعليهم اجمعينـ روي هم به تعداد مزبور نميرسد. اين آمار از مجلدات صحيفه نور، جلد يك تا شانزدهم برآورد شده است، يعني شامل سخنان ايشان پس از شهريور ۶۱ و قبل از شروع نهضت نميشود و نيز اگر گفتاري به صحيفه راه نيافته باشد از اين محاسبه بيرون است.
يك نكته مهم در اينجا تذكر يك نكته، بدون فوت وقت و با تأكيد تمام لازم است و آن اينكه نام نبردن از كسي دليل بر رد يا تعريض نسبت به او نيست و اين معني بهويژه در حق امام، مؤكد است، زيرا شيوه ايشان مبتني بر احترام گذاشتن و حريم نگه داشتن نسبت به مراجع بوده است. همچنين ايشان هنگام يادآوري علماي گذشته و حال، معمولاً جملاتي نظير «رضواناللهعليهم» و «كثراللهامثالهم» را فراموش نميكردند.
اهل سياست از اينگونه ستايشها غفلت نميورزند و انگيزه ايشان نيز غالباً اين است كه دكان خود را گرم كنند و پاي ارادت در بين نيست. چنانكه نكوهش و انتقاد نيز در عالم سياست معمولاً با انگيزه فوق انجام ميشود و ناشي از بيارادتي واقعي نيست و مثالهاي فراواني از اين دست ميتوان به دست آورد. امام نيز مدرس را برحسب انتظار بزرگ ميدارد، اما نكته بسيار قابل توجه اين است كه بزرگداشت مزبور از آنگونه نيست كه در عامل سياست معمول است، بلكه از اين جهت است كه او را الگوي تمام عيار يك روحاني مبارز سياسي ميداند و از اين هم برتر ميرود و او را يك انسان قابل اقتدا ميشمارد. دليل اين مطلب، كميت و كيفيت طرح مدرس در كلام امام است.
الفـ كميت از شروع مقدمات مشروطه تا پيروزي انقلاب اسلامي، تعداد قابل توجهي روحاني سياستپيشه ظهور كردهاند و بعضي از جهت ديني در حد مرجعيت عامه بودهاند. شخصيت اين افراد متفاوت بوده است و گاه از نقطه نظر سياسي در مقابل همديگر قرار ميگرفتهاند. براي مثال در مورد مشروطه نظر حاج شيخفضلالله با دو مجتهد معروف، بهبهاني و طباطبايي يكسان نبود و برخورد مدرس با رضاشاه در مقايسه با بسياري از هممسلكانش فرق داشت. انقلاب اسلامي تكتك اين روحانيون را با تمام اختلافاتي كه داشتهاند، بار ديگر مطرح ساخت. فصلي نو در تاريخ ايران درانداخت و تحليلهاي تازهاي را سبب شد و البته هنوز قضاوت تاريخ در اين باره به مرحله بروز و قطعيت نرسيده است.
بـ كيفيت تكريم امام راحل ازعالمان مجاهد غير از مدرس، معمولاً با مناسبتي ويژه صورت ميگرفت. به عنوان نمونه ميفرمودند:«درفلان موضوع تاريخي، فلان كس اينطور گفت». گاهي نيز فراتر ميروند و مثلاً ميگفتند:«فلان فرد هدفش عمل به اسلام بود»، اما در يادآوريهاي ايشان از مدرس معمولاً تكيه بر اين نكته است كه مدرس يك انسان تمام عيار و يك الگوي قابل تبعيت و بالاخره يك اسوه بود. به عبارت ديگر ميتوان گفت ايشان هر يك از عالمان ـ غيراز مدرس ـ را كه نام ميبردند، تنهااز جنبهاي ميستودند، اما وقتي از مدرس نام ميبردند، او را تقريباً از همه جنبهها ميستودند. اين شكل ازتجليل كه بدان اشارت رفت، مختص به مدرس است و در باره هيچكس اعم از روحاني و غيرروحاني ديده نشده است.
سرسختي مدرس قديميترين سخن وتجليلي كه از امام راحل درباره مدرس داريم، چند موردي است كه در كتاب معروف كشف الاسرار آمده است. اين اثر مربوط به ۶۵ سال قبل است و در آن، ذيل عنوان «چرا رضاخان با علما بد بود؟» چنين ميخوانيم:
«او با مرحوم مدرس، روزگاري گذرانده بود و تمام خصوصي داشت، از اينرو فهميد كه با هيچ چيز نميتوان او را قانع كرد. نه با تطميع و نه با تهديد و نه منطقي صحيح داشت كه او را قانع كند. (رضاخان) از او (مدرس) حال علماي ديگر را سنجيد و تكليف خود را براي اجرا كردن نقشههاي اربابهايش فهميد». (۱)
نمونهاي كه مذكورافتاد را از كتاب بيوگرافي پيشوا نقل كرديم و چنانكه عيان است، ناقل تصرفاتي در اصل عبارت آورده، اما مضمون عوض نشده است. بيوگرافي پيشوا نام جزوهاي در شرح زندگي امام راحل و پارهاي از ديدگاهها و منويات ايشان است كه قبل از پيروزي انقلاب، توسط انتشارات ۱۵ خرداد تدوين ومنتشر شده است.
تأثير يك انسان مسلمان درمورخه ۳۱ ارديبهشت ۵۸، دانشجويان دانشكده حقوق ملاقاتي با امام داشتند. امام ضمن هشدار نسبت به طراحيهاي اجانب در باره مؤسسات آموزشيـتربيتي مسلمانان به هدف اسلام ازبرنامههاي تربيتي خوداشاره كرد و فرمود:
«اسلام ميخواهد انسان درست كند، ميخواهد آدم درست كند، يك آدم اگر موافق تعليم قرآن درست شود يك وقت ميبينيد كه يك مدرس از كار درميآيد كه يك مدرس مثل يك گروه است جلوي قدرت رضاخان، آن قدرت شيطاني ميايستد، تنها ميايستد. با پيرمردي خودش ميايستد جلويش را ميگيرد و جلوي شوروي را كه ميخواستند به ايران حمله كنند، ميگيرد. اينها هم خارجيها هم از انسان ميترسند و لهذا دانشگاهيها را ميخواهند نگذارند از آن انسان پيدا بشود». (۲)
يك مجلس و يك مدرس رهبركبيرانقلاب درديدار با دانشجويان دانشگاه شيراز شخصيت مدرس وقدرت نفوذاودرمجلس را چنين ميستايند:
«آنها از مدرس ميترسيدند. مدرس يك انسان بود، يك نفري نگذاشت كارهاي او پيش برود تا وقتي كه كشتندش. يك نفري بر همه مجلس غلبه ميكرد، يك نفري بر اهالي كه در مجلس بودند غلبه ميكرد، يك نفري تا در مجلس نبود (من آن وقت مجلس رفتم، ديدم، براي تماشا، بچه بودم، جوان بودم رفتم) مجلس آن وقت تا مدرس نبود مثل اينكه چيزي در آن نيست. مثل اينكه محتوا ندارد. مدرس با آن عباي نازك و با آن قباي كرباسي وقتي وارد ميشد، مجلس ميشد. طرحهايي كه در مجلس داده ميشد، آنكه مخالف بود مدرس بود و ميماساند مطلب را». (۳)
وارستگي و آزادگي در هفتم شهريور ۶۱، اعضاي هيئت دولت وقت به حضور امام رسيدند. بنيانگذارجمهوري اسلامي به منظور موعظه و نيز تشويق ايشان به اعراض از دنيا و به هيچ شمردن مقام، به شمهاي از حالات و وضع زندگي مدرس و چگونگي برخورد او با صاحبان قدرت اشاره كردند و آثار اين روحيه را در زندگي شخصي و اجتماعي، بهويژه براي اهل سياست تشريح كردند. بخش هايي از اين گفتار كه درفضايي صميمي بيان شده است را به تناسب اهميت محتوا و جامعيت سخن و مناسبت و موقعيت مجلس ملاحظه ميكنيم:
«شما ملاحظه كردهايد، تاريخ مرحوم مدرس را ديدهايد كه يك سيد خشكيده لاغر لباس كرباسي (كه يكي از فحشهايي كه آن شاعر به او داده بود، همين بود كه تنبان كرباسي پوشيده است)، يك همچو آدمي در مقابل آن قلدري كه هر كس آن وقت را ادراك كرده است، ميداند كه زمان رضاشاه غير از زمان محمدرضاشاه بود، آن وقت يك قلدري بود كه شايد تاريخ ما كم مطلع بود، در مقابل او در مجلس ايستاد. در خارج كه يك وقت گفته بود، سيد چه از جان من ميخواهي؟ گفته بود كه ميخواهم تو نباشي. ميخواهم تو نباشي. اين آدم كه ميآمد (من درس ايشان يك روز رفتم)، در مدرسه سپهسالار كه مدرسه شهيد مطهري است حالا، درس ميگفت، من يك روز رفتم درس ايشان، مثل اينكه هيچ كاري ندارد، فقط طلبهاي است دارد درس ميگويد. اينطور قدرت روحي داشت. در صورتي كه آن وقت در كوران آن مسائل سياسي بود كه بايد به مجلس ميرفتند و آن بساط را درست ميكردند. از آنجا از پيش ما رفت مجلس. آن وقت هم كه ميرفت مجلس، يك نفري بود كه همه از او حساب ميبردند. من مجلس آن وقت را ديده بودم، كأنه مجلس منتظر بود مدرس بيايد. با اينكه با او بد بودند، ولي مجلس كأنه احساس نقص ميكرد وقتي مدرس نبود. وقتي مدرس ميآمد مثل اينكه چيز تازهاي واقع شده است. اين براي چه بود؟ براي اينكه يك آدمي بود كه نه به مقام اعتنا ميكرد و نه به دارايي و امثال ذلك، هيچ اعتنا نميكرد، نه مقامي او را جذب ميكرد. ايشان وضعش اين طور بود كه (براي من اين را كه نقل كردند) داشت قليان خودش را چاق ميكرد، خودش اينطور بود، فرمانفرماي آن روز (حالا كه من ميگويم فرمانفرما، شما به ذهنتان نميآيد يعني چه) فرمانفرماي آن روز وارد شده بود منزلش، گفته بود كه به او حضرت والا من آب قليان را ميريزم، تو اين آتش سرخكن را درست كن يا بهعكس. از اينجا همچو او را كوچك ميكرد كه ديگر نه، طمع ديگر نميتوانست بكند. وقتي اينطور با او رفتار كرد كه بيا اين آتش سرخكن را گردش بده، آن آدمي كه همه برايش تعظيم ميكردند، همه برايش چه ميكردند، اين وقتي اينطوري ميرسيد، اين شخصيتها را اين طوري از بين ميبرد كه مبادا طمع كند كه از ايشان چيزي بخواهد. من بودم آنجا كه يك كسي يك چيزي نوشته بود، زمان قدرت رضاشاه، زماني كه آن وقت باز شاه نبود، آن وقت يك قلدر نفهمي بود كه هيچ چيز را ابقا نميكرد، يك كسي آمد گفت من يك چيزي نوشتم براي عدليه، شما بدهيد ببرند پيش حضرت اشرف (يك همچو تعبيرهايي) كه ببينند. گفت، رضاخان كه نميداند اصلش عدليه را با «الف» مينويسند يا با «ع»، من بدهم اين را او ببيند؟ نه اينكه اين را در غياب ميگفت. در حضورشان هم ميگفت. اين جوري بود وضعش. اين چه بود؟ براي اينكه وارسته بود. وابسته به هواهاي نفس نبود. «اتخذ الهه هويه» نبود. اين هواي نفساني خودش را اله خودش قرار نداده بود، اين اله خودش را خدا قرار داده بود. اين براي مقام و جاه و وضعيت كذا نميرفت عمل كند. او براي خدا عمل ميكرد. كسي كه براي خدا عمل ميكند، وضع زندگيش هم آن است. ديگر از آن وضع بدتر كه نميشود برايش، براي چه ديگر چه بكند، از هيچكس هم نميترسيد. وقتي كه رضاشاه ريخت به مجلس كه چيز ميكردند، فرياد ميزدند آن قلدرهاي اطرافش زنده باد كذا و زنده باد كذا، مدرس رفت و ايستاد و گفت كه مرده باد كذا، زنده باد خودم. در مقابل او شما نميدانيد حالا، در مقابل او ايستادن يعني چه و او ايستاد. اين براي اين بود كه از هواهاي نفساني آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود». (۴)
اشاره به يك اشتباه مدرس امام با اينكه مدرس را به عنوان يك الگوي سياسيـروحاني پذيرفته است، اما به موجب صميميتي كه در گفتار دارد، حاضر نيست حقيقت را فداي مدرس سازد. لذا عليرغم همه تعريفهاي پيشين، وقتي به موردي برميخورد كه عمل مدرس را از نظر سياسي اشتباه ميداند، بيپرده ميگويد.
در قضيه جمهوري چنانكه در تاريخ خواندهايم، مدرس مخالفت كرد. او ميپذيرفت كه شكل حكومت جمهوري با الگويي كه از صدر اسلام داريم موافقت دارد، ولي آن جمهوري پيشنهادي را پيش درآمد خودسري و ديكتاتوري ميديد و گاهي هم بلشويكي ميخواند. در اين ماجرا برگ برنده دست رضاخان بود، زيرا مردم عادي، هر چند رشد چنداني نداشتند، اما از پادشاهان هم خيري نديده بودند. خواص نيز كم و بيش ميفهميدند كه تمركز قدرت طي ساليان دراز در يك خانواده موجب فساد است و حكومت خاندان قاجار ميتوانست نمونه زنده آن باشد. اين بود كه مردم بسياري با صميميت و انتظار به جمهوري چشم دوخته بودند و مخالفت با آن دشوار بود و ميتوانست موجب بدنامي و انواع تهمتها شود. مدرس بياعتنا به وصلههايي كه ممكن بود به او بچسبانند ـو از جمله اينكه او را به دليل رد تمايل روسها انگليسي قلمداد كنندـ سرسختانه با جمهوري مخالفت كرد و سرانجام آن را به هم زد. عجيب اين است كه روشنفكران آن روز مثل بهار و ديگر اعضاي اقليت نيز كمكم با او موافق شدند و شعر جمهورينامه يكي از آثار آن موافقت است. در آن قضيه رضاخان از عمق جانش به قدرت مدرس پس برد و سر تسليم فرود آورد.
امام با كمال بيتعصبي، نوع تشخيص و اقدام مدرس در آن روز را اشتباه قلمداد كرد. عين عبارت ايشان از اين قرار است:
«هياهو كردند، فرياد كردند كه ما ميخواهيم شما را به دروازه تمدن بزرگ برسانيم و در واقع مطلب دور كردن ملت بود از اصل تمدن، تا چه برسد به تمدن بزرگ، همه را دور كردند از تمدن، از آني كه استقلال انسان را درست ميكند. استقلال فكري انسان را تا انسان استقلال فكري نداشته باشد، نميتواند يك فرد مفيد باشد و اينها ميخواستند فرد مفيد پيدا نشود، اينها اصلاً از انسان ميترسيدند. اينها ديدند كه يك مدرس، در زمان رضاخان يك مدرس بود كه در مجلس بود و نگذاشت رضاخان آن وقت كه ميخواست جمهوري را درست كند، مدرس نگذاشت ولو برخلاف مصالح شد و اگر درست شده بود بهتر بود، لكن آن وقت اينها نظر سوء داشتند». (۵)
در اينجا امام نميگويند جهت اشتباه مدرس چه بود و ما نميخواهيم به وكالت از ايشان حرفي بزنيم، اما ميتوانيم با توجه به بعضي از موضعگيريهاي مدرس كه در گذشته ديدهايم، جهت يا جهات اشتباه او را استنباط كنيم. براي مثال روشن بود كه پس از شكسته شدن استبداد و تشكيل مجلس شورا، جمهوري و رئيسجمهور نيز ناچارند متكي بر مجلس باشند و مدرس كه آنگونه از قدرت مجلس در مقابل شاه دم ميزد دليلي نداشت قدرت مجلس را در برابر رئيسجمهور دستكم بگيرد. همچنين مدرس اعتراف ميكرد كه جمهوري بيش از مشروطه با الگوي اسلامي سازش دارد. در آن صورت از مثل او انتظار ميرفت بر قدرت اسلام تكيه كند و به اميد برپاداشتن يك اساس اسلامي دست به كار شود. گذشته از اينها در برخورد مدرس با اشخاص، يك صفت و سليقه خاص از او به ظهور رسيد كه خيلي بحثانگيز بود و هنوز هم هست. مدرس افرادي را با بدترين سوابق سياسي در صورت امكان براي روز مبادا و به منظور كسب حداقل استفاده نگاه ميداشت، يعني معتقد بود نبايد يك ذره انرژي در عالم سياست و اداره اجتماع هدر برود. حفظ نصرتالدوله و گذشت از وثوقالدوله از جمله مثالهاي بارز اين معني به شمار ميروند. همچنين در مجلس ششم، پس از مخالفت مفصل و مستدل دكتر مصدق با وزارت وثوقالدوله و فروغي، ضمن يك نطق تاريخي وثوقالدوله را قابل گذشت دانست، ولي از فروغي با جمله طعنآميز «لانعلم منه الاخيراً» ياد كرد و حضار خنديدند. سپس گفت:«اي كاش ما صد نفر مثل مصدق داشتيم» و با كمي فاصله عين همين جمله را در باره فروغي هم تكرار كرد. در اينجا معلوم است كه او مصدق را با فروغي در يك كفه نميگذارد و منظورش بر حسب تصريح خودش، اين است كه فروغي هم با تمام معايبش نگهداشتني است و جايي به درد ميخورد.
اين سليقه مدرس بود و ما كار به درستي و نادرستي يا عملي بودن و نبودن آن نداريم، بلكه فقط ميخواهيم بگوييم كسي كه معتقد است افراد را حتي اگر ناسالم و بيآبرو باشند، بايد حفظ كرد و از حداقل منافع آنها بهرهمند شد، نسبت به يك عنوان صد در صد آبرومند، مثل جمهوري هم بايستي همان گونه فكر كند. حق آن بود كه اين عنوان سودمند را نگه ميداشت و در پيرايش آن از مقاصد رضاخان ـبه نظر خودشـ كوشش ميكرد.
يك حكم تاريخي امام خميني يك اظهارنظر مستقل و نسبتاً مفصل نيز در باره مدرس دارند كه در حكم مورخ ۲۸ شهريور ۱۳۶۳، مبني بر بازسازي مزار مدرس منعكس است. وقتي ماجراي اين حكم و مقبره نوبنياد مدرس را با سرنوشت قبر رضاخان پس از انقلاب اسلامي مقايسه كنيم، يك نكته عبرتآموز تاريخ معاصر روي مينمايد. بخشي از اين حكم را كه اتفاقاً شامل مقايسهاي ضمني بين رضاخان و مدرس و نقش اين دو در صحنه سياست ايران است، پايانبخش اين مقال قرار ميدهيم:
بسماللهالرحمنالرحيم
در عصر شكوفايي انقلاب اسلامي، بزرگداشت مجاهدي عظيمالشأن و متعهدي برومند و عالم بزرگواري كه در دوران سياه اختناق رضاخان ميزيست لازم است، زيرا در زماني كه قلمها شكسته و زبانها بسته و گلوها فشرده بود، او از اظهار حق و ابطال باطل دريغ نميكرد. در آن روزگار در حقيقت حق حيات از ملت مظلوم ايران سلب شده بود و ميدان تاخت و تاز قلدري هتاك در سطح كشور باز و دست مزدوران پليدش در سراسر ايران تا مرفق به خون عزيزان آزاده وطن، علماي اسلام و طبقات مختلف آغشته بود. اين عالم ضعيفالجثه با جسمي نحيف و روحي بزرگ و شاداب از ايمان، صفا و حقيقت و زباني چون شمشير حيدر كرار رويارويشان ايستاد و فرياد كشيد و حق را گفت و جنايات را آشكار كرد و مجال را بر رضاخان كذايي تنگ و روزگارشان را سياه كرد و عاقبت جان طاهر خود را در راه اسلام عزيز و ملت شريف نثار كرد و به دست دژخيمان ستمشاهي در غربت به شهادت رسيد و به اجداد طاهرينش پيوست. در واقع شهيد بزرگ ما مرحوم مدرس كه القاب براي او كوتاه و كوچك است ستاره درخشاني بود بر تارك كشوري كه از ظلم و جور رضاشاهي تاريك مينمود و تا كسي آن زمان را درك نكرده باشد، ارزش اين شخصيت عاليمقام را نميتواند درك كند. ملت ما مرهون خدمات و فداكاريهاي اوست و اينك كه با سربلندي از بين ما رفته برماست كه ابعاد روحي و بينش سياسي اعتقادي او را هرچه بيشتر بشناسيم و بشناسانيم و با خدمت ناچيز خود مزار شريف و دورافتاده او را تعمير و احيا كنيم. . .
۲۸ شهريور ۱۳۶۳
روحالله الموسوي الخميني
پينوشتها: (۱)بيوگرافي پيشوا، ص ۳۳.
(۲)صحيفه نور، ج ۱، ص ۹۷.
(۳) همان، ج ۶، ص ۲۳۱.
(۴) همان، ج ۱۶، صص ۲۶۸ و ۲۶۹.
(۵) همان، ج ۸، ص ۱۹۹.