کد خبر: 499044
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۶
در نكوداشت نماد اتحاد دين و سياست، شهيد‌آيت‌الله سيد‌حسن مدرس
دكترحسين رزمجو
آيت‌الله سيدحسن مدرس اردستاني (۱۳۵۶ـ۱۲۸۷ﻫ. ق) بزرگ روحاني ظلم‌ستيزي است كه به تعبير مجتهد فرزانه بيدادگر، ‌رهبر جنبش تنباكو ميرزاي شيرازي: «او پاكدامني اجدادش را با هوش و فراستي شگفت‌انگيز به همراه داشت و قوه قضاوتش در حد كمال و نهايت درستكاري و تقوا بود». (۱)
مرحوم مدرس از زمره بزرگمرداني از تبار بت‌شكنان تاريخ است كه در حساس‌ترين ايام و بحراني‌ترين دوران زندگي جامعه غرب و شرق‌زده ايران، يكه و تنها پاي به ميدان مبارزه با جهل و بي‌ديني و استعمار گذارد و با سرمايه ايمان و فرزانگي و مجهز به سلاح سخن و قلم، از حريم دين و حقوق مستضعفان دفاع كرد. او مقاوم و نستوه در برابر سياست‌هاي تجاوزگر شرق و غرب ايستاد و با ايادي‌شان در مجلس و دولت جنگيد و سرانجام چونان عاشقي پاك‌باخته، هستي‌اش را در راه تحقق آرمان‌هاي مقدس خود فدا كرد و به عنوان قهرمان آزادي و نابغه ملت مسلمان ايران نام بلندش را در جريده عالم جاودانه ساخت. 

دورنماي زندگي سياسي و روزگار پرفراز و نشيب مبارزات دليرانه مدرس در اين خلاصه مي‌شود. به گفته خود شهيد مدرس «او در سال ۱۲۸۷ هجري قمري در قريه سرابه‌كچو از توابع اردستان چشم به جهان گشود. پدرش اسماعيل و جد او ميرعبدالباقي اصلاً زواره‌اي و هر دو شغلشان منبر و تبليغ احكام الهي بود. در شش سالگي در معيت والد خود به قمشه رفت و در ۱۲ سالگي تحصيلات مقدماتي را نزد جدش به پايان رساند و در سن ۱۶ سالگي براي ادامه تحصيل به اصفهان عزيمت كرد. در ۲۱ سالگي پدرش به‌درود حيات گفت و مدرس حدود ۱۳ سال را در اصفهان اقامت گزيد و در اين مدت از محضر درس قريب ۳۰ استاد برخوردار شد كه مشهورترين آنها آقاميرزا عبدالعلي مرندي مدرس علوم عربيه و جهانگيرخان قشقايي و آخوند ملامحمد كاشاني در علم معقول هستند. او بعد از نهضت تنباكو به عتبات مشرف شد و حضور آيت‌الله حاجي ميرزا حسن شيرازي رسيد و از آنجا براي تكميل تحصيلاتش به نجف رفت و از درس آيات عظام كاظميني و خراساني و يزدي بهره‌ها برد. پس از هفت سال توقف در نجف مجدداً به اصفهان بازگشت و در مدرسه جده كوچك به تدريس فقه و اصول پرداخت. از آنجا به تهران كوچ كرد و تا آخر عمر در مدرسه سپهسالار به تعليم علوم ديني اشتغال داشت». (۲) از لحاظ فعاليت‌هاي سياسي او، نخست اينكه در سال ۱۳۲۸ هجري قمري از طرف قاطبه علماي نجف به عنوان يكي از پنج فقيه تراز اول، براي نظارت بر وضع قوانين و حفظ احكام اسلامي در دوره دوم مجلس شوراي ملي انتخاب شد. چون رسالتش را در اين امر با اخلاص و قاطعيت به نحو مطلوبي به پايان برد، براي دوره سوم به نمايندگي مردم تهران به مجلس رفت و به پشتوانه اعتبار و موقعيت خاصي كه از نظر نمايندگي مراجع تقليد و وكالت مردم در اين دوره به دست آورده بود، جلوي نفوذ سياست‌هاي بيگانه و وزرا و نمايندگان دست‌نشانده آنها را گرفت و با نطق‌ها و رهنمودهاي سازنده خويش وكلا را به ايفاي وظيفه شرعي و قانوني‌شان در قبال ملت برانگيخت. در اواسط همين دوره بود كه شعله‌ور شدن جنگ بين‌الملل اول (۱۹۱۴ و ۱۳۳۲ﻫ. ق) و فشاري كه روسيه تزاري و انگلستان، بر مبناي قرارداد ننگين ۱۹۰۷ بر كابينه مستوفي‌الممالك وارد آوردند كه ايران را به حمايت از متفقين وارد جنگ كنند و تجاوزي كه اين دو دولت بر اساس قرارداد مزبور از شمال و جنوب به كشورمان دارند و از طرفي شرايط نامساعد داخل كشور و ضعف حكومت مركزي و خشمگيني ملت از تجاوز و دخالت بيگانگان در امور مملكت، موجب شد شهيد مدرس به‌منظور خنثي كردن توطئه‌هاي دشمنان و يافتن پايگاهي براي احقاق حق مردم، به همراهي گروهي از علما، نمايندگان، افسران ژاندارمري، سران عشاير، معتمدان بازار و تني چند از ارباب قلم در محرم ۱۳۳۴ﻫ .ق به مهاجرتي دو ساله به خاك تركيه بپردازند و در آنجا در دولت ملي آزاد و موقتي كه به رياست نظام‌السلطنه مافي تشكيل شد، وزارت عدليه و اوقاف آن دولت را به عهده گرفت و ضمن همكاري با كميته دفاع ملي كه متشكل از مهاجران مزبور است، براي نجات ايران از چنگ تجاوزگران بيگانه تلاش‌ها كرد و مرارت‌ها و سختي‌هايي را متحمل شد تا در بازگشت از اين هجرت، به ياري جمعي از علما و آزادي‌خواهان سقوط كابينه وثوق‌الدوله و لغو قرارداد فرمايشي او را به انگلستان موجب شد. در دوره چهارم مجلس شوراي ملي، مدرس ليدر اكثريت بود و در دوره پنجم رهبري نمايندگان اقليت را به عهده داشت. در اين دوران خفقان‌ او ابتدا با رئيس‌الوزرايي و جمهوري ساختگي و نيم‌بند رضاخان و سپس با سلطنت او مخالفت كرد. با آنكه راه سازش و ترقي ظاهري و رفاه مادي به رويش گشوده بود، ظلم‌ستيزي و عدالتخواهي‌اش او را واداشت كه تا آخر عمر لحظه‌اي دست از مبارزه با دستگاه ستمشاهي پهلوي برندارد و درحالي كه وجودش در صحنه سياست آن زمان چونان خاري در چشم و استخواني در گلوي مزدوران وطن‌فروخته است، به حق‌طلبي خود سرسختانه ادامه داد. جمله معروف او در جواب رضاخان پهلوي كه روزي پرسيد: «آخر، سيد تو از جان من چه مي‌خواهي؟»(۳) و مدرس به لهجه شيرين اصفهاني‌اش جواب داد: «مي‌خواهم تو نباشي». (۴) مبين عمق انزجار او از روي كار آمدن سلسله پهلوي و نشانه استمرار مبارزه‌اش با ايادي دولت‌هاي خارجي در ايران است. 

در دوره ششم مجلس كه خفقان سياسي و استبداد رضاخاني بر همه جا و همه كس سايه مي‌گسترد و زبان‌هاي آزادي‌خواهان بريده و قلم‌هايشان شكسته مي‌شود و هيچ توانمندي را ياراي انتقاد و مخالفت با نظام و حكومت نيست، باز هم مدرس را مي‌بينيم كه همچنان پايدار و بي‌پروا به رزم بي‌امان خود با حكومت غاصب وقت ادامه مي‌دهد و حقايق را بي‌پرده اظهار مي‌كند و مخالفتش را با شاه و دار و دسته دربار و هيئات دولت و مجلس آشكارا به زبان مي‌آورد. چنانكه روزي در مجلس به هنگام مخالفت با بودجه دولت فرياد مي‌زند: «با اعمال اين وزير دارايي (نصرت‌الدوله) مخالفم، با رئيس‌الوزرايي (مخبرالدوله) مخالفم و با پدر او (منظور رضاخان است) هم مخالفم»(۵) و در جريان نهضت علماي ايران و رفتن روحانيون به قم در جواب گروهي كه براي آن مرحوم پيغام فرستاده‌اند كه بايد قانون نظام وظيفه لغو شود، گفت: «تقاضاي شما بسيار كوچك و تا اندازه‌اي هم عجولانه است. بايد اين درخت را از ريشه قطع كرد» (۶) يا در پاسخ گروهي كه از او مي‌پرسند: «چرا بايد عمامه به زور تبديل به كلاه فرنگي شود؟» علناً اظهار مي‌دارد: «اختلاف من با سردار سپه تنها بر سر كلاه و عمامه نيست، من با اساس اين دستگاه مخالفم». (۷) 

مرحوم مدرس با اعتقاد راسخي كه به قوانين جهان‌شمول اسلام و توانمندي فقه سياسي و مدني اين مكتب داشت و لزوم استقلال سياسي و فرهنگي مسلمانان را حياتي‌ترين موضوع مي‌پنداشت، در سراسر عمر پربركت نمايندگي خود در مجلس براي اِعمال انديشه اصل توازن عدمي ـ‌ يا نه شرقي و نه غربي بلكه اسلامي‌ـ كوشيد و همواره بر اين عقيده بود كه: «ما بايد توازن عدمي را نسبت به همه دولت‌هاي مراعات كنيم، حال چه رنگ شمال داشته باشد، چه جنوب و چه شرق و چه غرب»(۸) پاي فشرد و مردانه از آن دفاع كرد. 

سرانجام اين‌گونه مردانگي‌ها و مبارزات آن هم با مستبدي سفاك چونان رضاخان و سياست‌هاي خارجي هوادار او در چنان شرايط و اوضاعي كه «آزاده اسير و پاكدل در خطر است»(۹) مشخص است، زيرا استقامت و سازش‌ناپذيري زنده‌ياد مدرس به آنجا منجر شد كه مخالفانش ـ به شيوه «نعل وارونه زدن»ـ پس از كارشكني‌ها و سنگ‌اندازي‌هاي فراوان تهمت‌هايي را به او زدند، از جمله در بامداد هفتم آبان‌ماه ۱۳۰۵ شمسي او را ترور كردند كه از آن جان سالم به در برد و سپس به مدت ۱۰ سال، از سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۷ش با وضعي رقت‌بار به شهرك خواف خراسان تبعيدش كردند و عاقبت در غروب دهم آذرماه سال ۱۳۱۷ش مطابق با بيست و هفتم رمضان ۱۳۵۶ هجري قمري در شهر كاشمر به هنگام افطار با خوراندن سم به شهادتش رساندند. (۱۰) رضوان‌الله‌تعالي‌عليه. 

پي‌نوشت‌ها:
(۱) مدرس قهرمان آزادي، تأليف حسين مكي، چاپ تهران، ۱۳۵۸ش، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ج ۱، ص ۴۸.
(۲) نقل به تلخيص از مصاحبه مرحوم مدرس با روزنامه اطلاعات در سال ۱۳۰۶ شمسي.
(۳) مدرس شهيد، نابغه ملي، تأليف علي مدرس، چاپ اصفهان، ۱۳۵۸ش، انتشارات بنياد فرهنگي بدر، ص ۳۱۶.
(۴) همان.
(۵) همان.
(۶) مأخذ پيشين، ص ۳۴۵.
(۷) مأخذ پيشين، ص ۳۴۵.
(۸) مدرس، شهيد نابغه، همان، ص ۴۸۵.
(۹) مصراعي است از رباعي ذيل كه ملك‌الشعراي بهار در رثاي شهيد مدرس سروده است:
آزاده اسير و پاكدل در خطر است
تا ظلم و شقاوت به جهان راهبر است
خون تو مدرسا هدر رفت بلي
خوني كه شبي گذشت بر آن، هدر است
(۱۰) تلخيصي است از سخنراني نويسنده اين سطور با عنوان «مدرس و اصل توازن عدمي او در سياست» در كنگره بين‌المللي بزرگداشت پنجاهمين سالگرد شهادت آيت‌الله سيدحسن مدرس كه از تاريخ ۱۰ لغايت ۱۳ آذرماه ۱۳۶۶ در محل مجلس شوراي ملي سابق ايراد و بعداً در شماره ۳۰ مجله مشكوه (۱۳۷۰ش) چاپ و منتشر شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار