
خادمان جهادگري كه سالها براي رفع محروميت در روستاهاي محروم اين استان در تلاش و تكاپويند و نداي هل من ناصر ينصرني ولي فقيه خويش را در اين مقطع زماني به نيكي پاسخ ميدهند. آنچه در پي ميآيد حاصل همراهيمان با خادمان جهادي است به استان سيستان و بلوچستان كه خواندنش خالي از لطف نيست.
فرودگاه مهرآباد تهران، اين بار ميزبان جهادگران رسانهاي است تا همسفران خويش را به مقصد سيستان و بلوچستان راهي كنند. اين استان پهناور در جنوب شرقي كشورمان با وسعت ۱۸۷ هزار و ۵۰۲ كيلومتر مربع، بيش از ۱۱ درصد از وسعت كل كشور را در بر ميگيرد؛ استاني كه از شمال به خراسان جنوبي، از غرب به استان هرمزگان و كرمان، از جنوب به درياي عمان و از شرق به كشورهاي افغانستان و پاكستان محدود ميشود؛ اين اطلاعات را يكي از همسفران جهاديمان در اختيارمان ميگذارد كه بارها به سيستان سفر كرده و به قول خودش اين ديار را مثل كف دست ميشناسد.
يك ساعت بعد، فرود در فرودگاه كنارك چابهار آغازي ميشود بر سفر جهاديمان. چابهار يكي از شهرهاي جنوب استان سيستان و بلوچستان است و تنها بندر اقيانوسي اين استان در كرانه درياي عمان و اقيانوس هند قرار دارد. بندر چابهار به دليل موقعيت راهبردي، به آبهاي آزاد از اهميت فراواني برخوردار است. هواي شرجي و گرماي چابهار چنان به جانمان مينشيند و به استقبالمان ميآيد كه به خود ميآييم و متوجهمان ميكند كه ديگر به مقصد رسيدهايم تا شايد بتوانيم اندكي از سختي و شرايط زندگي اين مردمان را ولو براي ساعتها حس كنيم.
ايستگاه اول: خانه شهيد حامد بزي همراه كاروان رسانهاي به سمت منزل شهيد جهادگر حامد بزي ميرويم، در ميانه راه تماشاي ايستادگي نخلهاي اين سرزمين، نشاني است ساده و بيآلايش از صلابت مردمانش كه در سالهاي قبل و بعد از انقلاب و حتي در دوران دفاع مقدس به منصه ظهور رساندهاند و همچنان مقاوم پاي آرمانهايشان ايستادهاند. ميانه راهي كه ما را به خانه شهيد ميرساند، به كلام امام خامنهاي ميانديشيدم كه فرمودند: «آن روزها دروازهاي براي شهادت داشتيم و حال معبري تنگ، هنوز براي شهيد شدن فرصت هست، دل را بايد پاك كرد!» به عاقبت شهيد حامد بزي و شهيد مرتضي آسوده ميانديشيدم كه چه زيبا معبرشان را يافتند. آنها به پرواز ميانديشيدند و شهادت را برترين راه وصال براي خداي خويش مييابند و عاقبت...
كوچه و خيابانهاي شهر چابهار را يكي پس از ديگري به عشق رسيدن به خانه شهيد حامد بزي و ديدار مادرش سپري ميكنيم و در انتظار ميمانيم. در انتظار خانهاي كه اهلش همه ارادتشان به ولايت را ساليان مديدي است كه به اثبات رساندهاند. يكي از همراهان ميگويد شهيد حامد كالبد وجودش را دانه دانه با آجرهاي معرفت و ايمان در مسير حركتهاي جهادي ساخته بود، همان آجرهايي كه يكايكشان بوي بهشت ميدادند و اينك پارچههاي تبريك شهادت و بنرها ميانه راه هدايتمان ميكنند تا عاقبت به خانهاي كه چندي پيش عزيز و دردانهاش را نثار ارزشهاي اسلامي و اعتقادي كشورش كرده ميرسيم. اينجا خانه شهيد حامد بزي است، خانهاي كه شهيدشان براي ممانعت از ورود يك تروريست به جمع نمازگزاران مسجد امام حسين(ع) چابهار، خود را سپر بلاي ديگران ميكند و با انفجار بمب عامل انتحاري، با اصابت تركش به قلبش به شهادت ميرسد. وقتي ما به خانه ميرسيم اهلش به احترام مهمانهاي رسيده از پايتخت، ميايستند و با مهماننوازيشان شرمندهمان ميكنند.
مبهوت صلابت يك مادر شهيد حامد بزي، دانشجوي رشته كامپيوتر دانشگاه آزاد چابهار و از نيروهاي فعال جهادگر و بسيجي بود. مادر شهيد ،كلثوم شهركي كارمند بيمارستان است، كنارمان كه مينشيند همه مبهوت صلابت مادرانهاش ميشويم و برايمان ايستادگي مادران شهداي دفاع مقدس تداعي ميشود. گويي پايداري در تار و پود ايمان مادرانهاش گره خورده است.
اين مادر شهيد كه تنها چند روزي از شهادت فرزندش گذشته كنارمان مينشيند و از آرزوي شهادت فرزندش حامد برايمان ميگويد: پسرم متولد ۳ ديماه ۱۳۷۰ و عضو بسيج پايگاه امام حسين(ع) است، از نوجواني در مسجد و بسيج فعاليت ميكرد. او در بيشتر فعاليتهاي مسجد حضور داشت و به صورت شبانهروز در پايگاه بسيج مشغول بود. ساعت ۱۰و۳۰ دقيقه روز حادثه از خواب بيدار شد. مسئول عمليات پايگاه امام حسين(ع) بود. پس از غسل شهادت راهي شد. من در آشپزخانه مشغول آماده كردن ناهار بودم كه از او خواستم صبر كند تا صبحانهاش را بياورم، اجازه نداد و به من گفت: «براي توجيه بچههاي پايگاه بايد زودتر به مسجد بروم» و راهي شد. مدتي بعد از رفتنش حميد برادرش كه يكسالي هم از او كوچكتر است، به مسجد رفت. بعد از خواندن نماز ظهر ظاهراً حامد به تردد فردي با لباس بسيجي ظنين ميشود. وقتي ترديد او را در ورود به مسجد ميبيند مشكوك شده و به سراغش ميرود. عامل انتحاري با عقب كشيدن خود اقدام به ترك محل ميكند كه حامد به همراه يك مأمور انتظامي شروع به تعقيبش ميكند. در همين هنگام نيز مرتضي آسوده دانشآموز بسيجي كه در همان مسجد فعال بود با موتوسيكلت مقابل اين عامل انتحاري ميپيچد و با رسيدن حامد و مأمور انتظامي به اين فرد او نيز اقدام به انفجار خود ميكند و...
بغضهاي مادرانه، آرام و بيصدا بغضهاي در گلوي مادر شهيد ديگر امانش نميدهد كه كلامهاي بريده بريده ايثار و شهامت فرزندش را به اتمام برساند. پدر شهيد علي بزي كه خود بازنشسته نيروي انتظامي است، حماسه فرزندش را برايمان اين گونه نقل ميكند: «درحال خواندن نماز بوديم كه صداي انفجار را شنيديم و بعد متوجه شديم عامل انتحاري قصد داشته پس از نماز با خروج مردم از مسجد اقدام خود را عملي كند كه با دخالت پسرم نتوانسته به خواسته پليد خودش برسد. شهيد حامد بزي، يكي از نيروهاي خدوم بسيجي بود كه با درايت و همت والاي خويش وارد ميدان جهاد شد تا به فرموده امام خامنهاي در عرصه محروميتزدايي و عدالتمحوري هم تا آنجا كه در توان دارد جامه عمل بپوشاند. او در نوروز سال ۹۱ همراه ديگر همرزمانش در زابل به فعاليتهاي عمراني و ساخت و ساز در مناطق محروم ورود كرده بود. حامد علاقه زيادي به حضور در مناطق عملياتي داشت و بارها همراه كاروانهاي راهيان نور به اين مناطق سفر كرد و عاقبت خودش نيز به قافله شهدا پيوست.
وحدت بين شيعه و سني علي بزي پدر شهيد بااشاره به اينكه دشمنان نظامي اسلامي نميتوانند با اقدامهاي احمقانه خود بين اهل تسنن و شيعه تفرقه بيندازند و باعث كدورت در بين اين مذاهب در منطقه چابهار شوند، ميگويد: امام جمعه چابهار خارچشم دشمنان است. او باعث وحدت گروههاي ديني در اين منطقه شده و آنها تحت هيچ شرايطي نميتوانند همبستگي بين ما را برهم بزنند، وحدت بين ما مسلمانان با هيچ كينه و كيد دشمنان متزلزل نميشود. در ادامه گفتوگويمان، گلثوم شهركي مادر حامد از علاقه شهيد به شهادت اينگونه برايمان ميگويد: حامد هميشه ميگفت، اگر روزي جنگي اتفاق بيفتد داوطلبانه به جبهه ميروم و شهيد ميشوم. عاشق شهادت بود. با شوقي وافر درباره شهادت سخن ميگفت، من خوشحالم كه او با نثار جانش از ريختن خون بيگناهان ديگر جلوگيري كرد. گلثوم از خواب شب قبل از شهادت حامد نيز برايمان ميگويد: حال و هواي حامد هنگام خروج از خانه را خوب درك نميكردم، طور ديگري شده بود. نگران بودم، دلم شور ميزد و شب قبلش هم خواب ديدم كه كبوتري سفيد از خانهمان پر گشود و رفت. حامد كه غسل شهادت كرد و رفت، دل من را هم با خودش برد. من از مسئولان ميخواهم كه با اقدامات مؤثر و تأمين امنيت بيشتر مقابل دخالتها و اقدامات تروريستي دشمنان كشور بايستند.
در انتهاي ديدارمان از خانه شهيد جهادگر حامدبزي از طرف بسيجيان قرارگاه نورعلي شوشتري لوح تقدير و چفيه متبرك شده به دستان رهبر معظم انقلاب تقديم خانوادهاي ميشود كه با ارادت به مولايشان پاي فرامين ولي فقيه خود ايستادهاند. با خاطرهاي از صلابت مادر شهيد راهيميشويم و خانه را به قصد محل اسكان و اندكي استراحت تا مقصدي ديگر ترك ميكنيم.
قوم بلوچ وفادار به نظام اسلامي ميانه راه راننده خودرو علي بلوچي از مردم بلوچ و فرهنگشان برايمان ميگويد: او از اهالي شهرستان چابهار است كه حدود ۱۰ سال پيش سفري به تهران داشته است. وي درباره نگاه مردم تهران به لباس محلياش ميگويد: من با لباس محلي به تهران آمدم، مردم اين شهر نگاه خوبي نسبت به اين لباس نداشتند. متأسفانه دشمن عليه لباس ما تبليغات منفي بسياري كردهاست و در فيلمها هم، قاچاقچيان را معمولاً با لباس بلوچي نشان دادهاند؛ در حالي كه قوم بلوچ وفادار به انقلاب و نظام اسلامي هستند. بلوچها مهماننواز و مردمي شجاع و غيرتمند هستند.
علي بلوچي كه ما را مشتاق شنيدن حرفهايش ميبيند اينگونه برايمان توضيح ميدهد: بيشتر مردم بومي اينجا سني هستند، شيعيان هم از نقاط مختلف كشور به اين استان آمده و معمولاً در اينجا به عنوان كارمند، معلم و نظامي خدمت ميكنند. در حقيقت رابطه صميمي و تنگاتنگي بين شيعه و سني در اين استان برقرار است. اما دشمنان و وهابيها در اين شهرستان خيلي تلاش ميكنند تا بين شيعه و سني اختلاف بيندازند.
اندكي تأمل و تدبر لازم بود كه حق را به علي بلوچي و مردان و زنان خدوم اين ديار بدهيم. شايد بسياري از ما فراموش كردهايم كه لباس هر منطقهاي نشان از فرهنگ و تمدن مردم آن منطقه دارد. مردمي كه پوشيدن اين لباس برايشان ارزش تلقي ميشود و بايد براي آن ارزش قائل بود و به آن احترام گذاشت. زنان، مردان، نوجوانان و جوانان و حتي نوزاد چند ماهه بلوچ همه و همه لباسهاي بلوچي و محلي در رنگهاي شاد، نارنجي، قرمز، آبي، قهوهاي و... به تن دارند. پوشاك مردان بلوچ شامل يك پيراهن بلند و شلوار گشاد و بسيار پرچين به همراه دستار يا لنگي بر دور سر است؛ پوشاك زنان بلوچ نيز تقريباً مشابه پوشاك مردان است با اين تفاوت كه حاشيه لباس و روسري تمام زنان و دختران با نقشهاي بومي سوزندوزي شده است و در برخي موارد هم آينه كاريهاي بسياري روي آنها انجام ميگيرد. در روستاها و شهرهاي اين استان اين لباسهاي رنگارنگ جلوه خاصي دارند. متأسفانه در برابر اين همه زيبايي كه هنر دست مردم منطقه ميباشد، گاهي تبليغات منفي بسياري عليه اين لباسها صورت ميگيرد كه بايد با يك برنامهريزي صحيح و كار درست در اين زمينه وارد شد و ميدان را براي دشمنان قسم خوردهاي كه از هر فرصتي براي رسيدن به اهداف پليدشان استفاده ميكنند، خالي نگذاشت. به قول علي بلوچي، اينجاست كه بايد مسئولان دلسوز وارد عرصه شوند تا در بحث معرفي، شناسايي و شكوفايي هرچه تمامتر صنايع و هنرهاي دستي اين قوم تلاش نمايند و با يك جهتگيري درست و برنامهريزي دقيق از هنردست مردم براي اشتغالزايي زنان و مردان بهره ببرند و تا آنجا كه ميتوانند شرايط و بازار كار براي هنرمندان اين ديار فراهم نمايند تا در بحث توليد ملي و حمايت از كار و سرمايه ايراني هم به آنچه مورد توجه و مطالبه رهبري است برسند، نه اينكه به دشمنان قسم خورده اجازه تعدي و تجاوز به فرهنگ اصيل و غني بلوچ را بدهند.
ايستادگي در برابر دشمنان گفتوگو با علي بلوچي را فرصتي مغتنم ميشماريم تا از نظرات مردم بلوچ درخصوص مسائل مختلف مطلع شويم. پس از او درباره شرور ريگي ميپرسم و بازماندگانش كه هر از چند گاهي حماقتهايي ميكنند و دست به اقدامات انتحاري ميزنند و او با خنده معناداري ميگويد: وقتي ريگي دستگير شد، مردم خيلي خوشحال شدند. چون او ظالم و جنايتكاري بود كه به نيروهاي پاسگاه، كارمند، سرباز، زن، مرد و بيگناه و... رحم نميكرد و همه را ميكشت. او يك وحشي بود. اعضاي اين گروهك هنوز هم دست از جنايات خود برنداشتهاند. تمام عوامل عملياتهاي انتحاري در منطقه با عبدالمالك ريگي در ارتباط بودند اما هر كسي كه غيرت ايراني داشته باشد، از اين گروه طرفداري نميكند. اين مرد بلوچي ضمن بيان سوءاستفاده دشمن از فرهنگ اين استان ادامه ميدهد: اجازه نميدهيم القا و تبليغات دشمن، منجر به جدايي فرهنگ اصيل ايراني- اسلامي از ما شود؛ اين فرهنگ با خون و پوست ما عجين شده است. با وحدت و پيروي از ولايت رهبر معظم انقلاب در مقابل كينه و دشمني معاندان و استكبار ميايستيم.
در مسير شگيم خانواده شهيد دانشآموز بسيجي مرتضي آسوده براي برگزاري مراسم عيد غدير در زابل بودند كه سعادت ديدار با آنها برايمان محقق نشد. در ادامه سفرمان به سمت روستاي شگيم يكي از بخشهاي شهرستان نيكشهر راهي ميشويم، روستايي با فاصله ۲۸ كيلومتري به شهر نيكشهر.
ادامه دارد