بچه از همون اول هي تكرار ميكرد: «مامان گرمم شده. كلاهمو وردار!» مسافراي اتوبوس، اونايي كه نزديك بودن و تا اون موقع نميدونستن كه چرا اين مادر بيچاره بچهاي با اين قد و قواره رو بغل گرفته، فهميدن كه بچه زبون بسته فلجه. مادر كلاه پسر رو به همراه پاكتي كه روي اون نوشته بود «راديولوژي و فيزيوتراپي فكور» توي كيفش گذاشت.
هوا ديگه داشت تاريك ميشد. اتوبوس با علامت دادن سر دسته هيئت پشت چهارراه ايستاد.
صداي مداح دلها رو به لرزه انداخت و صداي سنج و طبل و دمام، فضاي خيابون رو انباشته بود. ناخودآگاه نگاهم به عمق كوچهاي تنگ گره خورد كه پيرزني با سيني و منقل از اون كوچه در اومد و در حالي كه با دستك چادرش اشكهاي زلال و روانش رو پاك ميكرد، اومد و پشت به اتوبوس و روبهروي دسته عزاداران ايستاد. با دستاي لرزونش يه مشت اسفند روي ذغالهاي گداخته ريخت. يهو دود سفيدي از دهان منقل به هوا ليفه كشيد و صدا واترقيدنهاي اسفند، به همراه بوي زاج و گلپر از پنجره شكسته، اتوبوس رو انباشت. پسر بچه با حسرت به بچههاي همسن و سال خودش نگاه ميكرد كه آخر ستون سينهزنها و زنجيرزنها داشتن از چهار راه ميگذشتن.
اشك تو چشمهاش حلقه بست. سر شو برگردوند و نگاه مصمماش روبه نگاه غمزده و تكيده مادر دوخت و با حسرت گفت: «مامان چند روز ديگه خوب ميشم؟ مگه پارسال نگفتي سال ديگه ميتوني برا امام حسين(ع) سينه بزني پس چي شد؟ دوباره محرم اومد. پس چرا من خوب نشدم؟» صورت مادر در هم شكست، و انگار نفسش بند اومد. سر بچه رو به سينهاش چسبوند و نگاه ناچار و لاعلاجش رو دستاي بچههاي عزادار دو دو ميزد، دستايي كه با قدرت بالا ميرفت و به ضرب روي تخت سينه صادق بچهها فرود مياومد.