
تك تك ما افراد يگانه و منحصر به فردي هستيم. ميگوييد نه؟ بفرماييد همه آدمها را از ازل تا ابد با خودتان مقايسه كنيد، حتي اگر خواهر يا برادر دوقلويي هم داشته باشيد، مثل هم نيستيد و حداقل اينكه اثر انگشت شما با هم فرق دارد، پس ابداً از اينكه بخواهيد مثل ديگران شويد، ذوقزده نشويد و عليه هر سيستم آموزشي و اجتماعي و فرهنگياي كه بخواهد از شما توليدات يكسان كارخانهاي بسازد، مقاومت كنيد.
خبر خوش اينكه اگر مقاومت هم نكنيد، نظام خلقت بهگونهاي است كه اين كار را ميكند و اگر عقلتان را به كار نيندازيد و خودتان يگانگي خود را نشناسيد و پرورش ندهيد و كر و كور راه بقيه را دنبال كنيد، يك وقت چشم باز ميكنيد كه فرصت از دست رفته و شما يا بايد خودتان را بكشيد يا با نقنق و شكايت و پرخاش، جان بقيه را به لب برسانيد. خداييش خيلي طول ميكشد تا آدم متوجه شود وقتي معلمها يا بزرگترها ميگويند بايد همان چيزي را ياد بگيري كه من ميگويم، چه حرف پرت و پلايي ميزنند. اصلاً شايد هيچ وقت هم آدم متوجه نشود و درحالي كه يك عقاب تيزپرواز است تا آخر عمرش مثل يك مرغ زندگي كند!
لابد قصه آن جوجه عقاب بدشانس را شنيدهايد كه روزي از بد حادثه، به جاي اينكه زير پر و بال يك عقاب سر از تخم دربياورد، از زير بال يك مرغ چشم به دنيا باز كرد و در كنار جوجههاي او دانه خوردن و نيم متر پريدن و جيك جيك كردن را ياد گرفت. من متحير ماندهام كه چطور حتي يك بار هم در طول زندگي برايش پيش نيامد كه مثلاً از بالاي ديواري، درختي پايين بپرد و متوجه شود كه قدرت بالهايش خيلي بيشتر از چيزي است كه يادش دادهاند! به هر حال اين جوجه عقاب بيچاره با همين وضعيت بزرگ شد و بزرگ شد و به مدرسه مرغ و خروسها رفت و همان درسهايي را خواند كه به آنها ياد ميدادند و گمانم زنگ ورزش نداشتند يا از بس هلههوله خورده بود نميتوانست از جايش بلند شود و تكان بخورد، والا بالاخره در ورزش، يك جاهايي نميشود شوخي كرد و بايد پريد و دويد و يك كارهايي كرد و حتماً اين جوجه عقاب هم متوجه ميشد كه مثلاً بهتر از همكلاسيهايش بلد است بپرد و براي يك بار هم كه شده سرش را رو به آسمان بلند ميكرد تا هممسلكهايش را پيدا كند، ولي در مدرسه آنها تنها چيزي كه مهم بود مهندس شدن و دكتر شدن و. . . بود و ورزش و هنر بهكلي وقت بچهها را ميگرفت و آنها را سطحي بار ميآورد!
جوجه عقابِ مرغي شكل شده، بالاخره از سد سكندر كنكور گذشت و به دانشگاه رفت، ولي با اينكه كلي نمرات درخشان تحصيلي داشت و كلي درسهاي به درد بخور خوانده بود، باز هم متوجه نشد كه يك عقاب است و نه يك خروس! تا بچهتر و كمتجربهتر و فضولتر بود، يك وقتهايي شك ميكرد كه با بقيه فرق دارد، اما به تدريج كه تجربه كسب كرد! و مثل بقيه شد، فهميد كه اگر قرار است سري در سرها دربياورد و براي خودش كسي شود، حتي بايد مثل بقيه فقط كت و شلوار خاكستري بپوشد، وگرنه گاوش زاييده است، به همين دليل علاقه ذاتي به رنگهاي شاد را يكسره تا كرد و گذاشت در صندوقچه ذهنش تا به وقتش به سراغ آن برود كه البته وقتش هم نرسيد و كمكم فراموش كرد كه غير از رنگ خاكستري، خداوند ميليونها رنگ به درد بخورتر هم آفريده و اتفاق بدتري كه افتاد اين بود كه كمكم به اين نتيجه رسيد كه تنها رنگ درست و موقر و متين و آقايي، همين رنگ خاكستري است و لاغير! براي همين وقتي براي سخنراني در سميناري، جايي ميرفت، نگاه كه ميكردي با بقيه خروسها مو نميزد، همگي چاق و اخمو و خاكستريپوش! خوشمزه اينجا بود كه همگي هم در حرف زدن از واژههاي يكساني استفاده ميكردند و تا ۵۰۰ تا «فيالواقع» و «در واقع» در جملاتشان نميآوردند، امورشان نميگذشت.
خلاصه! اين جوجه عقاب بينواي ما، با يك جوجه عقاب ماده كه از بد حادثه او هم خيال كرده بود مرغ است، ازدواج كرد و جوجههاي باتربيت و مطيع و خاكستريپوشي را تربيت كردند كه همهشان هفت هشت ۱۰ تا مدرك دانشگاهي و كلي لوح تقدير و سپاس و. . . داشتند، اما حتي يك نفرشان هم به خود زحمت نداد سرش را بالا بگيرد و به عقابهايي كه در دوردستها ميپريدند و آفتاب صبحگاهي، پرهايشان را مثل طلاي ناب درخشان ميكرد، نگاهي بيندازد. اگر هم يك وقتي تصادفاً وسط درسهايشان، سعدي عليه الرحمه سرك ميكشيد و ميگفت: «به دراي تا ببيني طيران آدميت»، فوراً يك كاسه تخمه را جلويشان ميگذاشتند و كانالهاي تلويزيوني را جابهجا ميكردند تا سرشان «گرم» شود و خداي ناكرده، اين فكر شوم به ذهنشان نرسد كه نكند عقابم و خبر ندارم؟ البته در اين ميان بعضيها هم فيلشان ياد هندوستان ميكرد و بالاخره سر پيري هم كه شده متوجه اين موضوع ميشدند، اما ديگر دير شده بود. براي عقاب بودن و عقاب ماندن، بايد جوان بود و بانشاط، اما به هر حال آدم دم مرگ هم بفهمد عقاب است، بهتر از آن است كه هرگز نفهمد!