کد خبر: 483821
تاریخ انتشار: ۰۷ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۸
قاسم رحماني
جوان: پدرش، پيشه‌ور ساده‌اي بود. زندگي بسيار محقرانه‌اي داشت، مغازه كوچكي در سرگذر، كه از اين راه امرار معاش مي‌كرد. در پنج سالگي به مكتبخانه‌اي سپرده شد كه نزديك منزلشان بود، چون اولاً در آن ايام مدارس چندان زيادي نبود، اگر هم بود، خانواده‌هاي امثال خانواده‌ ايشان به آن دسترسي نداشتند. در مكتبخانه بانوي متدينه‌اي بود كه قرآن را نزد ايشان خواند. در همان خانه، نزد ايشان خواندن و نوشتن و درس‌هاي معمول آن روز را فراگرفت. با راهنمايي حجت‌الاسلام حقيقي به مدرسه‌ معصوميه كرمان راه يافت. از آن به بعد، درس‌هاي رسمي ايشان درس طلبگي بود. مدرسه‌ معصوميه بعد از سال‌ها بسته بودن در دوره‌ رضاخان، بعد از شهريور ۲۰ باز شده و چند نفر طلبه جمع‌آوري كرده بود. بعد از گذشت دو سه سال، ايشان نيز همراه چند نفر از دوستان خود وارد اين مدرسه شد، تحصيلات جديد به صورت متفرقه و داوطلبانه انجام مي‌شد. در سال ۳۲ كه ۲۰ ساله شده بود، توانست ضمن ادامه‌ تحصيلات ديني، به گرفتن پنجم علمي قديم موفق شود. تا آن سال، درس را تا حدود سطح رسانده بود. در اوايل مهرماه ۳۲ به قم عزيمت نمود. وضع مالي خانواده‌ طوري بود كه به هيچ وجه، قادر به پرداخت مخارج تحصيلي ايشان نبودند، ايشان از شهريه‌ محدودي كه آيت‌الله بروجردي در آن زمان مي‌دادند (۲۳ تومان در ماه)، زندگي مي‌كرد، البته بعد از مدتي ۵۰ تومان هم از حوزه علميه كرمان به آنجا حواله مي‌شد. ايشان درباره زندگينامه خود چنين مي‌گويد: 

آشنايي با امام خميني
سال اول اقامت در قم، در مدرسه فيضيه سكونت داشتم و توانستم «كفايه و مكاسب» را خدمت چند تن از استادان آن روز، مرحوم آقاي مجاهدي و آقاي سلطاني و ديگران، تمام كنم. از سال ۳۳ به درس خارج رفتم، اساتيد ما در درس خارج، عمدتاً رهبر بزرگوارمان آيت‌الله العظمي امام خميني بودند كه ما اولين درس خارج درس فقه و درس اصول را از محضر ايشان استفاده كرديم و تا سال ۴۱، يعني بيش از ۷ سال، در خدمت ايشان بوديم، در مدت دو سال محضر درس ايشان را درك كردم. هنوز هم بسياري از يادداشت‌هاي درس آن روز به عنوان يادگار، ذخيره علمي خوبي براي ما باقي مانده است. همچنين، سر درس مرحوم آيت‌الله بروجردي كه درس فقهي بود، حاضر مي‌شديم. با اينكه به خاطر مرجعيت ايشان و گستردگي درس، از نظر شاگردان، كلاس صورت خاصي پيدا كرده بود، ولي تا پايان سال ۴۰ كه سال فوت ايشان بود، درس ايشان را ادامه داديم. استاد ديگر ما، علامه طباطبايي بود كه درس فلسفه «اسفار» را مدت شش سال در خدمت ايشان خوانديم، از درس تفسير ايشان نيز استفاده كرديم. يادم هست، اولين روزهايي كه درس تفسير را شروع كردند، ابتدا درس مي‌گفتند، سپس مطالب در جمع طلاب مورد بحث قرار مي‌گرفت، بعد از رفع اشكالات، درس را مي‌نوشتند كه بعدها به صورت «الميزان»، دوره تفسير عالي درآمد. ما از ابتداي سوره‌ بقره به بعد در محضر ايشان بوديم و من يادداشت‌هاي فراواني دارم كه خاطره پرباري از آن دوران مي‌باشد. در اولين سال ورودم به قم (سال ۳۳)، كلاس دوازدهم را به طور متفرقه امتحان دادم و ديپلم كامل گرفتم و بعد از مدتي در دانشكده‌ «الهيئت» به ادامه‌ تحصيلات دانشگاهي پرداختم، ولي چون درس‌هاي الهيئت براي ما تازگي نداشت، ما اصولاً به تحصيلات قم ادامه مي‌داديم و هفته‌اي يكي دو بار در بعضي از دروس كه لازم بود، به تهران مي‌آمديم و شركت مي‌كرديم. حدود سال ۳۷ بود كه دوره‌ ليسانس دانشگاه را تمام كردم، بعد از مدتي كه در قم مشغول بودم، توانستم دوره ‌دكتري را هم ادامه دهم. همچنين، يك دوره‌ فوق‌ليسانس امور تربيتي را در دانشكده «ادبيات» تهران گذراندم. ما همه علاقه‌مند بوديم كه حوزه‌ قم، از نظر نوع مطالعات و مسائل طرح شده و همچنين، از نظر تحقيقات علمي، فكري و فلسفي تحرك جديد داشته باشد كه خوشبختانه اين نهضت از چند سال قبل شروع شده بود. اولين جهش اين حركت، از طرفي توسط امام و از طرف ديگر، توسط علامه طباطبايي و شاگردانشان آقايان بهشتي، مشكيني و ديگران بود. ما نيز به لحاظ اقتضاي سنمان، در دوره‌هاي دوم درس اين اساتيد بزرگ شركت كرديم و تقريباً، بعد از شش سال كه از آغاز اين حركت مي‌گذشت، به اين جريان پيوستم. نهضت تأليف و تحقيق و ترجمه و كارهاي مطبوعاتي تازه شكل مي‌گرفت و ما به كمك چند نفر از دوستان مكتب تشيع را به راه انداختيم و از سال ۳۶ سالنامه و بعدها فصلنامه منتشر كرديم كه بعد از انتشار هفتمين سالنامه آن را توقيف كردند. در كنار اين فعاليت، طبق عادتي كه طلاب آن روز داشتند، ما هم به منبر مي‌رفتيم و سخنراني مي‌كرديم. خاطرم هست، اولين بار كه سال ۳۷ توقيف شدم، مقارن با سالي بود كه دولت ايران، اسرائيل را (دو فاكتور يا دوفاكتور (اختلاف نسخه)) به رسميت شناخته بود. در آبادان، در منبري سخنراني مي‌كردم كه شديداً به اين مسئله حمله كردم كه توسط شهرباني آبادان دستگير شدم، اين اولين برخورد من با رژيم بود. آن روزها هنوز مسئله دستگيري روحاني بسيار نادر بود. 

نفوذ به آموزش و‌پرورش شاهنشاهي
مسئله ديگري كه برايم پيش آمد، راهيابي به آموزش و پرورش بود. ابتدا آيت‌‌الله دكتر بهشتي به آموزش وپرورش راه يافته بودند و سربندهاي كار را در اختيار داشتند، همچنين، آقاي دكتر غفوري در آنجا مشغول بودند، حدود ۷ الي ۸ ماه گذشته بود كه اين مسئله به من نيز ارجاع شد و در جريان كار قرار گرفتم. قرار شد براي برنامه‌ريزي تعليمات ديني و نوشتن كتاب‌هاي ديني، به طور جدي كار كنيم. از اولين سال‌هايي كه وارد آموزش‌وپرورش شدم با مشكلات فراواني روبه‌رو بودم. دوستان مقدمات را فراهم كردند و من توانستم در قسمت برنامه‌ريزي راه پيدا كنم. جالب بود كه ما در اين فرصت توانستيم از بخش‌هاي كوتاهي كه در اول ابتدايي به عنوان مسائل ديني بايستي وارد شود تا آخرين سال‌هاي تحصيلي دبيرستان، كتب‌هاي تعليمات ديني بنويسيم. و همين‌طور، براي دوره‌هاي تربيت معلم و ديگر رشته‌هاي تحصيلي كه وجود داشت. لازم به تذكر بود، چون بعضي‌ها اين سؤال را مي‌كنند كه شما چطور در آن موقع اين كتاب‌ها را نوشته‌ايد؟ آيا نوعي همكاري بود؟! پاسخ ما اين است كه همه‌ مطالب آن كتاب‌ها هست و ما براي كساني كه در سرتاسر اين كتاب‌ها كلمه‌اي پيدا كنند كه حتي غيرمستقيم دستگاه را تأييد كند، جايزه مي‌دهيم. بالعكس، صدها مورد پيدا خواهند كرد كه به صورت فشرده و مستقيم، اصطلاح طاغوت و توحيد را كه نفي استكبار و استبداد و استعمار را در بردارد و به كار برده شد. 

دستگيري‌هاي مكرر
در سال ۵۲، ظاهراً تحت مراقبت شديد بوديم، همان‌طور كه مي‌دانيد آن سال‌ها، سال‌هاي پر وحشتي بودند، غالباً افرادي كه، به نحوي مبارزه مي‌كردند، تحت نظر بودند. دستگيري‌هاي بسيار عجيبي بود، به اين ترتيب كه بعد از دستگيري، چند روز نگه مي‌داشتند و گاهي در بيابان‌ها و گاهي در گوشه شهرها رها مي‌كردند. يك جريان خانوادگي براي من پيش آمد، خواهري داشتم كه نزد ما زندگي مي‌كرد، او را دستگير كردند. عمدتاً منظورشان از دستگيري ايشان اين بود كه روابط ما را بپرسند كه ما با چه گروه‌هايي ارتباط داريم و چه جلساتي در منزل‌ ما تشكيل مي‌شود و چه مسائلي را تعقيب مي‌كنيم. بعد در همان رابطه، به منزل ما ريختند و آنجا را بازبيني كردند و چند روزي هم در كميته بوديم. اين دومين دستگيري من بود. البته آن مسئله حدود يك‌سال ادامه داشت و بعد ظاهراً تمام شد. ولي كلاً تحت مراقبت بودم. مكرر به مراكز ساواك احضار مي‌شدم. در سال ۵۶ و ۵۷، مجدداً سه دفعه دستگير شدم. يك‌بار در شيراز، موقعي كه حكومت نظامي و سخنراني‌ها ممنوع بود و ما براي سخنراني در دانشگاه شركت كرديم، روز بعد هم سخنراني انجام شد، هنگام بازگشت راه‌ها را بستند كه با لباس مبدل به نحوي وارد دانشگاه شدم و در اجتماع عده زيادي از دانشجويان و اساتيد كه شركت داشتند، صحبت كردم. هنگام بازگشت در هواپيما بازداشت شدم و بعد از چند روز مرا به تهران منتقل كردند. مجدداً در همان حوادث، دوباره دستگير شدم، ولي همان‌طور كه مي‌دانيد، آن سال‌ها چندان طولي نكشيد. يك‌بار در ماه رمضان دستگير شدم. اين، خلاصه مسائلي بود كه تا قبل از پيروزي انقلاب داشتيم. 

پس از پيروزي
البته لازم است به دو نكته هم اشاره كنم، يكي عضويت شوراي انقلاب بود كه در جريان هستيد و ديگري فراهم‌كردن مقدسات تأسيس «حزب جمهوري اسلامي»، كه در همان سال ۵۷ بود و من نيز همكاري داشتم. آخرين مسئوليتي كه از طرف امام قبل از پيروزي انقلاب به من داده شد، اين بود كه ابلاغ فرمودند كميته تنظيم اعتصابات را تشكيل دهيم، هدف از تشكيل اين كميته، دامن‌زدن به اعتصابات بود. ولي مواردي را كه مثل گندم و ساير لوازم ضروري زندگي بود، بايد تنظيم مي‌كرديم كه اين مأموريت براي من بسيار خاطره‌انگيز بود. يادداشتي از امام داشتم كه قرار شد گروهي را براي تنظيم امور مدارس تشكيل دهيم. چون مدارس بايد بعد از پيروزي انقلاب باز مي‌شدند و ما نگران بوديم كه چطور خواهد شد؟ آيا خواهيم توانست مدارس را به راحتي باز وادار به فعاليت كنيم؟ وقتي اين مسئله را با امام در ميان گذاشتيم، ايشان دستور فرمودند كه گروهي براي تنظيم امور مدارس تشكيل شود. اين امر نيز به خوبي برگزار شد و ادامه همين جريان بود كه برادرمان آقاي رجايي كه جزو همان چند نفري بودند كه مسئول سازماندهي تنظيم امور مدارس شده بودند، وقتي اولين وزير، آقاي دكتر شكوهي از طرف دولت موقت براي آموزش‌وپرورش انتخاب شد، آقاي رجايي و چند نفر ديگر در همين وزارتخانه به عنوان مشاوراني بودند كه نقش بسيار فعالي را در سازماندهي جديد وزارت آموزش‌وپرورش به عهده داشتند. 

شهيد باهنر پس از پيروزي انقلاب در مسئوليت‌هاي عضويت در شوراي انقلاب، تنظيم مدارس، نهضت سوادآموزي، نمايندگي مردم كرمان در مجلس خبرگان، نمايندگي شوراي انقلاب در وزارت آموزش‌وپرورش، نمايندگي مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي و وزارت آموزش وپرورش در كابينه شهيد رجايي به نحو شايسته‌اي انجام وظيفه كرد و بالاخره پس از انتخاب به عنوان نخست‌وزير توسط شهيد رجايي طولي نكشيد كه اين دو يار ديرين و دو مبارز صديق در هشتمين روز از شهريورماه ۱۳۶۰ با انفجار بمبي توسط عامل سازمان تروريستي منافقين خلق در آتش عشق الهي سوختند. 

مردي از جنس خدمت بي‌ريا
من محمد علي رجايي در سال ۱۳۱۲ در قزوين در خانواده‌اي مذهبي متولد شدم. پدرم شخصي پيشه‌ور بود و در بازار مغازه خرازي داشت. در چهار سالگي او را از دست دادم و مسئوليت اداره زندگي ما به عهده مادر و برادرم افتاد، برادرم در آن موقع ۱۳ سال داشت. من، طبق معمول به دبستان مي‌رفتم؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرك ششم ابتدايي شدم. بعد از آن به كار در بازار پرداختم و شاگردي را از مغازه دايي‌ام كه خرازي بود، شروع كردم. حدود ۱۴ سال داشتم كه قزوين را به قصد تهران ترك گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن‌فروشان به شاگردي مشغول شدم و مدتي را هم به دستفروشي گذراندم. بعد از مدتي دستفروشي، رفتم به تيمچه حاجب‌الدوله چند جايي شاگردي كردم و مجدداً به دستفروشي پرداختم كه مصادف شد با دوران حكومت رزم‌آرا. روزي رزم‌آرا تصميم گرفت كه دستفروش‌هاي سبزه‌ميدان را جمع كند و اين باعث شد كه بساط كاسبي ما را هم جمع كردند. همان موقع نيروي هوايي با مدرك ابتدايي براي گروهباني استخدام مي‌كرد و من هم با مدرك ششم ابتدايي، براي گروهباني، وارد نيروي هوايي شدم.
بعد از مدتي با فدائيان اسلام همكاري مي‌كردم و در جلسات آنان شركت داشتم. مصدق هم فعاليتش در همان موقع در اوج بود و ما جذب اين شعار فدائيان اسلام شديم كه مي‌گفتند: همه كار و همه چيز تنها براي خدا و اسلام برتر از همه چيز است و هيچ چيز برتر از اسلام نيست و بالاخره اينكه احكام اسلام بايد مو به مو اجرا شود. 

آغاز مبارزه
بعد از ۴سال اول نيروي هوايي كه ۲۸ مرداد اتفاق افتاد و من به همراه عده زيادي از افراد نيروي هوايي تصفيه شديم و رفتيم به نيروي زميني، در آن يك سال مبارزه، بچه‌هايي با ما تبعيد شده بودند. براي اينكه برگرديم به نيروي هوايي، ارتش هم بعد از مدتي ناچار شد بگويد اگر نمي‌خواهيد، استعفا بدهيد و ما هم بهترين فرصت را ديديم و استعفا كرديم. مسئله‌اي كه بايد عرض كنم، اينكه به موازات اين حركت، از همان سالي كه به نيروي هوايي آمدم، با آقاي طالقاني آشنا شدم و تقريباً هرشب جمعه را در مسجد هدايت بوديم و هر روز جمعه ايشان يك جلسه داشتند در خاني‌آباد، منزل يك نانوايي بود و ما هم در خدمتشان بوديم و مي‌توانم بگويم حدود ۲۷ سال از نظر مسائل مذهبي و طرز تفكر و غيره، تحت تعليم مرحوم طالقاني بودم و فكر مي‌كنم از هر كسي به ايشان نزديك‌تر بودم. در ۱۱ ارديبهشت سال ۱۳۴۲ شناسايي شدم و به وسيله ساواك در قزوين دستگير شدم و بعد از دستگيري منتقلم كردند به زندان و ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ را من در زندان قزوين بودم كه عده‌اي هم با من در آنجا زنداني شدند در رابطه با۱۵ خرداد؛ از جمله برادران اماني بود. پنجاه روز آنجا زندان بودم تا اينكه به قيد كفيل از زندان آزاد و بعد از محاكمه تبرئه شدم. در سال ۱۳۴۶ با دوستاني كه در زندان بوديم، من و آقاي فارسي و آقاي باهنر، سه نفري يك تيم شديم و بقاياي هيئت مؤتلفه را اداره مي‌كرديم. بسياري از اين برادران كه ستاد نماز جمعه را تشكيل مي‌دهند آن موقع جزء سرشاخه‌هاي هيئت مؤتلفه بودند كه بنده‌ هم به نام مستعار اميدوار در آن جلسات شركت داشتم. جلساتي داشتيم تا اينكه كم‌كم برادران از زندان بيرون آمدند. كم‌كم يك سازمان جديد به وجود آمد، براي اينكه يك پوشش اجتماعي داشته باشد و كار سياسي هم بكند به نام بنياد رفاه و تعاون اسلامي ناميده شد. آقاي فارسي رفت خارج؛ سر يك سال، قرار شد كه من بروم كارهاي آقاي فارسي را ارزيابي كنم و اطلاعاتي بدهم و بگيرم و برگردم، پس مردادماه ۱۳۵۰ رفتم به خارج، اول پاريس بعد تركيه، بعد سوريه؛ و آقاي فارسي هم آمد سوريه و ماه همديگر را آنجا ديديم. 

با اكثر بنيانگذاران سازمان مجاهدين از دوره دانشگاه و بعدها هم در جلسات مسجد هدايت كه پاي تفسير آقاي طالقاني بوديم، آشنا شده بودم. در سال ۴۷ يك‌بار سعيد محسن براي عضوگيري به من مراجعه كرد ولي به علت اختلافاتي كه در برداشتمان نسبت به مبارزه داشتيم، من موافقت نكردم به عضويت اين سازمان درآيم، منتها شرعاً تعهد كرده بودم كه تماس را به هيچ‌كس نگويم. شهيد رجايي چون رابطه‌اي نزديك با مبارزات اسلامي روحانيت داشت و به خصوص در جلسات شهيد بهشتي شركت مي‌كرد و در رابطه با سازمان مجاهدين هم بود، در آذرماه ۱۳۵۳ دستگير شد و زير شكنجه قرار گرفت. 

۱۴ ماه شكنجه
ساواك خيلي انتظار داشت كه از من اطلاعات زيادي به دست بياورد. آن سال كه من كميته را مي‌گذراندم، واقعاً جهنمي بود كه بيست روز تمام مرا مي‌زدند و هيچ مسئله‌اي را هم عنوان نمي‌كردند و فقط اظهار مي‌كردند كه حرف بزن يا اينكه روزها چندين ساعت سرم را به پنجه‌هايم به حالت ركوع مي‌بستند و اظهار مي‌كردند كه درجا بزنم و اينكه صليب مي‌كشيدند و مي‌بستند و آويزان مي‌كردند تا اينكه صحبت كنم. ما هم روزها و شب‌ها كتك مي‌خورديم و ۱۴ ماه اين مسئله طول كشيد. ارديبهشت و خرداد ۵۷ را به صورت تبعيدي در زندان عادي به سر مي‌بردم (به جرم اقامه نماز جماعت) و آنجا هم براي ما يك كلاس بود و تجربياتي هم در آنجا اندوختيم. در آبان ۱۳۵۷ روز عيد غدير در سايه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شديم و به اين ترتيب دوران بازداشتم را گذراندم. بعد از آنكه از زندان بيرون آمدم، در تشكيلات انجمن اسلامي معلمان وارد شدم؛ با اين تشكيلات كار مي‌كردم تا پيروزي انقلاب. انقلاب كه پيروز شد، من هم از همان ابتدا نزديك به مركز مبارزه، يعني مدرسه رفاه و كميته استقبال امام كه در آنجا حضور داشتم و كم و بيش عهده‌دار مسئوليت‌هايي بودم و به عنوان يك خدمتگزار كوچك، حركت كردم تا انقلاب پيروز شد و در آموزش و پرورش به عنوان مشاور وزير آموزش و پرورش شروع به فعاليت كردم. وزير آموزش و پرورش كه استعفا كرد، ابتدا به عنوان كفيل و بعد به عنوان وزير آموزش و پرورش انتخاب شدم. مدت تقريباً يك‌سالي وزير آموزش و پرورش بودم كه نسبتاً دوره خوبي بود و خوشحال و راضي بودم. نزديكي‌هاي انتخابات بود كه يك شب برادرمان ‌هاشمي تلفن كرد و از من خواست كه براي نمايندگي مجلس كانديدا شوم. ولي من اظهار تمايل كردم كه وزارت آموزش و پرورش را حفظ كنم. ايشان پيشنهاد كردند كه به مجلس بياييد و اگر امكان وزير شدن نبود، لااقل بتوانيد به عنوان نماينده خدمت كنيد. حرف ايشان را پسنديدم و كانديداي نمايندگي شدم و براي نمايندگي مجلس انتخاب شدم. بعد از يكسري گفت‌وگوهايي كه اكثر هم‌ميهنان عزيزم مطلع هستند، من به نخست‌وزيري رسيدم، نخست‌وزيري را به عنوان يك تكليف شرعي انقلابي پذيرفتم و از صميم قلب مي‌گفتم كه داراي يك كابينه ۳۶ ميليوني هستم. انتخاب به رياست جمهوري را با آرا ۱۳ ميليوني امت حزب‌‌الله و شهيد داده، اداي تكليف الهي و رسيدن به فوز عظيم در راه اسلام و خدمت به جمهوري اسلامي مي‌دانستم. شهيد محمدعلي رجايي در سال هشتم شهريور ۱۳۶۰ در حادثه انفجار دفتر نخست‌وزيري به همراه يار ديرينش محمدجواد باهنر شربت شهادت نوشيد. 

ديدار با مردم
كوچه‌هاي خاكي روستا مثل روزهاي قبل خلوت نبود. زن و مرد، كوچك و بزرگ خبري را كه شنيده بودند، مدام تكرار مي‌كردند. انگار باورشان نمي‌شد كه نخست‌وزير به آنجا آمده باشد؛ آقاي رجايي.
بچه‌ها دور چند ماشيني كه در سايه ديوار كاه‌گلي بودند، جمع شده بودند. در ماشين‌ها باز شد. مردها يكي يكي پايين آمدند. مردم زل زدند تا از بين آنها نخست‌وزير را بشناسند. پيرزني گفت: «آنكه رخت و لباسش از همه گران‌تر است بايد نخست‌وزير باشد.»
همه چشم چرخاندند؛ ساده پوشيده بودند. چند محافظ دور مرد لاغر و قد بلندي را گرفتند. پسر بچه‌اي با انگشت او را نشان داد: «نخست‌وزير است؛ اما لباس‌هايش معمولي است.»
صداي سلام و صلوات بلند شد. رجايي لبخند زد و براي مردم دست تكان داد. با حوصله جواب سلام‌ها را مي‌داد و به حرف‌هاي مرد و زن روستا گوش مي‌كرد. از صحبت‌هاي آنها چيزهايي را در تكه كاغذي كه دستش بود، مي‌نوشت. پيرمردي جلو آمد. چشم در چشم نخست ‌زير انداخت و گفت: «تو راستي راستي نخست‌وزيري؟!»
رجايي لبخندي زد و گفت: «پدر! چرا تعجب كردي؟»
پيرمرد از جواني‌اش گفت. از سال‌ها رنج و زحمتش و ظلم ارباب‌ها. نخست‌وزير همچنان با صبر و حوصله گوش مي‌داد. پيرمرد دستش را زير چانه نخست‌وزير گذاشت. فلاش دوربيني نورش را روي صورت آنها پهن كرد. پيرمرد گفت: «اميدوارم به درد ما فقير و فقرا برسيد، اما... »
نخست‌وزير منتظر بقيه حرف پيرمرد بود. برايش مهم بود. پرسيد: «اما چي؟»
پيرمرد نم اشكي را كه گوشه چشم‌هايش جمع شده بود، با دست‌هاي پينه بسته‌اش گرفت.
ـ اما مي‌ترسم، كم كم بعضي‌ها عوض بشوند. . . خدا نكند آن روز بيايد. نخست‌وزير به آسمان نگاه كرد. پرنده‌ها در سينه آبي آسمان پرواز مي‌كردند، نخست‌وزير گفت: «پدر! ديدارت برايم درس بود.»
جمعيت هجوم آوردند. هر كسي مي‌خواست، مي‌توانست حرف و درد دلش را به نخست‌وزير بگويد و او با حوصله به حرف‌ها گوش مي‌داد. چند روز بعد، از روابط عمومي نخست‌وزيري عكس ديدار آن روز را روي ميز گذاشت. رجايي با ديدن عكس پيرمرد لبخند زد. در دلش آرزو كرد: «خدا نكند روزي بيايد كه من مردم را فراموش كنم.» 

او هرگز با خستگي ملاقات نكرد
چشم‌هايش را باز كرد. صداي سرفه‌اش كه بلند شد، پسر به اتاق آمد. ليوان آب را به طرف پدر گرفت، قرص‌ها را در دهان او گذاشت. آب را كه خورد، خواست از جايش بلند شود. در رختخواب تكاني خورد. بدنش در تب مي‌سوخت و صورتش سرخ شده بود. پسر، دستش را گرفت و گفت: «بهتر است استراحت كنيد. خوب نخوابيده‌ايد»!
دست بر پيشاني پدر گذاشت و ادامه داد: «تب‌تان هم هنوز پايين نيامده»!
ساعت را نگاه كرد. لبخندي زد و گفت: «با وجود اين مشكلات و بار سنگين وظايف، چگونه مي‌توانم استراحت كنم؟ اسلام نيرو و تلاش مي‌خواهد و ما وظيفه داريم كه در حد توان خود بكوشيم.»
آرام آرام از جا بلند شد و به سمت در قدم برداشت. خواهرزاده‌اش گفت: «در تمام مدتي كه با دايي بودم، هيچ وقت نديدم كه او از چيزي عصباني شود.» دوست صميمي دكتر، لبخندي زد و در پاسخ گفت: «مصطفي جان! تو اگر در اين سن كم، عصبانيت دايي‌ات را نديده‌اي، من با ۳۴ سال سابقه رفاقت، عصبانيتش را نديده‌ام. فقط در چند مورد خاص ديدم كه صورتش سرخ مي‌شد و با كنترل خود، سعي مي‌كرد صدايش به فرياد تبديل نشود. اصلاً فرياد زدن در قاموس او معنايي نداشت.» 

وصيت‌نامه شهيد محمد علي رجايي
۲۰ روز قبل از شهادت، قبل از ترك خانه براي شركت در جلسه‌اي مهم، همسر رجايي به او گفت: «پيشنهاد مي‌كنم وصيت‌نامه جديدي بنويسيد. وصيت‌نامه قبلي را سال‌ها پيش نوشته‌ايد. »
رجايي به ياد آورد كه در سال ۱۳۵۲ قبل از اين‌كه به زندان برود، وصيت‌نامه‌اي نوشته بود و آن‌ روز، هشت سال از نوشتن آن وصيت‌نامه مي‌گذشت.
كمي فكر كرد. سپس كاغذي خواست تا وصيت‌نامه‌اي جديد بنويسد. او بر روي يك برگ كاغذ دفتر مشق بدون‌ اينكه پاكنويس كند خوش خط و خوانا و بدون خط‌خوردگي و روان‌ و ساده وصيت‌نامه‌اي نوشت و آن را به همسرش داد. نكاتي كه در اين چند خط به آن‌ها اشاره‌ شده، بسيار قابل تأمل است:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين بنده كوچك خداوند بزرگ با اعتراف به يك دنيا اشتباه، بي‌توجهي به ظرافت مسئوليت از خداوند رحيم طلب عفو و از همه برادران و خواهران متعهد تقاضاي آمرزش خواهي مي‌كنم.
وصيت حقيقي من مجموعه زندگي من است. به همه چيزهايي كه گفته‌ام و توصيه‌هايي كه داشته‌ام در رابطه با اسلام و امام با انقلاب تأكيد مي‌نمايم. به كسي تكليف نمي‌كنم ولي گمان مي‌كنم اگر تمام جريان زندگي مرا به صورت كتاب در‌آورند براي دانش‌آموزان مفيد باشد.
هر چه از مال دنيا دارم متعلق به همسر و فرزندانم مي‌باشد. كيفيت عملكرد را طبق قانون شرع به عهده خودشان مي‌گذارم. برادرم محمدحسين رجايي وصي و همسرم ناظر و قيم باشند.
خداي را به وحدانيت، اسلام را به ديانت، محمد(ص) را به نبوت و علي و يازده فرزندان معصومين عليهم‌السلام را به امامت و پس از مرگ را به قيامت و خداي را براي حسابرسي به عدالت قبول دارم و از درياي كرمش اميد عفو دارم.
اين مختصر را براي رفع تكليف و تعيين خط ‌مشي براي بازماندگان و بر حسب وظيفه شرعي نوشتم وگرنه وصيت‌نامه اين‌ بنده حقير با اين همه تحولات در زندگي در اين مختصر نمي‌گنجد.
و مكّه، حج بيت‌الله بر من واجب شده بود، امكان رفتن پيدا نشد. اينك كه به لقاءالله شتافتم اين واجب را يكي از بندگان صالح خداوند به عهده بگيرد. ثلث اموال به تشخيص بازماندگان به «خيرالعمل» صرف شود و اگر به نتيجه قطعي نرسيدند به بنياد شهيد بدهيد.
محمدعلي رجايي
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار