کد خبر: 482624
تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۴:۳۱

گرمای ظهر تابستان آن هم اگر در داخل ماشین باشی کلافه ات می کند. تازه چهار راه باغشمال را رد کرده بودم که رفتار و حرکات خودروی جلویی و ویراژ دادن هایش اعصابم را به هم ریخت. وقتی خوب نگاه کردم متوجه شدم که سرنشینان آن، چهار جوان هستند که در خلوت این ساعت خیابانهای تبریز، به گشت و گذار می پردازند. سعی می کردم که حساسیت نشان ندهم و به راه خود ادامه دهم که به ناگاه با ترمز ناگهانی راننده ی آن خودرو در مقابل پایگاه کمیته امداد امام خمینی واقع در میدان ساعت، سر جایم میخکوب شده و مجبور به توقف شدم. عصبانی بودم. پیاده شدم تا اعتراض خود را به راننده ی جوان اعلام کنم، اما قبل از آنکه من حرفی بزنم، سرنشین جوان آن که موهای بلندش را پشت سرش بسته بود و چند دکمه ی پیراهنش را از بالا باز گذاشته و زنجیری طلایی بر گردنش خودنمایی می کرد سرش را از پنجره بیرون آورد و خطاب به یکی از مسئولان کمیته امداد گفت: کمک نمی خواهید؟! و آن مسئول با استقبال از پیشنهاد کمک و همکاری آن جوانان گفت: چرا، لطف می کنید! و آن جوان با شور و شوق وصف ناپذیر خود پاسخ گفت: به روی چشم! بگذارید ماشین را جای مناسبی پارک کنیم بیائیم! کنجکاو شدم تا کمک این چند جوان به اصطلاح فشن! را تماشا کنم. من نیز جای پارکی پیدا کردم و دوربین به دست سراغشان رفتم! وضع پوشش آن چهار جوان، هرگز در باور تنگ من نمی گنجید که اینگونه داوطلبانه، از خود مردانگی نشان دهند، محو تماشای پشتکار و کار سخت آنها برای جابجایی و انتقال اقلام کمکی مردم آذربایجان بودم که به کامیونها بار زده می شد. آنها چه خالصانه و مشتاقانه و چقدر با اشتیاق، فعل ایثار و مردانگی و صفت نوع دوستی مردم آذربایجان را صرف می کردند!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار