امروزی ها: تهران امروز در ستون دیزی سه نفره خود نوشته است: ختم مادر بزرگم بود، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد. گفتم مادر بزرگم، یاد استاد دست پیش افتادم.حضرت استاد از معدود اساتیدى است که در فرهنگ عامه و شعر و ادبیات فولکلوریک و موسیقى مقامى آذربایجان صاحب صائبترین نظرات و دیدگاههاى منطبق بر اصول علمى است.هربار کلمهاى، ترکیب و تعبیر خاص و ناملموس و دور از ذهنى برایم مسئله مىشد،پیش استاد دست پیش که هفتهاى یکبار درجلسه شوراى شعر و موسیقى صدا و سیما ایشان را مىدیدم، مطرح مىکردم و هر بار هم جواب مىگرفتم. در بحث کلمات گاه مىگفتم: استاد مادر بزرگ من هنوز به کتش مىگوید «آرخالوق»،گاهى هم در این مورد کلمه «یل» را به کار مى برد.یا اینکه،استاد!مادر بزرگ من گاهى براى کلمات فارسى از خودش معادل سازى مى کند،فى المثل به زود پز مىگوید: «تز پیشیره ن» با اینکه این واژه در آذربایجان چندان جا نیفتاده است. یا اینکه، استاد! مادر بزرگم هنوز به ارتش و سپاه مىگوید: قشون و خلاصه اینکه هر بار استاد را مى دیدم حرفى از مادر بزرگم به میان مى آمد،اصطلاحى،کلمه اى متروک یا صحبتى درباره آداب و رسوم و غیره. مادربزرگم بنابر روایتى صدو پنج سال عمر کرد و نمىدانم چیزى از آن با قیمانده بود یا خیر؟! که آنرا هم بخشید به شما و شاید هم به ما!
روز شورا که رسید، استاد را دیدم و اولین حرفم بعد از سلام این بود که استاد!مادر بزرگم مرحوم شد.استاد تسلیت گفت و اینکه خدا رحمتش کند، زن عجیبى بود،اونطور که تعریف مىکردید! نیم ساعتى گذشت، شورا هم داشت کارش را مىکرد، دور میز نشسته بودیم، استاد نگاهى به من کرد و با تأسف زیر لب گفت: خدا بیامرزدش، پس رفتید و دایرهالمعارف را دفن کردید و آمدید؟!
داشتم مىگفتم: مجلس ختم مادر بزرگم بود،من و برادرهام و برخى از اقوام درجه یک(من همه اقوامم درجه یک
هستند!)و پدرم که اصل قضیه بود،طبق رسوم این مجالس از دو طرف، دم در مجلس ایستاده بودیم. پیرمردى که الف قامتش دال شده بود، این را در شعر شاعران فقط شنیده بودم ولى آن روز من واقعا دال را از نزدیک دیدم که راه مى رفت!و براى گشتن دنبال کفشهایى که پیدایشان نمى کرد هرگز لازم نبود که خم بشود.یعنى از آن خمتر امکان نداشت براى کسى! پدرم نگاهى به پیرمرد که داخل کفشها افتاده بود کرد و نگاهى به من و گفت:برو!آنجا،کمک کن کفشش را پیدا کن!من که طبق معمول دنبال توجیه و شانه خالى کردن بودم،گفتم:من که نمى دانم کفش ایشان کدام است؟پدرم نگاه سازمانى بین ما(عاقل اندر سفیه)را به من انداخت و گفت: ... !من میدانم که ایشان نهایتا کفشش را باید خودش پیدا کند. من خواستم ادب یاد شما بدهم!یادت باشد که آدمها به دو علت به ختم
مىآیند، یکى به خاطر ثوابش و یکى هم به خاطر اینکه صاحب مجلس آنها را ببیند. شما اگر مىرفتى و با آن پیرمرد همراه مىشدى و دنبال کفشش مىگشتى، اولا خیال پیرمرد راحت مىشد که صاحب مجلس او را دیده ثانیا به او احترام هم شده بود، نهایتا از مجلس با رضایت و آسودگى خاطر بیرون مىرفت.این براى همه خوب است، مخصوصا براى ...!(من این کلمه را نمى نویسم، بعضى از اصطلاحات ادب فارسى!در جهان فقط حق پدر من است که تنها در مورد من به کار مىبرد، چهکار مىشود کرد، پدرم است! خدا طول عمر به پدر همه شما بدهد، به پدر من هم.