
غلامی كه جانباز 70 درصد قطع نخاع گردنی بود پس از 26 سال انتظار و مدتی بعد از دیدار با امام خامنهای آسمانی شد. برای تهيه گزارش درباره اين شهيد و خانوادهاش بايد با آنها آشنا ميشديم و با یدالله غلامی و صدیقه امینی كه پدر و مادر اين جانباز شهيد هستند به گفت وگو مينشستیم تا شايد بتوانیم جرعهاي از زندگي سراسر مجاهدت گونه يك جانباز شهيد را از زبان والدينش تقديم خوانندگان بكنيم.
معبري براي شهادت
با مرور خاطرات هر یک از یادگاران دوران دفاع مقدس و زدودن زنگار فراموشی از اذهانشان به ناگفتههایی دست مییابیم از حماسه و ایثار، از دلیری و ایمان. همه اینها را جز با صداقت در کلام و ارادت به ایشان نمیتوان بیان کرد و به تصویر کشید. یکی از این ایثارگران، جانبازانند. به ويژه جانبازان قطع نخاع گردنی، همانها که زبان از بیان حماسهشان و ایثار خانوادههايشان الکن است. جانبازان قطع نخاع از گردن از ناحیه رگ گردن که بسیار مهم و حیاتی است دچار ناتواني حركتي شدهاند. بسیاری از این عزیزان دیگر توانایی حرکت ندارند و فقط از ناحیه سر وگاهي گردن توانی برای حرکت خواهند داشت. در آخرین روز از هفته دفاع مقدس، در دیدار شماری از جانبازان قطع نخاعی با رهبر معظم انقلاب، جانباز مجید غلامی هم همراه خانوادهاش حضور داشت تا شاید مرهمی باشد بر زخمهای او و استواری مادر و پدری که هر چه دارند از رزق حلال میدانند و ایمان فرزندشان. اما دیدار حضرت آقا هم شد تلنگری به مسئولان مربوط به مسئله جانبازان که به دادشان برسند و لااقل به امور عادی و درمانیشان رسیدگی کنند. این دیدار اما برای این مردان حکایاتی داشت شنیدنی. چندی پیش شنیدیم که جانباز قطع نخاع گردنی ۷۰درصد، مجید غلامی پس از ۲۶ سال انتظار آسمانی شد. او سرانجام بعد از دیدار نائب امام زمانش در ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ به شهادت رسيد و در گوشهای از خانه و از روی تخت و بستر جانبازیش مسیر و معبر شهادتش را یافت.
خانواده صبر و مقاومت یافتن خانه و محل زندگی شهید مجید غلامی به همت یکی از همشهریانمان، آقای پارسا حاصل شد که پس از تماس با دفتر روزنامه از ما خواست برای گفت وگو با خانواده شهید محضرشان برسیم. مدتی پس از هماهنگی با خانواده شهید سرانجام در یکی از گرمترین روزهای خردادماه مهمان خانهشان شدیم. به محض فشردن زنگ، نوای دلنشین یا مهدی (عج) در فضای خانه و حیاط شنیده میشد. با استقبال برادر شهید وارد شدیم. در اتاق بزرگی در راهروی ورودی به رویمان باز شد. به محض ورود عکس امام خامنهای در کنار شهید مجید غلامی تمام قد و بسیار بزرگ روی دیوار اتاق ديده ميشد. تأسفمان اما برای جای خالی مجید بود و دیدن تختی که دیگر افتخار همراهی با جانباز را نداشت. عکس دوران جبهه مجید بالای تخت نصب شده بود و در سمت دیگر، عکس چند روز قبل شهادتش. باورمان نمیشد. یک جوان ۱۷ ساله بسیجی ۲۶سال از بهترین روزهای عمرش را آرام و بیصدا روی این جسم سخت سپری و خستگی را خسته کرده بود. خانه در نگاه ما بیشتر حال و هوای حسینیه را داشت، حسی غریب تمام فضای خانه را گرفته بود، همه وجودمان از حضور در کنار خانوادهای که بحق اسطورهای برای صبر و استقامت هستند بسیار مشعوف بود.
ایمان، نماز و رزق حلال دقایقی از حضورمان در اتاق مجید نمیگذشت که پدرشهید یدالله غلامی وارد اتاق شدند. مردی قد خمیده که خمیدگی قامتش شاید از نبود و دلتنگی مجید باشد. بعد از اينكه به ايشان تبریک و تسلیت گفتيم، آرام نشست و با افتخار از مجید برایمان گفت:«زمانی که جنگ شد همه مردم با اقتدا به مولایشان امام خمینی (ره ) و حس مسئولیتی که داشتند راهی شدند. مجید من هم همینطور! او هم رفت. خودم هم در پشتیبانی جبهه فعالیت میکردم. خودروهای مواد غذایی و کمکهای مردمی را میبردیم جبهه. مجید هم ۱۷ سالش بود که از بسیج مدرسه زنگ زدند که پسرتان میخواهد برود جبهه، شما اجازه میدهید؟! گفتم: «به امید خدا»، مملکتش بود و باید میرفت، امام خمینی (ره) هم ولی فقیه زمانمان بودند و فرمان ایشان روی چشم ما جا داشت. مجید هم رفت جبهه. من دو دختر و سه پسر دارم. بچهها را طوری تربیت کرده بودم که به حلال و حرام بسیار توجه داشتند، برایم بسیار مهم بود. من کارگر میوه و تره بار بودم، کارگری میکردم، با نان حلال بچهها را بزرگ کردهام، برای هر ریالش زحمت کشیده و عرق ریخته ام. ایمان، نماز و رزق حلال اساس زندگیم بود. بچهها هم همینطور تربیت شده و رشد پیدا کرده بودند. یادم است یکبار در آسایشگاه که به دیدن مجید رفته بودیم برایمان ناهار آوردند. اجازه نداد به آنها دست بزنیم، گفت: اینها بیتالمال است نباید خورد، سهم من همین یک ظرف غذاست، گفتم ما بیتالمال هستیم دیگر، اشکال ندارد. گفت:«نه پدر!» مجید خیلی خوب بود، مهربان بود، کاری به کار کسی هم نداشت. اگر نیاز باشد بچهها را دوباره با جان و دل میفرستیم، فقط امر امام خامنهای باشد، فرمان ایشان به روی دو دیدهمان جای دارد.
دلتنگيهاي مادر میان همکلامیمان با پدر، مادر شهید هم به جمعمان پیوست. تخت خالی شهید دل مادر را چنان میلرزاند که گریههای آرام و بیصدایش سخنان پدر را برایمان معنا میکند. مادر میگوید:«کاش من زودتر از او رفته بودم»؛ شنیدن دلتنگیهای مادر در نبود شیر بیشهاش چنان غصهدارمان میکند که اشکهاي گاه و بیگاهش به یادمان میآورد حکایت مجید و امثال مجید را. اگرچه شاید تکرار باشد اما دست نیافتنی است و باید الگویمان بشود. مادر از مجیدش برایمان اینگونه ميگويد:«مجید در ۳ بهمن ماه ۱۳۴۶ به دنیا آمد. اصلیت ما اصفهانی است، اما در تهران ساکن هستیم. پدر بچهها کارگری ساده بود که در بیرون از خانه فعالیت میکرد و من هم همه سعیام شده بود تربیتشان. جنگ که آغاز شد از طرف بسیج راهی شد که برود. ما هم راضی بودیم. همه زحمتمان برای همین بود که بچهها به راه حق و درست بروند. حالا زمانش رسیده بود که امتحان پس بدهیم. وقت عمل به دین و اعتقادمان بود. سرانجام مجید به عنوان یک رزمنده بسیجی با گردان انصار الرسول لشکر ۲۷ محمد رسولالله(ص) سال ۱۳۶۳عازم جبهه شد. زیاد اهل حرف زدن نبود. بیشتر از زبان دوستان و همرزمانش از احوالات جبهه باخبر میشدیم تا خود مجید. نمیخواست که نگران و ناراحت شویم. میآمد و یکی دو روزی میماند و میرفت.
همه تلاش یک مادر برای دردانه جانبازش مادر ادامه ميدهد:« یک بار به تصور اینکه شهید شده است، پیکرش را تا معراج شهدا بردند اما برگرداندند تا سرانجام، در عملیات والفجر۸ در منطقه کارخانه نمک فاو به تاریخ ۱۷اردیبهشت ۱۳۶۵ بر اثر اصابت یک خمپاره به کمرش مجروح و همانجا قطع نخاع شد. بالای ۷۰ درصد جانبازی برایش تعریف شده بود. آن زمان ۱۹ سال بیشتر نداشت. از آن وقت تا به شهادتش، ۲۶ سالی میشد که مجیدم قطع نخاع گردنی شده بود. ابتدا اوضاع بهتری داشت. اما این مجروحیت هیچگاه از انگیزه و تلاش مجید کم نکرد. یک سال تمام در بیمارستان بود. همه پرستاران و اطرافیانش هم متأثر از روحیه و اخلاقیات مجید شده بودند. بسیار دوستش داشتند. بسیار اهل مطالعه بود، روزنامه وکتاب زياد ميخواند. کتابهایش هم هنوز هست. اهل ورزش هم بود. تنیس روي ميز و نقاشی. نقاشیهای خوبی هم میکشید. برای درمان در آسایشگاه امام خمینی (ره ) بستری میشد. البته هر وقت حالش بد بود و در بیمارستان بستری ميشد به ما میگفت با دوستانش رفته مسافرت. ما بعداً متوجه میشدیم. بیشتر هم برای کارهای درمانی به آسایشگاه میرفت. خانه بود و این افتخار را نصیبمان کرده بود که نوکریاش را بکنیم. من عهد کرده بودم تا جان در بدن دارم نوکریاش را بکنم، اما مجید رفت. باورم نمیشود که شهید شده است. همهاش فکر میکنم که رفته برای درمان و دوباره میآید. دائم میگویم، مسافرت است. دلم برایش خیلی تنگ شده است. پسرم زودتر از من رفت. به این اشکهایم نگاه نکن. ما هیچگاه برای چرایی رفتنش گریه نمیکنیم، همه اینها از خوشحالی عاقبتبهخیری مجید است، اشک شادی است. همهمان هر کاری که از دستمان بر میآمد انجام میدادیم. مجید لحظهای نمازش ترک نشد. سال تحویل در مشهد در جوار حضرت امام رضا (ع)بودیم. قرار بود ما را به کربلا ببرد. اما مجید رفت. نیمههای شب با هم مینشستیم و حرف میزدیم. پرستاری از مجید برایم افتخار بود. اگر در زمان جنگ نبودم و نتوانستم خدمتی انجام دهم، با نگهداری از پسرم رضایت در دلم داشتم. همیشه برایم دعا میکرد که :«مادر جان، خدا به تو توان بدهد و همیشه خدا پشت و پناهت باشد. »من را اینگونه دلداری میداد تا ناراحت نشوم و غصه نخورم. اما من به خود میبالیدم که نوکری از یک جانباز قسمت من شده بود.
پايان ۲۶ سال صبر دوشنبه مثل همیشه در کنارش بودم. همه خواب و من با مجید بودم. نزدیکیهای صبح که شد به من گفت مادر دیگر شما برو بخواب. برادرش محمد رفت نان گرفت وآمد. در حال مهیا کردن صبحانه بودیم، ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه بود که پس از ۲۶ سال افتخار جانبازی بیصدا، آرام و با افتخار به درجه رفیع شهادت نائل شد. مراسم تشییع پیکرش هم از مقابل مسجد ائمه بقیع به سمت گلزار شهدا تشییع شد و در قطعه ۲۶ ردیف ۷۸ شماره ۲۳ بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد.
هم پول داشتن توفیق میخواهد هم خرج کردن
مجید در همایش ملی تجلیل از جانبازان قطع نخاع گردنی کشور، توفیق زیارت امام خامنهای را داشت. ملاقاتی که مجید به آن میبالید و باعث خوشحالیش شده بود. همه خانواده برای دیدار رفتیم. روز عجیبی بود. حال و هوای خاصی در حسینیه امامخمینی(ره) بود. ما کمی دیر به دیدار رسیدیم و به جمع دوستان اضافه شدیم. رهبر رفت و کنار تخت مجید ایستاد. مجید با امام خامنهای صحبت میکردند. آقا هم سرشان را نزدیک آوردند تا بهتر صدای مجید را بشنوند. مجید به آقا گفت: «به مسئولین بنیاد شهید بگويید به جانبازهایی كه دستشان نمیرسد كمك كنند، بگويید پولها را درست خرج كنند، با توجه خرج كنند. الان كه الحمدلله پول هست.» رهبر هم مكث كردند، سر تكان داد و گفتند:«بله درست میگويید. » بعد رو كردند به رئيس بنیاد شهید و فرمودند:«هم پولداشتن توفیق میخواهد هم درست خرجكردن.»
«فاستبشروا ببيعكم الّذى بايعتم به» ساعات و لحظات خوب و خوشی را در کنار نائب امام زمان داشتیم. لحظاتی که هیچگاه از یادمان نمیرود. شهیدمان دسترنج زحماتمان را داد. دیدار با امام خامنهای و شنیدن حرفهایشان برایمان تقویت روحیه و تجدید قوایی شد. نه برای من برای همه آنها که سالیان سال افتخارشان رسیدگی به جانبازان است. همه ما مدال نوکریشان را به گردن داشته و داریم. حضرت آقا بیاناتی داشتند. ایشان فرمودند: «البته زبان ما قاصر است كه بخواهيم از شماها كه هستىتان را، وجودتان را، سلامتىتان را، آسايش يك عمر را در پاى انقلاب و اسلام نثار كرديد، تشكر كنيم. واقعاً زحمت بيهوده است كه امثال من بخواهيم از شماها سپاسگزارى كنيم. شماها با خدا معامله كرديد و واقعاً بايد خطاب به شماها گفت: فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به؛بشارت باد به شما، با اين معاملهاى كه با خدا كرديد. همين اندازه ابراز احترام و تكريم را لازم است من به اين خانمها عرض بكنم؛ پرستاران و همسران و كسانى كه به تعبير اين برادر عزيزمان، پروانهوار گرد جانباز قطع نخاعى، جانباز گردنى ميچرخند، براى اينكه آسايش او را فراهم كنند، ادامه زندگى راحت او را ممكن كنند، من واقعاً از همه اين همسران محترم، صميمانه و از ته دل تشكر ميكنم. اين خانمها بدانند كه اجر آنها در خدمت صادقانه و با روى خوش به اين جانباز، يكى از بزرگترين ايثارهاست. يكى از برجستهترين جهادهاست؛ پيش خداى متعال اجرهاى بزرگ دارد. ما همه احتياج داريم. لحظهاى فرا خواهد رسيد كه انسان احساس ميكند دستش خالى است. روزى فرا خواهد رسيد كه انسان احساس ميكند در مقابل خداى متعال، در مقابل محاسبه الهى، مؤاخذه الهى، ملاقات الهى، كفه اعمال او سبك است، خالى است. اين خدماتى كه شماها ميكنيد، آنجا به درد ميخورد. لحظه لحظه صبرى كه در طول اين سى سال، بيست و پنج سال، از اول جانبازى تا حالا كرديد و سالهاى بعد هم خواهيد كرد - كه انشاءالله خدا به جانبازان شفا عنايت كند - و هرچه كه اين حالات وجود داشته باشد، باز صبر خواهيد كرد، خداى متعال آن را محاسبه ميكند. در محاسبات الهى، هيچ چيز فوت نميشود.»