کد خبر: 475710
تاریخ انتشار: ۱۹ تير ۱۳۹۱ - ۰۸:۰۰
واكاوي خاطرات حاج احمد متوسليان در گفت وگوي «جوان» با سردار مجتبي عسگري
سيدصادق حسني‌مقدم
تيرماه هر سال روزهايي است پرخاطره، از فرمانده اسطوره‌اي و شيري در زنجير به نام حاج‌احمد متوسليان. هر چند زبان از بيان صلابت مردي چون كوه استوار عاجز است اما اين نوشتار حاصل همه ارادت ما به فرمانده هميشگي دفاع مقدس است. راحت‌تر بگويم حماسه سراي مبارزات با ضد انقلاب، بزرگمرد پاوه، مريوان، كردستان و. . . هم او كه با درايتش بر لشكرش فرماندهي مي‌كرد و با لطافتش بر قلب‌هاي مردان سال‌هاي حماسه مي‌تاخت. اسارت در بيان همت مردانه‌اش حقير مي‌آيد و ما تنها برايش آرزوي شهادت داريم كه در بازگشتش هيچ نمي‌بينيم. . . 

آنچه در پي مي‌آيد حاصل گفت‌وگو‌ي ما با سردار مجتبي عسگري (مسئول مؤسسه حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس) و همرزم حاج احمد متوسليان است.

از گذشته حاج احمد متوسليان و محتواي انديشه او چه مي‌دانستيد؟
قبل از انقلاب احمد از كساني بود كه با رژيم شاه مبارزه مي‌كرد. يك بار هم در خرم‌آباد توسط ساواك دستگير شد. يادم هست در دادگاهي كه براي او تشكيل داده بودند دفاعيه خيلي قشنگي ‌خواند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز در خط مقدم مبارزه با امريكا قرار گرفت.
شاه در حقيقت بازوي نظامي امريكا در منطقه بود به همين خاطر پس از پيروزي انقلاب شروع به ايجاد موانع بر سر راه جمهوري اسلامي كرد. از درگير‌ي‌هاي كردستان و آتش‌ زدن مزارع كشاورزي مردم گرفته تا ترور‌ها و درگيري‌هاي خلق عرب، خلق تركمنستان و همه براي آن بود كه انقلاب را به انحراف بكشاند. 

حاج ‌احمد كه گوشت و پوست و خونش انقلاب بود نمي‌توانست در مقابل اينها آرام بنشيند و چون احساس خطر مي‌كرد، عكس‌العمل نشان مي‌داد. در كردستان دشمن خيلي تلاش كرد كه موضوع تفاوت‌هاي قوميت و مذهب را به جان انقلاب بيندازد. به رغم اينكه مردم كردستان انسان‌هاي غيور، پهلوان، دلاور و اصيلي هستند اما دشمن در قالب كرد‌هاي كردستان مبارزه بي‌اماني را آغاز كرد و در مهاباد، نقده، سنندج، بانه، پاوه و. . . درگيري‌هاي شديدي را به وجود آورد. 

دولت موقت و آقاي بازرگان فكر و انديشه انقلابي نداشتند و مي‌شود گفت ليبرال بودند. بازرگان عقيده داشت كه بايد با امريكا كنار بياييم، اما امام مي‌دانست كه دعواي اصلي ما با امريكاست و شاه يك عروسك بوده است. آنها مي‌خواستند به كردستان دولت خودمختار بدهيم. اما حاج‌‌احمد متوسليان مي‌گفت كساني كه مبارزه مي‌كنند كرد نيستند. آنها كردستان را نمي‌خواهند. آنها تحريك شده ايادي امريكا هستند.
از نحوه آشناييتان با حاج احمد متوسليان بگوييد. 

سال ۵۸ شهر پاوه در محاصره ضد انقلاب بود و مسير به سمت كرمانشاه كاملاً بسته و در تسلط دشمن بود. به ما مأموريت دادند كه جاده پاوه – كرمانشاه را آزاد كنيم. ما از سمت پاوه حركت كرديم و به سمت كرمانشاه درگير جنگ با ضدانقلاب شديم. نيروهاي حاج‌‌احمد هم از سمت كرمانشاه به سمت پاوه آمدند و دشمن را در محاصره قرار داديم. 

در ۲۰ كيلومتري پاوه بوديم كه من يك جوان ۲۵ ساله را ديدم كه يك كلاه آهني روي سرش گذاشته و چهره‌اي مردانه و بيني شكسته‌اي كه ناشي از ورزش سنگين بوكس است، دارد و با اين چهره بسيار جذاب رزمندگان را فرماندهي مي‌كند. در واقع او فرماندهي عمليات آزادسازي جاده را برعهده داشت. 

كار ما آن زمان تخريب و در واقع حفظ شهر پاوه بود. زماني كه جاده را گرفتيم من براي اولين بار احمد را از نزديك ديدم. پس از اولين ديدار وقتي مي‌خواستيم برگرديم حاج‌احمد متوسليان سوار ماشين من شد. آن موقع يك آمبولانس دست من بود. در مسير كه به سمت پاوه مي‌رفتيم ناگهان حاج‌احمد كلت خودش را درآورد و از پنجره به سمت بيرون شليك كرد. به من نگاهي كرد و گلوله دوم را هم زد. مي‌خواستم بگويم چرا تير‌اندازي مي‌كني؟ او با حالت تحكم به من گفت: مگر صداي گلوله را نشنيدي؟ گفتم: چرا، شما بوديد. گفت: شايد ضدانقلاب بود چرا ماشين را متوقف نكردي؟ و از ماشين به پايين نپريدي و جان‌پناه نگرفتي؟ گفت: اينجا كه من تيراندازي كردم جايي است كه دشمن مي‌تواند به راحتي كمين بزند و تو تا صداي شليك شنيدي بايد سريع از ماشين به بيرون بپري. اين اولين درس آموزشي حاج‌احمد بود كه به من داد. 

چه مدت در پاوه بوديد؟
ما تا خرداد سال ۵۹ در پاوه بوديم. پس از آزادسازي جاده پاوه- كرمانشاه متوسليان به عنوان فرمانده سپاه پاوه شروع به فعاليت كرد. همه مردم كردستان انسان‌هاي خوبي بودند، اما مردم پاوه كمي فرق داشتند. در واقع اگر كرد‌هاي طرفدار امام نبودند ما خيلي موفق نمي‌شديم. خيلي كمك كردند و زحمت اصلي روي دوش خود آنها بود. احمد كه فرمانده سپاه پاوه شد پاكسازي شهر از ضد انقلاب را شروع كرد و كاملاً اين شهر يك نقطه امن براي رزمندگان شد، بعد آنجا را تحويل ناصر كاظمي داد و براي مأموريت بعدي كه مريوان بود رفت.
از فعاليت‌هاي متوسليان در مدت اين يك سال در پاوه بگوييد.
احمد متوسليان داخل پاوه دو محور فرهنگي و نظامي را با هم پيش مي‌برد. در عرصه فرهنگي به شدت دقت داشت و به كوچك‌ترين جملات وارداتي كشورهاي غربي حساسيت نشان مي‌داد. مي‌گفت اگر مي‌خواهيد قضيه حل شود و انقلابمان به سرانجام برسد بايد فرهنگ اسلامي را در مملكت رواج دهيم و پيشقراولان فرهنگ اسلامي در اين عصر پاسداران هستند اگر ما رعايت نكنيم ديگر از بقيه نبايد توقع داشته باشيم. 

الان در كشور براي اوقات فراغت جوانان خيلي هزينه مي‌شود. ما در پاوه هميشه در حال جنگ نبوديم و اوقات فراغت زيادي داشتيم. همه هم جوانان ۲۰، ۲۲ و ۲۳ سال بوديم و بزرگ ما كه حاج‌احمد باشد ۲۵ سال داشت افرادي هم بودند كه خيلي شلوغ بودند، احمد مي‌دانست چطور اينها را كنترل كند. اجازه نمي‌داد زماني كه درگيري نيست وقت‌شان را به بطالت بگذرانند. از اول صبح تا آخر شب برايشان برنامه مي‌ريخت. مخصوصاً شب‌ها كه دور هم جمع مي‌شديم، كلاس تفسير برايمان مي‌گذاشت. فلسفه علامه طباطبايي را برايمان مي‌خواند. مي‌نشستيم و در مورد يك موضوع بحث مي‌كرديم. مي‌گفت من يك ماركسيستم و خدا را قبول ندارم. شما به من ثابت كنيد كه خدايي هست. پايه‌هاي فلسفي و استدلالي را قوي مي‌كرد. 

در آسايشگاه افراد مختلفي بودند. يكي از بچه‌هاي لرستان كه خيلي باصفا بود مي‌گفت يك بار مي‌خواهم احمد را داخل آسايشگاه عصباني كنم. حاج‌احمد برخلاف صحنه نبرد در آسايشگاه خيلي آرام، رئوف و صبور بود. 

او مي‌خواست متوسليان را عصباني كند. رفته بود يك ماشين اسباب‌بازي خريده بود. شب كه احمد شروع به كتاب خواندن مي‌كرد جلوي او شروع به بازي مي‌كرد و مانند بچه‌هاي ۶، ۷ ساله ماشين را روي صفحه كتاب احمد هل مي‌داد و مي‌خواست داد او را دربياورد. من هيچ وقت نديدم احمد كه در روز عمليات چنان صلابت فرماندهي، آنقدر ابهت و روحيه نظامي داشت در زمان استراحت بچه‌ها داد بزند يا ايراد بگيرد و بگويد مرد بزرگ خجالت بكش چرا با اين ماشين اسباب‌بازي، بازي مي‌كني. نمي‌خواست صفا و صميميت داخل آسايشگاه به فضاي نظامي مبدل شود. 

پس از اتمام جريانات پاوه نيز همراه متوسليان بوديد؟
بله، پس از پاوه، مأموريت دادند كه به مريوان برويم. هنوز جنگ هشت ساله شروع نشده بود و ما هنوز با ضدانقلاب مبارزه مي‌كرديم. مريوان آن زمان در دست ضد انقلاب بود و قرار شد ما آنجا را آزاد كنيم.
از پاوه كه به سمت مريوان راه افتاديم داخل اتوبوس ۱۷، ۱۸ نفر بوديم. شهيد دستواره هم همراه ما بود. جوان پر‌شور و پر‌انرژي بود كه اگر شش ماه با او داخل يك اتاق زندگي مي‌كردي خسته نمي‌شدي. حاج‌احمد روي ركاب اتوبوس مي‌ايستاد و با دست چپ دستگيره در اتوبوس را مي‌گرفت. دست راستش را هم گره مي‌كرد و بالا مي‌آورد و براي ما سرود مي‌خواند. 

مي‌گفت: به خون شهيدان و پاكان قسم- به رزم‌آوران و دليران قسم
شعر را كامل حفظ نيستم ولي در آخر شعر مي‌گفت: كه ما انتقام مي‌ستانيم سخت- به خداوند سبحان قسم
ماجراي ستم‌ديدگي ايران را مي‌خواند و در آخر با غضب مي‌خواند كه ما انتقام مي‌ستانيم سخت، در اين لحظات مي‌ديدم كه سراسر وجودش را غضب فرامي‌گرفت.
بعد از يك ربع كه مي‌خواند به من مي‌گفت بخوانم بعد به ديگري مي‌گفت و اينطوري بچه‌ها را سرپا نگه مي‌داشت. 

براي زمان‌هايي كه به تهران مي‌آمديم، براي اينكه ارتباطمان قطع نشود، مي‌گفت هر شب به خانه يكي از بچه‌ها برويم. به ترتيب كل ۱۰، ۱۲ روزي كه در تهران بوديم تا به مأموريت جديد برويم به خانه هم مي‌رفتيم. براي اينكه به كسي كه خانه‌اش مي‌رويم فشار نيايد در راه با پول بچه‌ها غذا را تهيه مي‌كرديم. خيلي هم ساده مي‌گرفتيم. حاج‌احمد از اين طريق نمي‌گذاشت بچه‌ها تنها بمانند، چون در آن ايام فضاي تهران شديداً سياسي بود. گروه‌هاي مختلف بيداد مي‌كردند مي‌چرخيدند و دنبال آن بودند كه يك نفر از طرف مقابل را بزنند.
حاج‌احمد نمي‌خواست بچه‌ها تحت‌ تأثير آنها قرار بگيرند آنها حرف‌هاي قشنگي هم مي‌زدند مي‌گفتند شما كارگر و كشاورز هستيد، اگر نظام با فلان تفكر شكل بگيرد همه مشكلات شما حل مي‌شود. لذا بچه‌ها را رها نمي‌كرد. 

مريوان كه آزاد شد يكي از كارهاي خوب متوسليان براي اينكه شهر حفظ شود و مانند سنندج نشود كه ضدانقلاب نفوذ كند و در جاهاي مختلف ما را بزند رئيس ادارات را از كرد‌هاي وفادار و انقلابي انتخاب يا از بچه‌هاي پاسدار استفاده مي‌كرد. آنجا احمد مرا به عنوان رئيس بيمارستان مريوان گذاشت.
يك عهدنامه هم با من بست كه اگر تو رئيس بيمارستان شدي نبايد خدمت به مردم را فراموش كني، بچه‌هاي رزمنده را كه به بيمارستان مي‌آورند اگر كسي اذيتشان كرد با تو برخورد مي‌كنم و چند مورد ديگر را گوشزد كرد. 

احمد قبل از شروع جنگ گفته بود ما پس از گرفتن مريوان بايد سريع پراكنده شويم و روستاها را پاكسازي كنيم و به مرز عراق برسيم. چون مي‌دانست كه ضدانقلاب از طريق مرز عراق و رژيم صدام پشتيباني مي‌شوند به همين خاطر خيلي سريع مرز را بستيم مناطق را كاملاً آزاد كرده و خيلي خوب روي منطقه مسلط شديم به همين خاطر در زمان آغاز جنگ ارتش بعثي نتوانست مريوان را بگيرد.
متوسليان ايده‌هاي بسيار جالبي در مسائل نظامي داشت. در آزادسازي تپه‌هاي علي‌گره در عمليات فتح‌المبين آمد دشمن را دور زد و از پشت دشمن حمله كرد و با سه گردان نيرو آنجا را آزاد كرد و توانست ۹۰ قبضه توپ را سالم به غنيمت بگيرد. 

در آزادسازي خرمشهر مقاومتي كه يك هفته روي جاده اهواز- خرمشهر كردند، عجيب و غريب بود. يا زماني كه نيروهاي ما وارد خرمشهر شدند دشمن به سمت بصره داشت فرار مي‌كرد از طرفي صدام نيروهايش را تحريك كرد كه به سمت خرمشهر حمله كنند. اگر اين دو تا نيرو به هم ملحق مي‌شدند توفان به پا مي‌كردند و چه بسا دوباره خرمشهر را مي‌گرفتند. احمد و نيروهايش را وسط اين دو تا نيروي دشمن گذاشتند از راست نيروهاي صدام مي‌زدند و از چپ هم نيروهايي كه از خرمشهر فرار كرده بود. چند روز بين اين منگنه گير كرده بود اما يك قدم هم عقب نيامد. 

اگر متوسليان را به لبنان فرستادند به همين خاطر بود. مسئولان در ميان فرماندهان كسي را مي‌خواستند به لبنان بفرستند كه قدرت و تدبير فرماندهي و خودمختاري نظامي داشته باشد. اگر از بچه‌هاي سپاه و ارتش سؤال كنيد اين مطلب را كتمان نمي‌كنند كه احمد تمام ويژگي‌هاي يك فرمانده را داشت. 

از ديگرخصوصيات اخلاقي و رفتاري متوسليان بگوييد.
در آيات ابتدايي سوره بقره در اول قرآن مجيد آمده است كه اين كتاب مايه هدايت تقواپيشگان است آنان كه به غيب ايمان مي‌آورند و نماز به پا مي‌دارند و از آنچه به ايشان روزي داده‌ايم انفاق مي‌كنند. در اين آيه نگفته است به چه كسي انفاق كنيد. فرقي نگذاشته است كه آن فرد شيعه باشد يا سني، مسلمان باشد يا مسيحي. چنين قيدي نگذاشته است. حاج‌احمد زماني كه در كردستان مي‌جنگيديم و روبه‌روي ما حزب دموكرات و كوموله‌ها بودند خانواده يكي از دموكرات‌ها شش تا بچه داشت و پدرشان در عراق بود و آنها بي‌سرپرست مانده بودند، احمد كه حقوقش را از سپاه مي‌گرفت مي‌رفت جلوي در خانه آن ضدانقلاب و مقداري از پولش را به آن زن مي‌داد و به او مي‌گفت مي‌دانم كه مشكل مالي داري، اين پول را بگير و براي فرزندان خود غذا تهيه كن. 

اثر اين كار احمد را ما زماني فهميديم كه همسر اين زن چند وقت ديگر آمد و پناهنده ما شد. دوستانش را هم همراه خود آورد. البته احمد اين كار را براي اينكه شوهر اين زن بيايد نكرده بود فقط مي‌خواست امر خدا را اطاعت كند. 

۳۱ شهريور ۵۹ كه جنگ شروع شد كجا بوديد؟
من براي مراسم ازدواج به تهران آمده بودم كه جنگ شروع شد و چند روز بعد به مريوان برگشتم. عراق حدود يك ماه بعد از آغاز جنگ و هجوم سراسري به مرز‌ها به مريوان حمله كرد.
چون هميشه با جنگ، قحطي، گرسنگي و... همراه مي‌شود در مردمِ مريوان هم ترس و وحشت اين موضوع بود ولي كسي از شهر فرار نكرد.
ما هم چون از قبل خيلي خوب بر مرز‌ها مسلط بوديم دشمن نتوانست نفوذ كند و فقط مريوان را گلوله ‌باران كرد. فقط با گلوله توپ شهر را مي‌زد. 

ماجراي آزادسازي دزلي چه بود؟
مريوان كه آزاد شد ضد انقلاب فرار كرد و به روستاي دزلي رفت. دزلي در جنوب غربي مريوان و در محاصره كامل كوه‌هاي مرتفع است. از دزلي تا مرز عراق مسير هوايي دو، سه دقيقه راه است. اما پياده چون بايد از ارتفاعات بالا برويد طول مي‌كشد.
ضدانقلاب در آنجا لانه كرده بود چراكه راه‌هاي ورود به دزلي بسيار صعب‌العبور بود فقط يك راه اصلي بود كه از دزلي به سمت مريوان مي‌آمد اما صخره‌هاي بلند در دو طرف جاده بود و نيروهاي نظامي نمي‌توانستند از آنجا عبور كنند، چون كامل در ديد تيراندازان دشمن از بالاي كوه قرار مي‌گرفتند. خصوصاً كه آنها از اين تنگه به شدت حراست مي‌كردند. 

ضد انقلاب از آن روستا دائم پيغام مي‌فرستادند كه اگر متوسليان مرد است بيايد دزلي را بگيرد. اگر جمهوري اسلامي توان مقابله با ما را دارد بيايد دزلي را از ما پس بگيرد.
حاج‌احمد اصلاً اظهار نمي‌كرد كه چه برنامه‌اي دارد. يك روز صبح پيك احمد پيش من آمد و گفت: برادر احمد گفته كوله‌پشتي مخصوص خود را آماده كن. من مي‌دانستم زماني كه مي‌گويد كوله‌پشتي مخصوص را آماده كنم يعني مي‌خواهيم يك مسير سه، چهار روزه را طي كنيم. قبلاً شده بود كه مي‌رفتيم يك پاسگاه عراق را منهدم مي‌كرديم و برمي‌گشتيم و اينطوري جبهه‌ها را فعال نگه مي‌داشتيم. من يك كوله‌پشتي داشتم كه همه چيز داخل آن بود. حتي مي‌شد با وسايل داخل آن يك فرد را جراحي كرد. بخاطر آنكه وقتي طرف دارد شهيد مي‌شود چاره‌‌اي نيست بايد همان جا سريع جراحي مي‌كرديم. من خودم چندين‌بار دست و پاي مجروحين را قطع كردم، حتي كليه يك نفر را درآوردم تا زنده بماند. 

اين كوله ۱۳ كيلو وزن داشت. پرسيدم كجا بايد بيايم گفت: ساعت ۷ جلوي ساختمان راديو تلويزيون مريوان باش. وقتي آنجا رفتم ديدم كلي از بچه‌ها آنجا هستند. نيروهاي كرد عراقي همراه مصطفي بارزاني و تعدادي از پيش‌مرگان كرد هم بودند. ۲۰۰، ۳۰۰ نفر مي‌شديم. راه كه افتاديم از نفر جلويي و عقبي پرسيدم كجا مي‌رويم هيچكدام خبر نداشتند. از احمد پرسيدم گفت: فعلاً ساكت باش تا بگويم. ساعت ۸ حركت كرديم مريوان را پشت سر گذاشتيم و از سمت درياچه و روستاي ني رفتيم داخل مسيري كه هميشه راهپيمايي مي‌كرديم. تا ساعت ۱۰ به سمت عراق حركت كرديم. 

ساعت ۱۰ و نيم جايي كه كاملاً از روستاها دور بود و فقط خودمان بوديم، حاج احمد گفت: كمي استراحت مي‌كنيم. نشستيم تا كمي غذا بخوريم. حاج‌احمد شروع به صحبت كرد و گفت: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. ما امشب مي‌خواهيم برويم دزلي را آزاد كنيم. برق از سر ما پريد. گفتيم با ۳۰۰ نفر نيرو مي‌خواهي دزلي را آزاد كني، آن هم با اسلحه كلاش؟ جايي كه اينقدر دشمن تبليغ مي‌كند؟ دزلي از آن طرف است چرا از اين طرف آمديم؟ حاج‌احمد از مسيري آمد كه هميشه براي رفتن به عراق انتخاب مي‌كرديم و دشمن را اينگونه گول زد تا خبرچين‌هايي كه داخل روستاها هستند متوجه نشوند كه مي‌خواهيم به دزلي حمله كنيم. ما دزلي را دور زديم و از پشت حمله كرديم. 

ساعت ۸ به دزلي رسيديم يعني ۱۲ ساعت پياده‌روي كرده بوديم. الحمدلله نفس روحاني امام ترس را از ما گرفته بود اما نگران بوديم يك وقت شكست نخوريم اما احمد مصمم بود. يك تنگه بود از آنجا كه پايين آمديم دو تا دوشكا روي تنگه بود كه ما رفتيم آنجا كسي داخل آن سنگر‌ها نبود. دزلي كاملاً در خواب بود. دشمن اصلاً احساس نمي‌كرد كه ما به آنجا حمله كنيم. احمد از قبل با ارتش هماهنگ كرده بود ناگهان سه تا گلوله توپ فسفري به وسط روستا شليك شد و آنجا پر دود شد. بعد احمد گفت: حمله. 

كل درگيري ما ۱۵ دقيقه طول كشيد تا دزلي را آزاد كرديم. دو، سه نفر بيشتر هم زخمي نداديم. معاون سياسي قاسم‌لو «رئيس حزب دموكرات» معروف به «كال‌كال» آنجا اسير شد.
پس از درگيري احمد بالاي پل ايستاده بود، مرا صدا زد و گفت: بيا اينجا يك نفر مجروح شده است. رفتم ديدم يك جوان ۲۷ ساله از نيروهاي حزب دموكرات است. 

احمد گفت: اين را پانسمان كن. خيلي به من زور آمد، گفتم: اين را پانسمان نمي‌كنم گفت: چرا؟ گفتم: ضدانقلاب است. گفت: بيا. گفتم: از مريوان تا دزلي اين كوله ۱۳ كيلويي را مانند قاطر حمل كردم. بار به اين سنگيني را نياوردم كه يك نيروي دموكرات را پانسمان كنم.
گفت: فرقي نمي‌كند زخمي است. گفتم: نمي‌روم. خودش رفت بالاي سر مجروح يك شال سياه داشت كه به كمرش مي‌بست آن را باز كرد تا زخمي را پانسمان كند. من رفتم جلو. خيلي اين كار احمد متوسليان مرا تحت تأثير قرار داد. احمد گفت: چون اسير توست امروز/ به اسير كن مدارا با گفتن اين جمله اشك مرا درآورد و درس بزرگي به من داد. 

تا كي در مريوان بوديد؟
تا آخر سال ۶۰ در مريوان مانديم بعد براي عمليات فتح‌المبين و الي‌بيت‌المقدس رفتيم‌. بعد از آن هم حاج ‌احمد به لبنان رفت و آنجا اسير شد.
يك عكس از حاج احمد متوسليان هست كه ميكروفون در دست حاج‌احمد است و با انگشت به جلو اشاره كرده است آن عكس را من گرفتم. بعد از عمليات فتح‌المبين در منطقه مريوان ما در سازمان پيش‌مرگان كرد مسلمان بوديم و حاجي در مورد فتح‌المبين سخنراني مي‌كرد. آنجا اين عكس را از متوسليان گرفتم.
پس از سخنراني از متوسليان پرسيدم چرا اسم تيپ‌ را ۲۷ محمد رسول‌الله گذاشتي؟ مي‌دانيد كه هر تيپ و لشكر يك عدد هم دارد و او عدد ۲۷ را انتخاب كرد.
گفت: چون خيلي به پيامبر ارادت دارم اين اسم را گذاشتم بعد هم مي‌خواهم وحدت بين شيعه و سني را به صورت نمادين نشان دهم. هر وقت هم كه در جمعي حتي زماني كه من نبودم اسم تيپ ما آمد همه صلوات بفرستند و ثوابي به ما برسد. 

در مورد عدد ۲۷ هم گفت: در تركيب اعداد دو و هفت اگر دو ضرب در هفت ‌شود ۱۴ مي‌شود به تعداد ۱۴ معصوم، اگر هفت منهاي دو شود مي‌شود ۵ عدد ۵ تن آل‌عبا، هفت به اضافه دو مي‌شود ۹ جمع امامان بعد از امام حسين (ع) كه همه ذريه امام حسين هستند. گفت: عدد ۲۷ را برعكس كن مي‌شود ۷۲، به تعداد شهداي كربلا. خيلي عجيب بود كه فردي با تفكر نظامي اينقدر خوش‌فكر و باسليقه باشد. كمتر فرمانده‌اي است كه چنين فكر فرهنگي داشته باشد. 

متوسليان ازدواج كرده بود ؟
در بيمارستان مريوان ما هفت، هشت نفر را زن داديم ولي هر چه تلاش كرديم نتوانستيم احمد را هم مزدوج كنيم. احمد مرا چون متأهل بودم و زنم هم همراه من در جبهه بود خيلي دوست داشت و به خاطر عيالم به من خيلي احترام مي‌گذاشت. 

از نحوه رفتن و اسير شدن متوسليان چه شنيديد؟
من تلفني ارتباط داشتم و مي‌دانستم كه براي آزادسازي جنوب لبنان رفتند. اما ديگر خبري نداشتم تا اينكه يكي از بچه‌ها تماس گرفت و گفت: حاج‌احمد شهيد شد. گفتم: كجا؟ گفت: لبنان.
انگار تمام دنيا را روي سرمان كوبيدند تا يك ماه كلافه بودم. ما خيلي دوستش داشتيم. عشق الهي او در قلب ما نفوذ كرده بود. فرد مهربان و باصلابتي بود. جدا از اينكه فرمانده خوبي بود استاد و برادر بزرگ‌تر ما بود و رفتن او غم بزرگي روي دل ما گذاشت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار