باغي در شمال تهران هست كه وسعت و سرسبزياش، آن هم در منطقهاي با قيمتهاي نجومي، دهان هر دلالي را آب مياندازد اما اين باغ فروشي نيست. دهها تن از جانبازان قطعنخاعي و... از ديرباز آنجايند؛ آسايشگاه بقيهالله. اين ملك مصادرهاي است و بنياد مستضعفان به همين منظور و رعايت حال بروبچههاي جانباز، آن را به بنياد شهدا و ايثارگران بخشيده. يك بار هم دختر صاحب باغ از فرنگ پي ملك پدري آمده و گويا قبل از هر اقدام قضايي، وقتي با جانبازان ساكن آنجا روبهرو شده، از روي آنها خجالت كشيده و عطاي آن را به لقايش بخشيده و گفته هديهاي باشد براي اين شيرمردان كه اين سرزمين و وطن را پاس داشتند!
بنياد شهيد چندي پيش نامه ميدهد كه؛ كارشناسان آتشنشاني و شهرداري و... گفتند آنجا فرسوده است و خطرناك و جانبازان بايد بروند اما كارشناسان آتشنشاني با رد اين ادعا و احتمال خطر، تنها ترميم جزئي را نياز ميدانند! بگذريم. جانبازان آنجا ميگويند اگر قرار به تعمير و ساختن است، ما همين جا در چند كانكس ميمانيم. تعمير كنند، اما چرا دلال و مشاور املاك و نماينده بانك و... براي قيمتگذاري ميفرستند؟!
دردسرتان ندهم. جانبازان حاضر به رفتن نميشوند. در ۱۷ خرداد، سه روز پس از سالگرد امام(ره) كه دست و بازوي اين مردان را ميبوسيد، عوامل بنياد شهيد به آسايشگاه ميآيند تا به زور آنها را بيرون كنند. و اينجاست كه صحنههاي زننده و شرمآور و البته تكاندهندهاي روي ميدهد. چنانكه اهالي منطقه زعفرانيه از اين رفتار منزجر شده و به كمك جانبازان ميآيند. يكي از خانمهاي آنجا با قيافه آنچناني از خودروي صدميليونياش پياده ميشود و به خبرنگاري كه مشغول مصاحبه و تهيه خبر از آنجا بوده، ميگويد: من ۱۶ سال است كه ساكن اين محلهام. ميدانم اين ملك چقدر مشتري و چه قيمت زيادي دارد. نزديك ظهر چند ماشين از عوامل بنياد شهيد آمدند و ميخواستند به زور جانبازان را سوار آمبولانس كنند. باورتان نميشود، يك جانباز قطع نخاعي از روي تخت پرت شد كف زمين...
اين جانبازان عمر و جواني و تمام تار و پودشان را براي ما گذاشتند. حالا ديني به گردن همه ما دارند. وقتي ديديم عوامل بنياد شهيد، جانبازاني كه حتي توانايي تكانخوردن را ندارند، مورد ضرب و جرح قرار ميدهند، نتوانستيم تحمل كنيم و به كمك آنها رفتيم. ما التماس ميكرديم.
اما... و جوانان محل ما كه شايد شما به آنها بچه مرفه بيدرد ميگوييد، جلوي ماموران بنياد شهيد ايستادند! ما ميگفتيم اگر ميبريد ببريد، ولي چرا كتكشان ميزنيد؟!
اللهاكبر! اللهاكبر! خدايا پناه ميبرم به تو! آنها كه بايد حامي اين بچهها باشند مرتكب چنان رفتاري ميشوند كه بچهها بايد از دستشان به آن خانم و به بچههاي آن محله پناه ببرند! گلي به گوشه جمالشان مسئولان محترم بنياد شهيد! گلي به گوشه جمالت آقاي رئيسجمهور عدالتخواه! كلاهتان را بالاتر بگذاريد دوستان سردار من! اينها را ساواك و ضد انقلاب و عوامل فتنه و عراقي و... كتك نزدهاند! ماجرا مربوط به ۲۰ سال قبل هم نيست.
۱۷ مرداد امسال در محله زعفرانيه تهران. صحبتهاي آن خانم و اهالي آن محله را دوباره بخوانيد. ببينيد عاقبت جانبازان بايد از ضرب و شتم خدمتگزاران و نوكران خود به كجا پناه آورده و چه كساني مهاجم بودهاند و چه كساني دلسوز آنها. كاش مرده بودم و اين روزها را نميديدم.