کد خبر: 470376
تاریخ انتشار: ۰۹ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۲
گفتگوي «جوان» با عصمت احمدیان، ‌مبارز و مادر دو شهید و یک جانباز ؛

به گزارش جوان، او از سال‌های «مجاهدتش‌»گفت تا رسید به ولایت امام خامنه‌ای و حمایت از خون شهدا؛ همان بقیه الشهدایی که در کلام شهدا هم جاری است. همه مجاهدت این شیرزن ما را به جملات و واگویه‌های شهید سیدمجتبی علمدار می‌رساند: «یک روز به آقا عرض کردم: ‌مولا جان! دوستان‌مان، ‌همدمان شب‌های عشقمان، اکنون در دنیایند، بی‌آنها برما سخت می‌گذرد! آقا در حالی که اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود: ‌آنها بقیه الشهدای مايند، ‌به جلال خدا سوگند در سکرات الموت، ‌ظلمت قبر، ‌عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن وا ویلای محشر تنهای‌شان نخواهم گذاشت! آنها در حساس‌ترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفا سردادند. من به اکبرم گفته‌ام که بدون آنها به بهشت نیاید...»

ابتدا از شهدایتان برایمان بگوييد.
شهید اسماعیل فرجوانی هنگام اذان صبح ۶ آبان ۱۳۴۱ متولد شد ‌که بعد از ۲۵ مرتبه مجروحیت در عملیات کربلای ۴ در چهارم دی ۱۳۶۵ به شهادت رسید. محل شهادت اسماعیل در جزیره ام‌الرصاص بود. وقتی همرزمانش دیدند که حاج اسماعیل به شهادت رسیده پیکر او را بر می‌دارند در سنگر‌های تسخیر شده عراقی‌ها می‌گذارند تا در اولین فرصت پیکر ایشان را به عقب برگردانند اما ‌عملیات لو می‌رود و پیکر اسماعیلم در سرزمین کربلای ۴ می‌ماند تا اینکه بعد از ۱۸ سال انتظار به خاک وطن باز می‌گردد. شهید اسماعیل در عملیات بدر دست راستش قطع شد، ‌در عملیات رمضان پاهایش زیر تانک رفت و در عملیات خیبر شیمیایی شد. در عملیات محرم سینوس‌های سرش پاره شد. متأهل بود و پدر سه فرزند که فاطمه‌اش در سن ۲۰ سالگی بر اثر بیماری فوت شد. اسماعیل بعد از ازدواج به همراه خانواده‌اش در کنار ما زندگی کرد تا اینکه به شهادت رسید. یک سال و چند ماه بعد از شهادت اسماعیل، ‌همسرش با یکی از سربازان پسرم ازدواج کرد که خودم هم بانی این ازدواج بودم. آنها به مدت پنج سال در کنار ما زندگی کردند. پیکر اسماعیلم اما در قربانگاهش ماند تا اینکه پس از ۱۸ سال به آغوش خانواده بازگشت. 

اسماعیل از همان ابتدای جنگ در سال ۱۳۵۹ وارد جبهه شد. او یکی از پایه‌گذاران سپاه اهواز بود. از پایه‌گذاران و تشکیل‌دهندگان تیپ دهم بود. در اهواز آموزش اسلحه می‌داد، ‌بعد از انفجار انبار مهمات ۹۲ زرهی، ‌اسلحه‌ها را آوردند و بعد از مدتی تمرین، ‌خودشان شروع کردند به آموزش. در (پرکان دیلم) دیروز و پادگان شهید غیور اصلی امروز. اسماعیل و ابراهیم هردو از پشت میز مدرسه به جنگ رفتند، ‌هردو محصل بودند. اسماعیل دوم دبیرستان بود. 

ابراهیم فرجوانی هم که متولد ۱۰ دی ۱۳۴۳ بود در عملیات طریق‌القدس (فتح‌الفتوح بستان) كه اولین حرکت رزمی از طرف رزمندگان اسلام بود در تاریخ ۹ آبان ۱۳۶۰به شهادت رسید. ابراهیم دومین بار حضورش در عملیات بود که به شهادت رسید. پیکرش بعد از چند روز به دست‌مان رسید. ابراهیم اول راهنمایی بود که عازم شد.
 
از حضور همسرتان برایمان بگوييد. ایشان هم همراه بچه‌ها بودند؟
همسرم محمد جواد فرجوانی متولد ۱۳۲۲است که از ابتدای جنگ به عنوان بسیجی در جنگ حضور داشت. او مدت ۹۷ ماه در دوران دفاع مقدس حاضر بود. ایشان در صنایع فولاد ذوب آهن رئيس ترانسپورت سبک و سنگین است. او همراه اسماعیل در جنگ بود، ‌اما یک بار اسماعیل آمد وگفت: ‌من دیگر جبهه نمی‌روم بدون بابا می‌روم. گفتم: ‌چه شده؟! گفت هیچ، خمپاره خورد وسط من و پدر و رزمنده‌ها ‌عمل نکرد. گرد و خاکی بلند شد، ‌بابا داد می‌زد و من را صدا می‌کرد، می‌ترسم دفعه بعد که من جلوی چشم پدر، ‌مجروح شوم، نتواند تحمل کند و خدایی نکرده سکته کند، ‌من با ایشان نمی‌روم. اینجا بود که دیگر با هم به جبهه نمی‌رفتند. 

دخترتان هم جانباز است؟
نسرین فرجوانی ۱۴ مرداد ۱۳۵۹ در بمباران هوايي در مسجد جوادالائمه اهواز مورد اصابت قرار گرفت که از ناحیه فک و صورت، ‌سمت راست بدنش ‌به شدت آسیب دید که به مدت پنج سال در ایران و در آلمان به مداوا پرداخت تا اینکه توانست با جراحی پلاستیک تا حدودی درمان کند. خدا را به خاطر اینکه خانواده ما را مورد لطف خویش قرار داده سپاسگزارم. 

عصمت احمدیان چطور وارد میدان مبارزه شد؟
آشنایی من نسبت به انقلاب اسلامی و امام خمینی (ره) از طریق اسماعیل صورت گرفت. او من را در این مسیر هدایت کرد و حامی من بود. ما تا قبل از او، ‌امام خمینی (ره) و انقلاب را نمی‌شناختیم. او امام و راهش را به ما نشان داد. او راه زندگی درست را به ما نشان داد. او فعالیت‌های خود را از حضور در تجمعات و تظاهرات تا چاپ و نصب اعلامیه و... به همراه دوستانش ادامه داد. بارها هم مورد تعقیب نیرو‌های ساواک قرار گرفتند. با شهادت یکی از دوستانش به نام «صالح» گروه‌شان به نام صالح به کار خود ادامه داد. 

همه تلاشمان را در انقلاب ادامه دادیم تا رسیدیم به جنگ و دفاع. ‌آغاز کار ما هم از ۱۷ مهر سال ۱۳۵۹ آغاز شد. ‌بعد از آموزش و یادگیری، اسماعیل با اولین گروه عازم جبهه‌های جنوب شد. آن زمان هم بنی‌صدر خائن اجازه نمی‌داد بین نیرو‌های مردمی اسلحه پخش شود و اسلحه دست آنها برسد. 

از فعالیت‌هایتان در پشتیبانی جبهه و فتح خرمشهر بگوييد.
حضور من هم از همان ابتدای انقلاب آغاز شد، پا به پای بچه‌ها تا رسیدیم به جنگ. در همه عرصه‌ها هم حضور داشتم. دشمن وارد خانه‌ ما شده بود. باید می‌ماندیم ومبارزه می‌کردیم. من از همان ابتدا کارم را با پشتیبانی آغاز كردم. اول کارم هم با شست‌وشوی لباس بچه‌ها بود. آن اوایل هم تنها بودم تا اینکه بعد از مدتی تنها برشکار اهواز بودم. لباس رزمندگان را با قیچی برقی برش می‌زدم. ابتدای جنگ هم ستاد پشتیبانی جنگ همان انبار ریسندگی بود که در انتهای خیابان امام خمینی (ره) قرار داشت که جنگ زده‌های بستان، ‌هویزه، ‌آبادان، خرمشهر و... را مورد حمایت خود قرار می‌دادیم. سقوط خرمشهر هم بودیم. تلخ بود. عراق خانه به خانه آمده بود. نیرو‌های خودی مجبور شدند پل کوت شیخ و خرمشهر را تخریب كنند که عراقي‌ها نتوانند آبادان را تصرف کنند. بعد از آن هم رزمندگان به آب زدند. عده‌ای شهید شدند و عده‌ای هم نجات پیدا کردند اما دشمن از ذوالفقاری دور زد و حصر آبادان انجام شد. سرانجام حصر آبادان شکسته شد. هنگام فتح خرمشهر در کنار بچه‌ها هم بوديم. همه کار برای رزمندگان انجام دادم، ‌از پختن غذا گرفته تا پخش آن و دوخت لباس و... 

شب‌ها برای بچه‌ها عدس، لوبیا و باقالی می‌پختم و صبح‌ها با آقای کلاهدوز به خط مقدم می‌رفتیم و برای آنها صبحانه می‌بردیم تا آخر جنگ هم مسئولیت پشتیبانی داشتم اما نقش‌هایم عوض می‌شد. آن زمان من مسئول کانون سمیه بودم، ‌این کانون مسئوليت حمایت از زنان بی‌سرپرست را عهده‌دار بود که با آغاز جنگ سعی کردیم از کمک این عزیزان هم استفاده کنیم تا آنها هم بتوانند در کار خیر به ما کمک كنند. از پاک کردن برنج گرفته تا هرکاری که از دست‌شان بربیاید برایمان انجام می‌دادند. 

از اولین بار حضورتان در جنگ و خاطراتش برایمان بفرماييد؟!
در انبار ریسندگی مشغول فعالیت بودیم که یکی از برادران ارتشی آمد تا مواد غذایی و پوشاک لازم براي رزمندگان ببرد. ‌تا ما را دید گفت: ‌این همه خانم اینجا هستید و ما در شهر نیاز به حضور یک خانم داریم. شرایطی پیش می‌آید که ما نمی‌توانیم به یک خانم نزدیک شویم و به او کمک کنیم. 

چند نفر از خودتان برای کمک به ما جلو بیاید. من به همراه «مهین خوش اقبال» رئيس دانشکده پرستاری اهواز، خانم روز خوش، ‌خانم مجتهدزاده که از مشهد آمده بود برای کمک رفتیم به جبهه. اولین حضورمان هم مربوط به حمیدیه می‌شد. در حمیدیه از داخل یک گودال یک متری که کمی هم آب درون آن بود صدای ناله‌ای به گوش می‌رسید. 

خانمی در آنجا گیر کرده بود. بعد از دقایقی متوجه شدیم که خانم باردار است ودرد زایمان هم دارد، به هر سختی بود توانستیم او را از درون آن گودال خارج کنیم. من آنجا با اینکه مادر پنج بچه بودم نتوانستم کار مفیدی انجام بدهم اما خانم خوش اقبال که مهارت لازم را داشت خیلی به ایشان کمک کرد تا فرزندانش به دنیا بیاید. آن خانم دوقلو زایمان کرد، دو دختر زیبا. ناف بچه‌ها را با دو عدد سنگ بریدیم. دشداشه یک آقا را هم گرفتیم و با دونیم کردن آن برای نوزادان پارچه آماده کرده و آنها را درون آن پیچیدیم و به مسجد بردیم. آن روز، روز خیلی سختی بود. مردم همه در حال فرار و رفتن بودند. هر کس فکر خودش بود. ما روز محشر را به چشم دیدیم. عصر هم برگشتیم به انبار ريسندگي. چندروز همین طور گذشت تا اینکه مهین خوش اقبال گفت از فردا دیگر این خانم‌های جوان را همراه خودمان نبریم نکند خدایی نکرده برای آنها اتفاقی بیفتد. ‌اوضاع مناسبی نیست برای همین، ‌من و حاج خانم همراه هم می‌رفتیم. من یک مزدای قهوه‌ای داشتم همیشه پر از لباس و پوشاک و مواد غذایی می‌کردیم و برای رسیدگی و پخش پیش رزمندگان می‌رفتیم. 

چطور شد که به بیمارستان صحرایی عشیره طالقانی رفتید؟
بعد از مدتی فعالیت، به همراه مهین به بیمارستان صحرایی عشیره طالقانی یا همان درمانگاه گل بهار رفتیم و آن سال‌ها ابراهیم شهید شده بود و من را با عنوان مادر شهید ابراهیم می‌شناختند و صدایم می‌کردند. ۱۰روز قبل از شهادت ابراهيم آمد خانه. آن روز ما به برادران سپاهی و رزمندگان ولیمه عروسی اسماعیل را که مدت‌ها پیش ازدواج کرده بود می‌دادیم. به او گفتم امیر چه روز خوبی آمدی (‌او را امیر صدا می‌کردم. امیری و فرماندهی برازنده‌اش بود). تبسمی کرد و بعد قهقهه‌اش تمام خانه را پر کرد و گفت: ‌مامان کجای کاری؟! شما هنوز فکر ولیمه‌ای که فرماندهان آمده‌اند و که آمده. ‌بیا جبهه ببین چه خبر است. بیایید جبهه وخدا را ملاقات کنید. ما در جبهه خدا را ملاقات می‌کنیم. 

خیلی به موسوی جزایری علاقه داشت، ‌به نماز جمعه هم علاقه‌مند بود. گفت من آمده‌ام تا شما را ببينم و بروم. بعد هم از نحوه و محل شهادتش برایمان گفت. تمام آن را برایم تعریف کرد که با گلوله آر پی جی سرش از بدنش جدا خواهد شد. قبل از عملیات طریق‌القدس آمد بیمارستان به دیدنم. آنجا از من چند تکه پنبه گرفت تا آنها را داخل گوش‌هایش بگذارد، ‌آرپی جی زن بود. گفت: ‌«مامان نمی‌دانی وقتی آر پی جی می‌زنیم انگار مغز سرمان باز و بسته می‌شود‌». چند تكه پنبه را درست کرد تا در گوش‌هایش بگذارد. آنها را آماده کرد و درون جیبش گذاشت. برای تماس هم شماره یکی از آشناهایمان را گرفت. بعد از چند روز كه از عملیات گذشت خبر شهادتش رسید و پیکرش بدون سر بازگشت. آنها برندگان این میدان بودند. دل خونی‌هایش را ما کشیدیم. همه کشیدند اما برنده واقعی آنها هستند. 

بعد از شهادت ابراهیم، ‌برای خدمت ‌دوباره عشق به ماندن داشتید ؟!
آری بعد از شهادت ابراهیم به کار خود ادامه دادم. جنگ ما را همه کاره کرده بود. اکثر مواقع هم کارم برش لباس بود و هم تهیه غذا و هم پخش آنها و مخصوصاً شب‌های عملیات و سخنرانی برای رزمندگان اسلام. یادم است عملیات شوش سنگر برای صحبت و سخنرانی با بچه‌ها به سنگر رفتم ‌با رزمندگان حرف می‌زدم و روحیه آنها را تقویت می‌کردم. ما هر چه آموختیم از خواهر شهید رجایی بود. ما در محضر ایشان تلمذ کردیم و به تفسیر قرآن و سخنرانی پرداختیم. بعد از صحبت ما و مداحی حاج صادق آهنگران، ‌عملیات انجام شد. ما توانستیم در این عملیات سایت‌های ۱، ‌۲، ‌۳، ‌۴، ‌۵ ‌را تصرف كنيم. ‌اولین کسی هم که از آنها بالا رفت خود من بودم. خاطره‌ای هم كه از این عملیات دارم این است: ‌این عملیات در اول فروردین انجام شد. چهره کوه و دشت خوزستان را انگار یک مخمل سبز کشیده باشی بسیار زیبا بود. گل‌های وحشی روییده بود. از همان جا صدای خرخر و ناله اندک به گوشم می‌رسید که بسیار توجهم را جلب کرد. سریع به سمت صدا رفتم. جوانی آنجا دراز کشیده بود که تا آن زمان جوانی به زیبایی او ندیده بودم. قد کشیده و بلندی داشت، ‌بسیار زیبا بود. ترکش به گردنش اصابت کرده بود و از گلو خر‌خر می‌کرد. خون زیادی از او رفته بود. نمی‌دانم چرا فقط گفتم مادرت بمیرد که داغ تو را نبیند. نزدیکش شدم. لب‌هایش را به سختی تکان می‌داد. گوش‌هایم را به لب‌هایش نزدیک کردم. جوان با آن وضعیت جسمی‌اش زمزمه می‌کرد یا ابن‌الحسن (عج) باور نمی‌کردم نه نام مادر، نه پدر، ‌نه برادر، نه همسر و نه حتی نام فرزند. فقط نام اربابش را صدا می‌کرد. دستانم را بلند کردم و گفتم یا ابن‌الحسن به داد همه جوان‌هایمان برس. او را برداشتیم و به عقب آوردیم. 

در هشت سال دفاع مقدس از اول ماه مبارک رمضان هر شب احیا داشتیم، ‌هر شب دعا کردیم برای رزمندگان و سلامتی رهبر! غذا می‌پختیم و بین همه مهمان‌ها پخش می‌کردیم، ‌۶۰،۷۰ نفر می‌شدیم اما نمی‌دانم خداوند چه برکتی به غذاي ما می‌داد که شرمنده مهمانانمان نشویم. همسایه‌هایمان می‌گفتند: ‌«شما همه خوبی ها را می‌خواهی خودت جمع کنی... ». برای همین این شب‌های احیا را بین همسایه‌ها پخش کردیم تا آنها هم در ثوابش شریک شوند. 

از لزوم حضور یک زن در پشتیبانی جبهه و دفاع مقدس بگویید. ‌شما ضرورتی برای این حضور می‌بینید؟
هر رزمنده‌ای که بخواهد یک شلیک خوبی انجام دهد، ‌۱۶ خدمه و پشتیبانی می‌خواهد تا کار خوب انجام شود. اکثر این حمایت‌ها وکمک‌ها را هم زنان تشکیل می‌دادند. هر چند که کار برای رضای خدا بوده و خود خدا هم جزای کارهایمان را خواهد داد اما به رغم حضور زنان درآن زمان و همه تلاش‌ها و مجاهدت‌هایشان آن طور که باید مورد توجه قرار نگرفتند. ما در چایخانه سنتی اهواز با شست‌وشوی لباس‌های رزمندگان، ‌ترمیم و دوخت آنها، اتو کردن و تمیز کردن آنها شاید میلیون‌ها تومان در آن زمان به نفع دولت فعالیت کردیم، تا آنجا که می‌شد لباس بچه‌ها را وصله می‌زدیم و ترمیم می‌کردیم. پوتین‌ها را داخل حوضچه‌ها ریخته، می‌شستیم و تمیز می‌کردیم. کلمن‌ها که شیر‌هایش خراب می‌شد را ترمیم کرده و می‌فرستادیم برای جبهه. پتو‌ها را می‌آوردیم و می‌شستیم و بعد از نظافت کاملش برای استفاده بچه‌ها مي‌فرستاديم. 

برای همین بسیار حیف است که کسی نداند حماسه این زنان و ایثارشان را. مثل این روزها نبود که کسی به فکر نباشد. همه تمام زندگی‌شان شده بود جنگ و هر چه داشتند برای حفظ کشور آورده بودند. رزمندگان در جبهه و ما هم در پشت جبهه. ما که لباس رزمند‌گان را آماده می‌کردیم نوشته‌هایی هم داخل جیب‌شان‌ می‌گذاشتیم. 

می‌‌نوشتیم خسته نباشی دلاور، ‌لبخند بزن بسیجی، ‌خدا قوت رزمنده، ‌وطن را روی بال فرشتگان کشاندی و ... از این نوع چیز‌ها تا وقتی بچه‌ها می‌خوانند روحیه بگیرند. بحمدالله هم مؤثر بوده است. ما همزمان با رساندن موادغذایی و پوشاک به بچه‌ها نامه و عکس‌های بچه‌ها را هم به پشت خط انتقال می‌دادیم. 

یک روز با وانت رفتم خط. باران شدیدی آمده بود و چادر تدارکات هم پر از آب شده بود. ‌بچه‌ها دور کیسه‌های شکر جمع شده بودند. آب وارد شکرها شده بود اما حل نشده بود. هر کدام از بچه‌ها نظری می‌داد، یکی می‌گفت: ‌با آنها شله زرد درست کنیم برای ناهار، یکی می‌گفت شربتش کنیم و ... به بچه‌ها گفتم شكرها را بگذارید پشت وانت. آنها هم این کار را کردند. آمدم شهر رفتم به يك نانوایی. ‌به شاطر گفتم: ‌آرد به من برای این دو کیسه شکر می‌دهید. او هم آرد داد و به کمکم آمد. از گاز و وسایل بچه‌های ارتش هم استفاده کردیم و برای رزمندگان حلوا درست کردیم. آنها را بار وانت کردیم و برای رزمندگان آوردم. از آن دو کیسه شکر به دو گردان حلوا دادیم، ‌بچه‌ها خیلی خوشحال شدند.
اکثر بچه‌های لشکر ۷ ولیعصر را من دامادشان کردم. حاج اسماعیل می‌آمد و می‌گفت: ‌مامان بچه‌ها شیفته اخلاق شما شده‌اند و می‌خواهند که شما کسی را برای ازدواج آنها پیدا کنید. من هم خودم خیلی در مورد این مسائل حساسم. عروس خودم را هم خودم شوهر دادم، ‌همسر حاج اسماعیلم را می‌‌گویم. 

امروز هم در عرصه‌های اجتماعی حضور دارید؟
من قبل از انقلاب که از منزل بیرون آمده‌‌ام، ‌به خانه بازنگشته‌ام تا استراحت کنم. هنوز هم فعالیت دارم و در هر جایی که بتوانم حاضر می‌شوم. در فعالیت‌های بسیج فعال هستم. در شورای حل اختلاف، ‌در سرکشی به ادارات وحل مشکلات مردم، ‌برخی اوقات هم به بهشت شهدای اهواز می‌روم و در غسالخانه کار می‌کنم. چند وقت پیش در غسالخانه مشکلی پیش آمد و نیاز به ترمیم آنجا بود. من هم پیش مدیرعامل سازمان بهشت شهدای اهواز، ‌آقای علیپور رفتم و مشکل را با ایشان در میان گذاشتم. ایشان هم سریع رسیدگی کردند. بیشتر از آنچه ما گفته بودیم کمک‌مان کردند. 

من در اهواز غریبم اما همه من را می‌شناسند و با الطافشان من را مورد لطف قرار می‌دهند. روز مادر بیش از هزار پیامک تبریک داشتم. اما من لیاقت این همه محبت را ندارم.
اصلیتم اصفهانی است و همسرم دزفولی. آمدن و دیدن و عقد و ازدواج من با همسرم فقط چهار ساعت طول کشید تا انجام شود. حاج اسماعیل همیشه می‌گفت: «‌مامان تدبیر خدا را ببین شما در روستایی در اصفهان باشی، ‌پدرم در دزفول، ‌بعد همدیگر را ببینید و ازدواج کنید. این حکمتی دارد.» راست هم می‌گفت، حکمتش قربانی کردن ابراهیم و اسماعیلم در راه رضای خدا و اسلام و قرآن بود. 

چرا به اسماعیل می‌گویید، ‌حاج اسماعیل؟
آخر ما با هم به مکه رفتیم همان سال خونین مکه، ‌سال ۱۳۶۶. ‌همان سال هم بودم اما لیاقت شهادت نداشتم. گردنم در آن سال شکست اما شهادت نه، ‌نصیبمان نشد. در طول جنگ هم حتی‌یک ترکش نخوردم. 

دلتان از نبود بچه‌ها نمي‌گيرد؟
ابراهیم خیلی شوخ بود. من را که جثه ضعیفی داشتم روی دستانش بلند می‌کرد و می‌گفت؛ مامان از دهات پا شدی اومدی اینجا جای دختر شهری‌ها را اشغال کردی!
امیرم بود و فرمانده خانه‌ام. اسماعیلم را هم خیلی دوست داشتم، ‌بسیار مهربان وخوش خلق بود، ‌امیدم بود هم در این دنیا و هم آن دنیا. ۱۹سال بیشتر نداشت که فرمانده گردان شد. آنها راه صد ساله را یک شبه طی کردند و رفتند. ‌من غبطه می‌خورم، ‌جای خالی‌شان هم دلتنگی و دلگرفتگی دارد، چرا نه! اما به آیات قرآن و ادعیه که می‌رسم ایمان می‌آورم که آنها عند ربهم یرزقونند. «احیا می‌شوند نزد پروردگارشان، یرزقون...» 

خاطره‌ای از فتح خرمشهر بيان كنيد. ‌
از فتح خرمشهر هم صدای مجری رادیو را که با صدای لرزان و قلب پر از امید و شوق می‌گفت: ‌شنوند‌گان عزیز، ‌شنوندگان عزیز، ‌توجه فرماييد، ‌خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد! 

حرف آخر
مملکت‌مان را روی بال فرشتگان کشاندند و بردند به آنجا که لایقش بودیم. بازوانشان شد ‌بوسه گاه رهبری. کارشان به حدی با ارزش بود که امام خمینی فرمودند: ‌«کاش من هم یک پاسدار بودم». 

این شهدا بهترین الگو برای نسل جوان ما هستند البته که وظیفه جوانان و سربازان امام خامنه‌ای امروز بسیار دشوارتر از گذشته است. امروز باید در جبهه علم و دانش فعالیت کنند. ‌در کسب و تقویت معرفت‌های دینی تلاش نمایند. اگر اسماعیل ۱۶ ساله فرمانده گردان بود امروز بچه‌های همسن او باید فرمانده علم، ‌تدبیر و ادب باشند. 

یکی از رمز‌های پیروزی جوانان ما در جبهه‌ها این بود که گوش به فرمان رهبری بودند. اصل حرف‌شان هم اطاعت از امر ولی مسلمین بوده است. سفارش من به جوانان، ولایتی بودنشان است که ان‌شاءالله پشت ولی فقيه‌شان بمانند تا به مملکت‌شان آسیبی نرسد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار