
محسن غلامي: اين نمادگرايي به دست نميآيد جز اينكه هم آشنايي و تسلط بر «معنا»(محتوا) وجود داشته باشد و هم «فرم» مستلزم و منطبق با اثري سينمايي لحاظ شود.
اصل، رهايي از شعارزدگي است (در اين نوع آثار معناگرا) كه در فيلمي همانند «سيب و سلما» تازهترين ساخته حبيبالله بهمني با وجود حفظ فرم سينمايي اما به دليل نداشتن فيلمنامهاي پركشش و داراي نقطه تعليق، داستانگويي خود را به كمايي طولاني( و شايد نسبتا نتيجهگير) برده است.
فيلم روايت جواني طلبه بوده كه بر حسب اتفاق(به عنوان نقطه آغاز داستان) سيبي را گاز ميزند اما در پي گرفتن حلاليت از صاحب درخت دچار اتفاقي ( با ساختي بيكشش) شده و اينگونه هم به عنوان راوي بدنه اصلي فيلم، دنبالهروي داستان را در دست ميگيرد.
خود همين قصه ابتدايي در مورد شخصي طلبه (با معيارهاي هميشگي) كمي بعيد است و اين بيخيالي نسبت به اين عمل(و ديگر عوامل از جمله نماز با آب و زمين غصبي) در فكر مخاطب نميگنجد.
گذشته از اين، قصهگويي «سيب و سلما» جز همين تك روايت اصلي (و در ادامه ورود به نيمه ديگر داستان كه مالك ميوه باشد) صحنه تازهاي را به تصوير نكشيده، از اين بابت كه نيازمند خرده روايتهايي در حاشيه است تا «تعليق» و احيانا «گره داستاني» را عصاي دست فيلمساز داشته باشد. اينگونه هم فيلمنامه را بايد نوعي لقمه دور سر چرخاندن تلقي كرد كه در عين استفاده از فرمي (نسبي) سينمايي اما بسيار ساده و بيپيله حركت ميكند. اين سوژه كوچك، كمتر به تنهايي توان پرداخت در فرم سينمايي را دارد و نياز به تراكم بيشتري از روايتهاي كوچك و شاخ و برگ دادن حاشيهاي اما مرتبط را احساس ميكند تا مخاطب درگير كرختي ناشي از تقلا در يك خط صرف قصهگويي –راكد و كشدار بيجاذبه- نباشد. شايد در ريتمي يكسان قرار گرفته اما «اوج و فرود» به عنوان اصلي، ميتواند و بايد در خدمت اين نوع آثارِ به سمت نتيجهدهي، گماشته شود كه دراين كار چنين رخدادي كمتر به چشم آمده!
گرچه البته بهره فيلمساز (حبييبالله بهمني) از ادوات نيازمند نمايش اين سادگي، اتفاقي جالب در سينمايي با تم معناگراست، دائما كاراكترهاي دخيل در قصه را در بستري ميل دهنده به متافيزيك قرار ميدهد و اين را ميتوان در لوكيشنهايي پر جزئياتِ نمادزده هم ديد، به ويژه اينكه موسيقي آرام و قاببنديهاي دوربين نيز متناسب با روايت، كارايي يافته است. از همين جهت، «نماد» حرف نخست را در اين كاتبنديهاي - خوب تدوين- ريخته شده در المانهاي داستاني ميزند. چنانكه ابزارهاي فيلم و ارتزاق كار از عناصري همچون آب، باد، برگ و جز آن (كه هركدام نماد و عنصري باصفت در دين محسوب ميشود) در لوكيشنهاي واقعگرا، نشان از مأنوس شدن و امتداد طبيعت در مسير ماوراء طبيعت دارد، اين طريقي خوب براي سكانداري معناگرايي و متافيزيكي بوده كه سينماي مبتني بر مفاهيم ديني براي خروج از «تصنع» به آن نياز دارد. در كنار دكوپاژهاي نسبتاً با كيفيت، اما وجود ميزانسهايي قوي (با دخل و تصرف ديالوگهايي پرتپش كه جايش خالي است) حلقه مفقودهاي به حساب ميآيد كه كمتر ميتوان شاهدش بود، هرچه هست وظيفه بازيگر طلبه، ايمايي از جهان تصويري فيلمساز نميدهد و هدف را تصنعي نگه داشته است كه اين هم به بازي او برميگردد و هم به دايره اختياراتش در نقش!
حال، اينكه چه داستاني به وسيله چه كاراكترهايي به اين فضا پرتاب شده باشد در مقام سؤال اصلي است و اين را بايد همان ضعف «سيب و سلما» دانست. تكليف سوژه كه مشخص بوده اما نوع پرداختش در اين مقياس سينمايي، اشكالي خواهد بود كه دامنگير تمام قصه شده است. كاراكترها و عدم شخصيتپردازيشان ( كه شايد تنها نقطه قابل قبول در مورد جعفر دهقان باشد) به خصوص در مورد شخصيت ابتدايي، متأسفانه قصه را عقيم نگه ميدارد، ترسيم طلبهاي كه جز قرآن و نماز، كار ديگري هم بلد نيست، ديالوگهايش غيرمأنوس و شعاري بوده، در حل مسائل پيش پا افتاده عاجز است و نهايتاً تقسيم و تشريح وظايف برايش، سادهلوحي خاصي از او را در ذوق بيننده ميزند (در قياس معالفارق با طلا و مس!). اين محصور كردن با كدبنديهاي مشخص فيلمساز، جاي توجيه نخواهد داشت چراكه در عمل فيلم را در حالتي تصنعي قرار داده است.
اين درحالي است كه درام نيمه دوم قصه نيز –كه رگه داستاني طلبه را به آدمهاي متملك درخت سيب و باغ ربط داده و سعي در هادي شدن طلبه براي آنان دارد، چندان خوب از كار درنيامده، قادر به گزارش اتفاق براي مخاطب به حد قابل نيست و همچنين نتوانسته لايهبرداري درست و مكفي از روايت و كاراكترهاي دخيل در قصه بدهد كه اينها از ضعف فيلمنامه خوشبختانه قصهگو و سوژهدار اما متأسفانه با پرداخت ساده و روراست متن «سيب و سلما»خواهد بود. همچنان كه وجود برخي سكانسهاي فيلم همچون خوابديدگي شخصيت اصلي قصه (آن هم با فضايي عاشقانه و دل در گرو سلما، صاحب باغ نهادن) اصلاً معنايي در اين فرم قصهگويي نميدهد! البته تا انتهاي فيلم، مخاطب تمام اين كدبنديها را به مثابه پله زدني لو دهنده و براي نيل به پاياني كليشهاي ترسيم ميكند كه خوشبختانه فيلمساز از اين سيبل، خود را جدا كرده و با نتيجهدهي خاص فيلم، بار معنايي قصه را نيز به دل مخاطب مينشاند (فرار از وصلها و عشقهاي هميشگي سينما). در هر حال «سيب و سلما» ميتواند فيلمي با قابليت سينماي ديني شمرده شود، چراكه به طريقي سوژه داشته و آن را در بسط پرورش گمارده است. اينكه چقدر از توانش برآمده نيز بيشتر به فيلمنامه نه چندان قوي و جزءنگرش برميگردد كه ميتوانست به همت كاراكترهايي توانمندتر، حل مسئله را بهتر عرضه كند.