کد خبر: 466305
تاریخ انتشار: ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۸
چي خيال كردي؟

همه با وجود دندون قروچه‌ها و فحش‌هاي ريز و درشتي كه زير لب نشخوار مي‌كردن و معلوم نبود كه اين الطاف خفيه به مقام بلند پايه كدام مسئول ننه مرده‌اي حواله مي‌شد، داشتن به اين فكر مي‌كردن كه اگه خداي ناكرده در اين گرما يك تاكسي سربرسه از كدوم زاويه و باچه فاصله و همراه چه پولتيكي خودشون رو از دروپنجره به داخل پرتاب كنن. 

در حالي كه اين افكار موذيانه رو تو نگاه‌هاي مردم مي‌خوندم، صداي بوق ماشيني به ‌خودم آورد. سرچرخاندم و «ميرزا» رو پشت وانت باجناقش اكبر زاغي ديدم، انگار دنيا رو همراه پول‌هاي اختلاس شده و اختلاس نشده يه جا بهم دادن. 

سريع داخل وانت نشستم، دلم مي‌خواست ميرزا رو بگيرم و زير ماچ سياه و كبودش كنم اما جواني كه گويا مريض بود و ماسكي روي دماغ و دهنش كشيده بود، بين من و ميرزا حائل بود. 

خلاصه ميرزا مثل لوك خوش‌شانس سربزنگاه رسيد و ما رو از اون غلغله روم نجات داد و كمافي‌السابق سر صحبتو باز كرد و گفت: برنامه‌ «هفت» اين هفته رو ديدي؟ گفتم: آره، دم آميز مسعوت خان ده نمكي گرم كه خوب پروبال چيد.
 
ميرزا نگاه چپكي بهم كرد و مشتاق و قبراق در حالي كه داشت مهم‌ترين عناوين صحبت‌هاي آميز مسعوت خان و عمو جيراني رو تكرار مي‌كرد، دفعتاً گفت: راستي اخوي ميتوني نمره تليفون آق مهرجويي رو برام گير بياري؟ با تعجب پرسيدم: ميخواي چيكار؟ گفت: ميخوام بهش تليفون كنم و بگم آخه مرد حسابي فيلم نارنجي پوش رو ساختي، دست مريزاد اماچرا نصف و نيمه؟ ميخوام بگم شما كه فرمايش كردي فيلماتونو از روي دنياي اطرافتون و جامعتون مي‌سازين، كجا اين رفته‌گراي جنتلمنو پيدا كردي؟ چطور بهت نگفتن و نديدي خيلي از اين آدماي شريف به خاطر كار و شغلشون هزار درد بي‌درمون مي‌گيرن؟ 

فضا به شدت احساسي شده بود، ميرزا پشت‌بند مكث كوتاهي كه كرد، به جوان كنار من اشاره كرد و گفت: اين آقا كه بچه خواهر اكبر زاغيه خودمونه، نمونشه. اينقد يه لنگه پا ايستاد و زباله‌هاي جماعتو اينور اونور كرد كه يه دردي گرفته كه دكترا ازش سردر نميارن.
 
الان هم مي‌بردمش آزمايشگاه. به جز اين شاخ شمشاد دوباره يكي از همساده‌ها مونو سراغ دارم كه سل گرفت و مادر مرده زندگيش كن فيكون شد و خودش مفلس في‌امان‌‌الله، اينا يكي دو مورد از درداي بي‌شمار اين آدماي زحمتكشه. اينكه نشد يه فيلم مستند داستاني. جماعت حق دارن بگن نارنجي‌پوش سفارشيه. 

در جوابش هيچي نداشتم كه بگم. آخه به قول معروف «حرف حساب جواب نداره» تنها چيزي كه گفتم يه ماشاءالله بود كه پشت بندش ادامه دادم: كم آدمي نيستي‌ها، ميرزا بادي به غبغبش انداخت و گفت: بعله. هر چي نباشه ۱۰، ۱۵ سال تو تعزيه نقش منفي اسب ابن زياد ملعون ازل و ابد رو بازي كردم. چي‌خيال كردي؟ واكنش من نگاه وا رفته‌اي بود كه به نگاه مغرور ميرزا گره خورده بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار