مپرسيد،اي سبکباران، مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد!
غواصهاي خط شكن در اروند
زمزمههايي شنيده ميشد از عمليات و حرفهاي زيادي بر سر زبانها كه عمليات در اروند غير ممكن خواهد بود.
استدلالشان هم همين اروند بود. حق هم داشتند اروند بود و وحشيگريش. تكليفش هم معلوم نبود.
بچهها كه كمر همت بستند اما داستان اروند طور ديگري نوشته شد. داستان اروند با شجاعت مردان دريادلش زيبا نوشته و هميشه خواندني شد.
بچهها قانون طبيعت را شكستند، به اراده خدا معجزه كردند، رادارهاي رازيت كه حتي عبور ماهيها را هم نشان ميداد به حد ايمان بچهها صفر شد.
مگر ميشد بيهمت والايشان روي اروند خروشان، با آن جزر و مدش و با آن عرض بلندش پلي زد به پهناي شجاعتشان. زمزمهشان يا زهرا بود و نجواي درونيشان السلامعليك يا اباعبداللهالحسين(ع).
اروند را همه با حماسه غواصانش ميشناسند. شب عمليات كه شد و هنگامه عمل...
اروند ماند و غواصهايش...
اروند ماند و...
اين روزها شايد اروند هم به حد ما داغدار و دلگير باشد و به حد ما نگران و ملتهب.
و امروز به جرأت ميتوانيم بگوييم، خليج فارس همه غرورش را از بركت شهدايي دارد كه در او غلتيدند و دم نزدند تا دشمن ملعون زمزمهاي از آنها به گوش نامحرمان نرساند.
چه دل پر خوني دارد اروند، سخت است كه شاهد شهادت تكتك مردانش باشد و سكوت كند و دم نزند.
و بحق است اگر مردان شهيدش را دو اجر باشد نزد پروردگارت زيرا كه جنگ در آب، آن هم شب، در آب اروند خروشان، زير آتش سنگيني که از بالاي سرت ميريزد.
(. . . يك نگاه به اروند كرد، صاف صاف؛ آرام داشت ميرفت. دريغ از يك موج كوچك. ماه هم وسط آسمان، همه جا روشن روشن بود، گفت: «بچهها بيخيال، كجا بريم با اين وضعيت؟ يه موج هم رو آب نيس. نفس بكشيم صدامونو ميشنون. چه برسه به شناسايي.» يك ربع نكشيد؛ هوا ابري شد، اروند «توفاني»)