مرده ساده اهل «اينجا» نبود. مال «آبادي» ديگري بود. در سرش سوداي ديگري داشت. پي «چيزي» ميگشت. به دنيا پشت كرده بود. انگار كل دنيا از چشمش افتاده بود! به قول همسرش: «هيچ وقت از دنيا حرف نميزد.» زندگي سادهاي داشت، لباس ساده ميپوشيد. در بند مو و اينطور چيزها نبود. ميگفت: «به نظر من هر آدمي دو دست لباس داشته باشد بس است. يك دست را بپوشد، يك دست را بشويد.» گفتم كه اين مرد «ساده بود و تميز» حواسش خيلي جمع بود كه مبادا گرفتار عافيت و رفاهطلبي شود. از تجمل و اسراف شديداً پرهيز داشت. به همسرش مدام سفارش ميكرد: «درست زماني برويد خريد كه واقعاً معطل مانده باشيد.»
بنده خدا
هرگاه دلش ميگرفت، سجادهاش را پهن ميكرد و به نماز ميايستاد. علاقه خاصي به نماز داشت. «بنده» خدا بود و از عبادت لذت ميبرد. سعي ميكرد نماز شبش ترك نشود حتي در دل جنگ. نماز شبش اغلب طولاني ميشد. حتي گاهي نماز شب را در پشتبام ميخواند. بعضي وقتها نمازش كه تمام ميشد، سرسجادهاش مينشست بدون اينكه حرفي بزند. فقط سكوت ميكرد. به مستحبات بيشتر اهميت ميداد. ميگفت: «مستحبات بيشتر آدم را به خدا نزديك ميكند.»
عارف مجاهد
بيش از آنكه اهل مبارزه و جنگ باشد، اهل مطالعه و انديشه بود. مطالعه كردنش با ديگران فرق داشت. سرسري نميخواند. اهل تعمق و تأمل بود. عميق ميخواند به قول همسرش: «چيزهايي كه خوانده بود، خواندن تنها نبود، در تن و روحش نشسته بود.» انس و الفت عجيبي با قرآن داشت. باز به قول همسرش: «قرآن در روحش نشسته بود.» حميد درس مبارزه را هم خوب آموخته بود، به همين خاطر عرفان و جهاد را با هم يكي كرده بود.
دلباخته
«آقازاده» نبود اما خيليها «آقازاده» صدايش ميكردند. از بس كه به «امام» علاقه داشت. دلباخته امام خميني(ره) بود. به طرز خاصي امام را «آقا» صدا ميزد. اصلاً به خاطر عشق به امام و مبارزه با رژيم طاغوت بود كه در آلمان درس و مشق را رها كرد و به سوريه و فلسطين رفت و شيوه مبارزه آموخت و در ادامه براي ديدار با امام سر از پاريس درآورد. پس از آشنايي با امام عزمش براي مبارزه بيشتر شد. درس و مشق را براي هميشه به امان خدا رها كرد و شد فدايي امام.
چشم قرمز!
ميگفت: «بايد فردي پرتلاش و خستگيناپذير باشيد» خودش همينطور بود. نستوه و خستگيناپذير. خستگي را حس نميكرد. در جبهه با خستگي خداحافظي كرده بود. خواب و خوراك نداشت. «مرد» خواب را به چشمهايش حرام كرده بود. با خواب هم در جنگ بود انگار. به خاطر همين، چشمهايش هميشه قرمز بود. سفيدي نداشت چشمهايش. از فرط بيخوابي بارها مويرگ چشمهايش ترك برميداشت و رنگ خون ميگرفت. شفقگون بود چشمهايش، سرخ و خونرگ!
الفباي زندگي
«آقا مهدي» تنها برادرش نبود. استادش بود و پير و مرادش و بيشتر از همه يار و همراهش، به همين خاطر بود كه علاقهاش به آقا مهدي زبانزد و خاص و عام بود. حميد، الفباي زندگي و فوت و فن مبارزه و جهاد را از وي آموخته بود و به او ايمان داشت. «جلوي آقا مهدي فقط يك جور مينشست. دو زانو! وقتي هم آقا مهدي نبود باز از اول تا آخر حرف او، مهدي بود.» ميگفت: «به خدا شما او را نميشناسيد. عمر مفيد من از وقتي كه رفتم پيش مهدي شروع ميشود.»
سبقت مجاز
تهتغاري بود اما هميشه سنتشكني ميكرد و بعضي وقتها از آقا مهدي جلو ميزد. با آنكه داداش «كوچيكه» بود اما زودتر از آقا مهدي تشكيل خانواده داد و همينطور با آنكه جانشين و تحت امر آقا مهدي در لشكر۳۱ عاشورا بود اما از آقا مهدي سبقت گرفت و جلوتر زد و زودتر از او از دروازه شهادت گذشت و آسماني شد. با شهادت حميد، آقا مهدي هم برادرش را از دست داد و هم جانشين لشكرش و هم يار و همراه هميشگياش را. با اين همه آقا مهدي گفت: «شهادت حميد يكي از الطاف الهي است كه شامل حال خانواده ما شده است.»