اين بار از صداي توپها و زوزه خمپارهها خبري نبود، اين بار درد بود و انتظار و زخمهاي كهنه التيامناپذير. جنگ كه تمام شد، سربازها به پادگانها برگشتند – تا استراحت كنند – و جانبازان به خانهها و آسايشگاهها – كه دوباره بجنگند! ـ اين بار با دردها، زخمها و. . . ، «براتعلي كمروند» ـ از كهنه سربازان جنگ ـ هم به خانه بازگشت، باتني زخمدار و نفسهاي بريده تا باز «بجنگد» كه مرد جنگ را گريزي از جنگ نيست.
«چرخ» تيز!
با زنگ مرشد رفت وسط گود. چرخ زد عين فرفره. صداي صلوات بلند شد. هنوز «نفس» داشت. براتعلي باز چرخ زد. چند دور ديگر چرخيد. رودست نداشت در «چرخ تيز». صداي زنگ مرشد محمد، دوباره بلند شد. باز چرخ زد. صداي صلوات زورخانه را برداشت. برات علي همچنان چرخ ميزد. نفس داشت هنوز! «وقتي پام باز شد به زورخانه، ۱۵ سالم بود. به رشته باستاني خيلي علاقه داشتم. رفتم زورخانه پورياي ولي، خيلي زود كبادهكشي، چرخ و ميلزني را ياد گرفتم. چرخ زدنم معركه بود (ميخندد). در چرخ تيز و چمني رودست نداشتم.»
حريف جنگ
در زورخانه براي خودش اسم و رسمي به هم زده بود. جوان بود و جوياي نام. به قولي «حريف» ميطلبيد. جنگ كه شروع شد، براتعلي حريف قدرش را پيدا كرد. «سال ۶۰ بود كه عضو سپاه پاسداران شدم و پاتوقمان شد جبهه. در بيشتر عملياتها حضور داشتم. در عمليات محرم در ميمك بودم. در عمليات خيبر در جزيره مجنون و عمليات كربلاي ۴ در خرمشهر شركت داشتم. گفتم كه پاتوقمان جبهه بود. در عمليات قادر كه مشتركاً با ارتش در اشنويه انجام شد، حضور داشتم. در عمليات بيتالمقدس۲ هم در ماووت عراق بودم. بالاخره در عمليات والفجر ۸ در آزادسازي شهر فاو (سال ۶۴) شيميايي شدم.»
موجها و تاولها
يك دفعه فرمان ماشين از دستش خارج شد. شدت انفجار خيلي زياد بود. سرش گيج رفت. احساس كرد دنيا دارد دور سرش ميچرخد. ياد زورخانه و چرخ زدنهايش افتاد. ياد مرشد محمد. دلش براي زنگ مرشد و صداي صلوات تنگ شد. هوس كرد دوباره بچرخد مثل روزهاي جواني توي گود زورخانه، اما سرش گيج رفت. گوشهايش سوت كشيد. صداي انفجار خيلي شديد بود. يك لحظه نفسش گرفت. سرش را به ميله فرمان ماشين تكيه داد. يك باره فرياد زدند: «بچهها مواظب باشيد شيمياييه!» «نامردها، درست روبهروي ما را زدند. بمب ۳۰۰ متري ماشين منفجر شد. پشت فرمان بودم. ماسك شيميايي همراهم بود. سريع ماسك را زدم صورتم. ما را بردند بيمارستان صحرايي. در بيمارستان به سر و صورت و بدنمان پودر زدند. بعد حمام بردند و لباسهايمان را عوض كردند. بعد به آبادان رفتيم. آنجا سرپايي درمان كردند. ميخواستند ما را به تهران يا تبريز اعزام كنند كه در رفتم و دوباره به فاو برگشتم.»
مرد جنگ
جنگ بود. تن نحيفش از موج انفجارها، زخمها و تاولهاي شيميايي در امان نبود ـ بس كه نيروي فعال و مسئوليتپذير بودـ براتعلي مرد «جنگ» بود و باكي از تركش خمسه خمسهها و زوزه توپها و تانكها نداشت. شيوه مبارزه و جوانمردي را در زورخانه پورياي ولي خوب آموخته بود. چندين بار موج انفجار زمين گيرش كرد اما بياعتنا به ناراحتي شديد گوشهايش، دست از فعاليت برنداشت. ۵۷ ماه تمام در جبهه ماند و جنگيد. مسئوليتهاي زيادي را قبول كرد. از مسئول پشتيباني لشكر انصارالحسين تا جانشيني آموزشگاه آبي / خاكي در سد گتوند ـ تا اينكه آتش جنگ خاموش شد و نشد!
دوچشم كمسو
گفتند: «آتش بس!» سربازها به پادگانها و تانكها به زاغهها برگشتند! و زخم و تاولديدهها به خانهها . . . «براتعلي» هم با شكوه به خانه بازگشت با تني خسته و مجروح و شانههايي شكسته از فراق ياران شهيدش. جنگ به ظاهر تمام شد اما براتعلي هنوز «درد» دارد. حالا به ظاهر موج انفجاري در كار نيست اما گوشهاي براتعلي ناراحت و سنگين است و چشمهايش كمسو! اين روزها در شهر خبري از بمباران شيميايي نيست اما براتعلي نفس ندارد. تنگي نفس باز او را آزار ميدهد. جنگ هست و نيست. براتعلي دلش ميخواهد مثل روزهاي جواني كه در زورخانه چرخ ميزد، دو باره چرخ بزندـ چرخ تيز ـ اما تنگي نفس مجالش نميدهد. حالا جنگي در كار نيست اما براتعلي هنوز در جنگ است. «جنگ كه تمام شد، هنوز جوان بودم و مرتب ورزش ميكردم، به همين دليل متوجه عوارض شيميايي نبودم اما حالا كه سنم بالا رفته، آثار و عوارض شيميايي بيشتر شده و ناراحتي اعصاب و روان آمده سراغم. از ناحيه چشم و گوش و پوست و ريه ناراحتي دارم. داروهاي زيادي براي خاطر ريههايم مصرف ميكنم اما خوشبختانه فعاليتهاي ورزشي باعث شده كه آثار و عوارض شيميايي زياد براي من كارساز نباشد. مرتب ورزش ميكنم. ۳۴ سال است كه در رشته باستاني فعاليت دارم. اين رشته را به خاطر علاقه و حفظ سلامتيام ادامه ميدهم. اگر ورزش را ادامه ندهم، ميافتم، اما افسوس كه زورخانهها به محل زندگي من (شهرك شهيد باقري) دور هستند و من نميتوانم به طور مرتب به زورخانه بروم و از امكانات آنها استفاده كنم، به همين دليل الان كمتر ورزش ميكنم و ناراحتيهايم زياد شده، به جانبازان عزيز هم توصيه ميكنم كه حتماً ورزش كنند و تحرك داشته باشند. . من هنوز پاسدارم و بازنشسته نشدهام!»