
احمدرضا حجارزاده | «سیروس حسنپور»، فارغالتحصیل مرکز اسلامی آموزش فیلمسازی، سالهاست در سینمای ایران فعالیت میکند؛ از بازیگری گرفته تا دستیاری کارگردان و برنامهریزی و خود کارگردانی. اما او را بیشتر به عنوان کارگردان میشناسند تا سایر فعالیتهایش؛ چرا که او بازیگری را مدتهاست کنار گذاشته و این فعالیت او به دهه ۵۰ و دوران کودکی و نوجوانیاش مربوط میشد. از مهمترین فیلمهایی که در آنها بازی کرده، میتوان به«عموسیبیلو»، «رگبار»، «سفر»، «چریکه تارا» و «زنگ تفریح» اشاره کرد. دستیاری کارگردان و برنامهریزی هم حالا دیگر هر ازگاهی و به ندرت پیش میآید، هرچند این شاخه، زمینهای برای رسیدن او به بخش کارگردانی بوده است. حسنپور از سال۶۷ در فیلمهایی مثل دیدهبان، روز واقعه، پدر، خدا میآید، باران، راز خنجر و مرد پنجم دستیاری کارگردان و برنامهریزی را تجربه کرده است. وي گرچه خود را از سینمای بدنه دور نگاه داشته و در حوزه تولید فیلمهای کودک و نوجوان فعال است، کارگردان موفق و خوشنامیست که علاوه بر مخاطب، با اقبال منتقدین نیز مواجه بوده است. تمام فیلمهایی که حسنپور کارگردانی کرده، در جشنوارههای داخلی و خارجی جایزههایی بردهاند. به بهانه نزدیکشدن به بيستوپنجمين دوره آغاز جشنواره بینالمللی فیلم کودک و نوجوان سراغ حسنپور رفتیم. اما با او درباره فیلمهایش حرف زدیم. پرسش و پاسخهای ما بیش از آنکه شبیه به سؤال و جواب و کنجکاویهای ذهنی ما باشد، ناخواسته به گفتوگویی درباره کارنامه سینمایی حسنپور و چگونگی تولید سهگانه معروفش ـ دهقان فداکار، چوپان دروغگو، تصمیم کبری ـ بدل شد. بخوانید تا بدانید تولید این فیلمهای کودک و نوجوان با چه دشواریهایی همراه بودهاند.
حضور شما در سینما به عنوان کارگردان، از کجا و چگونه شروع شد؟
کارگردانی من مصادف میشود با پایان دوران دستیاری و برنامهریزی من در سینما و تلویزیون؛ به خصوص در سینما. اسفند سال ۷۵ من به این نتیجه رسیدم که دیگر باید کارگردانی را شروع کنم. از فروردین ۷۶ استارت زدم و طرحهایم را برداشتم و افتادم دنبال اینکه خودم فیلم بسازم. دیگر انگیزهای برای آنکه بخواهم به آن معنا برای کسی دستیاری کنم، نداشتم. برای اولین کاری که میخواستم انجام بدهم، وقتی دنبال کار افتادم برای اینکه خودم طرح تصویب کنم و بسازم، این باور را داشتم که دیگر میخواهم بروم دنبال یک شرایط جدید. ماهها تلاش کردم تا این اتفاق در گروه کودک و نوجوان شبکه دو در سال ۷۶ برایم افتاد. آنموقع محمدمهدی عسگرپور، مدیر گروه کودک و نوجوان بود.
پس تا قبل از شروع اولین کارتان، فیلم کوتاه میساختید و دستیار کارگردانی میکردید.
فیلم کوتاه در زمان دانشجویی کار کرده بودم ولی شروع به کارم از همان سال ۷۶ بود که به طور حرفهای بعد از تجربههای زیاد آمدم فیلم بسازم.
فیلم کوتاه را هم به شکل مستقل از این سال شروع کردید؟
بله. در دوران دانشجوییام در سال ۶۵ هم فیلم کوتاه کار کرده بودم اما دانشجویی بوده. در سال۷۶ قرار شد به گروه کودک و نوجوان طرح بدهم و شروع کنم. به همینخاطر به نظرم رسید که حالا من از متنهای خودم چشمپوشی کنم و دنبال فیلمنامه و قصههای محکمی بروم که فقط کارگردانی را تجربه کنم. به همین خاطر شروع کردم به گشت و گذار و در این گشت و گذار، یکی از قصههای «هوشنگ مرادیکرمانی» را انتخاب کردم به اسم «رضایتنامه» که در مجموعهداستانی به نام «تنور» چاپ شده بود. این کتاب، ۱۰ قصه بود که وقتی آنها را خواندم از یکی خیلی خوشم آمد. به شدت کار سختی بود ولی آن لحظه به سختی کار فکر نکرده بودم چون برایم قشنگ بود. با آقای مرادیکرمانی وارد مذاکره شدیم و فیلمنامه کار را آماده کردیم.
از ابتدا میدانستید میخواهید کار کودک و نوجوان بکنید یا پیشآمد و برای ورود به سینما این ژانر را انتخاب کردید؟
نه، پیشامد نبود. میدانستم. این برمیگردد به مقطع دوره دستیاری و یک بخش آن هم به دوره کودکیام؛آن سوابق و تجربههایی که در بازیگری داشتم و یک بخش هم تجربههایی بود که در دستیاری به دست آوردم. من ژانر دفاع مقدس و جنگی کار کردم، خانوادگی کار کردم، تاریخی کار کردم و کودک.
فکر میکنید از سریالها و فیلمهایی که ساختهاید، کدامش برای کودک و نوجوان جذابیت دارد که بنشیند و تماشا کند؟
«دهقان فداکار» خیلی توانست با بچهها ارتباط برقرار کند. دهقان فداکار را تلویزیون چندین بار پخش کرد؛سال ۸۳ یا ۸۴. شاید در این دو سه فیلمی که کار کردهام، دهقان فداکار چون از تلویزیون دیده شد خیلی با آن ارتباط برقرار کردند. در جشنوارهها هم که خیلی موفق بود. «چوپان دروغگو» هم در جشنوارهها مورد نظر واقع شد و چندين جایزه گرفت. میدانم از چه منظری دارید میگویید. آن برمیگردد به این بخش که به من میگفتند «فلانی آمده فیلم ساخته خیلی شاد و شنگول و ریتم فلان و بهمان و. . . » میگویم خب فلانی آن فیلم را ساخته. من که قرار نیست آن فیلم را بسازم. میدانید چه میگویم؟
از رودرروییتان با «ریزعلی خواجوی» بگویید.
اولین مطلب این بود که خودم خیلی کنجکاو بودم چون فکر میکردم این درس از کتاب درسی، تصور و تخیل یک نویسنده است و دهقان فداکار واقعی نیست. وقتی متوجه شدم این مرد زنده است و این قهرمان وجود داشته، برایم خیلی جالب بود. به نظرم رسید بروم پیدایش کنم. میخواستم دهقان فداکار واقعی یعنی همان درس را بسازم که قطاری دارد میآید و کوه ریزش کرده. وقتی داشتم تحقیق میکردم برای کار، خبری خواندم که نوشته بود دهقان فداکار در سن فلان زندگي ميكند. فکر میکردم این تخیل است. گفتم میخواهم بازسازیاش کنم. من ۳ اپیزود داده بودم برای تولید؛دهقان فداکار، چوپان دروغگو و حسنک کجایی.
در همان لوکیشنها هم فیلمبرداری کردید؟
بله، بخشهایی از کار را همانجا گرفتیم. بعد یواشیواش با هم آشنا شدیم و رفتیم توی تحقیقات و عکسهایی که من میگرفتم و گپهایی که با مجیدی میزدیم. همسر دهقان فداکار هم خیلی خانم تلاشگر و فعالی بود در این سالها. ما در فیلم اینها را گنجاندیم، منتها در لایههای خیلی زیر فیلم است. سوژه اصلی دهقان فداکار است ولی خود این زن خیلی نشانههایی از فداکاری در او هست. این چیزها خیلی برای من حائز اهمیت بوده. گفتید خاطره بگویم. در فیلم دهقان فداکار، ما یک زایمان گاو داشتیم. ما یک گاو لازم داشتیم که میخواستیم واقعاً زایمان این گاو را هم ببینیم که گوساله به دنیا میآید و بعد هم خوشگل باشد. ضمن اینکه با شرایط ما هماهنگ باشد. یعنی اینجوری نباشد که ما الان آمدیم برای فیلمبرداری، ۶ ماه دیگر بزاید. میخواستیم در دو ماهی که آنجاییم این اتفاق بیفتد. بچهها خیلی گشتند. چقدر گاو دیده شد. ما گاوی میخواستیم که۲۰ روز دیگر بزاید. ما گاوهایی با این شرایط پیدا میکردیم ولی میدیدیم سیاه و خوشگل نیست. ما یک گاو خوشگل میخواستیم. قسمت شد و این گاوی که در فیلم هست بالاخره به کار ما خورد. برای به دنیا آمدن این گوساله، همه شرطبندی کردند سر چیزهای مختلف. یکی میگفت بستنی میدهم، یکی میگفت نسکافه میدهم! رنگ گوساله را هم شرطبندی میکردند و بالاخره گوساله به دنیا آمد. یک گوساله رویایی. عین پاندا بود؛تمام پوزهاش سیاه و سفید، بقیه بدن سیاه، دُم سفید. شاهکار. . .
چرا شما دارید داستانهای کتاب درسی را مرور و فیلمنامهها را مبتنی میکنید بر این اصل ساخت فیلم؟
این برمیگردد به فیلم اولی که ساختم. حدود یک هفته از صحنههای فیلم کلاس اول در کلاس درس میگذشت. یک روز بچهها رفته بودند ناهار بخورند و من توی کلاس، این دهقان فداکار جلو چشمم بود. این درس دهقان فداکار را که دیدم، به نظرم رسید چقدر خوب است برای بچهها ساخته شود. بچهها هم میشناسندش و با آن ارتباط دارند. من خودم دهقان فداکار را دوست دارم و بعد در ادامه، چوپان دروغگو. دیدم این هم بد نیست یک فضاسازی بکنیم؛ یک چوپانی و یک قصهای و. . .
سعی کردید فیلمنامه چوپان دروغگو هم شبیه به قصه اصلی باشد یا تغییر پیدا کرد؟
تغییر پیدا کرد. قصههایی که ما انتخاب کردیم خودشان قصههای کوتاهیاند. تصمیم کبری که خیلی پلانسکانس است یا چوپان دروغگو؛پنج یا هفت دقیقه بضاعت فیلمشدن دارند. ما آمدیم تلفیقی بین قصههای کتاب درسی و داستانی که خودمان طراحی کرده بودیم به وجود آوردیم؛از جمله چوپان دروغگو که طرحش از خودم بود اما فیلمنامه را با رضاییراد و نغمه ثمینی کار کردیم. آمدیم دروغ را از یک زاویه دیگر دیدیم، آمدیم کاراکتر گرگ را از توی قصه چوپان دروغگو درآوردیم، یک چوپان هم آوردیم، داستانی طراحی کردیم که یک جایی، دروغگو بودن چوپان و درس کتاب درسی در فیلم مرور میشود.
لوکیشنها کجا بودند؟
قضیه لوکیشنها اینجوری بود که ما برای دهقان فداکار بنا به اقتضای خود موضوع و شخصیتی که مربوط به آذربایجان بود، همان منطقه آذربایجان را انتخاب کردیم. در چوپان دروغگو چیزی که به نظرمان رسید این بود که چون فضای دامپروری و چوپانی و این حرفهاست، ببریم در شمال استفاده کنیم. بنابراین چوپان دروغگو را هم رفتیم در مناطق کوهستانی رستمآباد که فضای دامپروری باشد و از مه و المانهای اینگونه هم در کار استفاده کنیم. نوبت به تصمیم کبری که رسید، باید از تکرار پرهیز میکردیم. رفتیم به منطقه صحرایی و کوهستانی و لُری که یک تنوع هم در فیلمها باشد. در تصمیم کبری همه مناطق را دور زدم و رسیدم به اینکه ملایر و کوههای الوند و عشایر آنجا خوب است، به دلیل آنکه لهجه آنها قابلفهم است برای مردم. جاهای دیگر قابلفهم نبود.
در مورد انتخاب بازیگر نقش کبری بگویید.
وقتی پیشتولید را شروع کردیم و دنبال بازیگر میگشتیم، خب خیلی دختر بود که از ملایر بیاوریم و کمی سیاهش کنیم و کمی آفتابسوخته و بعد لباس عشایری تن او کنیم و نشان دهیم که این دختر عشایری است. از اول توافق ما این بود دنبال بچهای بگردیم که از خود عشایر انتخاب شده باشد یعنی دروغ نگوییم، کلک نزنیم. شاید کلکمان هم رو نشود ولی باور خودمان این باشد که ما از توی عشایر این دختر را انتخاب کردیم. فکر کنید در شهر، آدرس میگرفتیم، میگفتند دو تا سیاهچادر هست در مثلاً کیلومترها دورتر، پشت فلانجا، دو تا خانواده دارند زندگی میکنند، یک بچه آنجا هست شاید بد نباشد. با چه امیدی میکوبیدیم و میرفتیم و عکس، فیلم، تست میگرفتیم ولی آن نبود که ما میخواستیم. بالاخره تلاش ما جواب داد و یک دختربچه به اضافه یک دختربچه دیگر که همسن همان اولی بود و آن هم چهره خوبی داشت را پیدا کردیم از توی عشایر، در همان بدویتی که داشتند. بچهها شهرستانی و روستایی چون با سینما آشنا نیستند، دوربین و گروه را که میبینند فکر میکنند حالا چه خبر است و قرار است چه اتفاقی بیفتد.
خود بچهها از گروه و دوربین و بازی کردن، خجالت و هراسی نداشتند؟
اساساً این یخ خجالت هست. ولی فراموش نکنیم قرار نیست اول دوربین را ببینند. ابتدا مدت یک ماه، ۵۰ - ۴۰ روز با آدمها در ارتباطند. یواشیواش یخشان آب میشود. درست میگویید.
اسم بچه هم در فیلم کبری است؟
بله، کبری است که فکر میکند دارند راجع به او صحبت میکنند. معلم میگوید «بچهها میدانید کبری چه تصمیمی میگیرد؟» این باز فکر میکند راجع به خودش است. تا قبل از اینکه ما این دختر را پیدا کنیم، با خانوادهاش از همدان به خوزستان کوچ میکرد و از خوزستان در ییلاق به کوههای همدان برمیگشت. واقعیت این است که این داستان، در زندگی این بچه تجلی پیدا کرد.
یعنی در جریان ساخت فیلم، علاقهمند شد درس بخواند.
بله. الان دارد درس میخواند. دیگر به همراه خانواده کوچ نمیکند و پیش مادربزرگش در همدان مانده. این از برکات فیلم بود که فکر میکنم مسیر این دختر عوض شد. واقعاً ممکن است خود او هم در آینده معلم بچههای عشایر شود. با تحقیقی که انجام دادیم، معلوم شد هنوز به شدت مسائل آموزش عشایر و مسائل اینچنینی برایشان مشکلات اساسی دارد.