
دكتر حميد صالحي جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس از جمله رزمندگاني است كه در سن ۱۴ سالگي پا به عرصه دفاع مقدس گذاشت و در پي ۶۴ ماه حضور فعال در جبههها به درجه جانبازي نائل آمد و امروز با وجود گذشت ۲۳ سال از جنگ تحميلي هنوز با عوارض جنگ و مجروحيت شيميايي دست و پنجه نرم می کند و گاهي به خاطر يك سرماخوردگي ساده مجبور است در بيمارستان بستري شود. مصائب مجروحیت این جانباز به قدری تلخ و گزنده است که دل هر انسانی را به درد می آورد . براي اينكه بيشتر با مشكلات و چگونگي درمان این جانباز و شهید زنده طي اين سالها آشنا شويم به سراغ او رفتيم كه در واقع شرح كاملي از درد و رنج و البته نمونه بارز اراده پولادين جانبازان شيميايي است.
از اولين حضورتان در جبهههاي نبرد بگوييد؟
براي اولينبار چون سنم كم بود با شناسنامه برادر بزرگترم ثبتنام كردم. روزي كه ميخواستند ما را اعزام كنند داخل اتوبوس اسمها را ميخواندند. گفتم اسم من حميد است و آنجا اسمم را اصلاح كردم. نميدانستم در جبهه چه خبر است؟! نميدانستم آنجا آتش است و خون، بمباران و گلوله. پوتين و لباسها برايم بزرگ بودند. من فقط در مسجد محله يك دوره آموزش مقدماتي ديده بودم اما با آنچه در جنگ مواجه شديم، زمين تا آسمان فرق ميكرد. شور و شوق كه از مبارزات زمان انقلاب داشتيم، علاقه ما را برای حضور در جبهههاي حق عليه باطل نشان ميداد. اصلاً به مجروح شدن يا شهادت فكر نكرده بوديم. تنها هدفمان اطاعت از امر ولي فقيه بود كه فرموده بودند «برويد و از كشور دفاع كنيد.» اولينباري كه رفتيم زمستان بود. قطار از قم و اراك عبور كرد و به روستاي ما رسيد. اولينبار بود كه از روستا جدا ميشدم، از طرفي خيلي نگران بودم و اضطراب داشتم كه خدايا كجا دارم ميروم. برايم كاملاً ناشناخته بود. تصور من از جبهه يك خاكريز بود كه ما با اسلحههايمان تيراندازي ميكنيم و عراقيها دستهايشان را بالا ميبرند و تسليم ميشوند. آنچه از جنگ در ذهن من بود همان تصاويري بود كه از تلويزيون مشاهده كرده بودم.
از اولين حضورتان در عملياتهاي دفاع مقدس برايمان بفرماييد؟
نخستين عملياتي كه در آن حضور داشتم، عملیات والفجر مقدماتي در منطقه فكه بود. دشمن هم ديگر دشمن زمان فتحالمبين، طريقالقدس و بيتالمقدس نبود. دشمني كاملاً هوشیار و تلاش میکرد با چنگ و دندان جلو پيشرفت ايرانيها را بگيرد. بسيجيان را شناخته بود با سرعت ارتش خود را ساماندهي و آماده كرده بود. بعد از چند ساعت پيادهروي در تپه های رملي دشت عباس خستگي امانمان را بريد. عمليات كه شروع شد ابتدا بايد آتش زيادي از طرف ما ريخته ميشد تا بچههاي تخريبچي بتوانند معبرها را باز كنند. بعد از سه، چهار ساعت پيادهروي و عبور از معبر به يك كانال رسيديم به عمق هشت متر . در عین حال دشمن هم از روبهرو در حال تيراندازي بود. ما هم بايد از اين كانال پر از آب عبور ميكرديم.
آنجا بود كه به خودم گفتم آخر آبت نبود، نانت نبود، تو اينجا چه ميخواهي؟ البته این به دلیل سختی شرایط بود.
بحمدالله به هر سختي كه بود از آن كانال گذشتيم. تا صبح بسياري از رزمندگان شهيد يا مجروح شدند. خيلي برايمان سخت بود. كمكم فهميديم كه جنگ بچهبازي نيست.
بعد از والفجر مقدماتي در چه عملياتهاي ديگری حضور داشتيد؟
در عمليات های والفجر۴، كربلای۵، والفجر۱۰، بيتالمقدس ۷، والفجر۸، كربلای۴ و عمليات بدر به طور متداول و پيوسته در عملياتها حضور داشتم. در عمليات والفجر۴ و والفجر۸ و بدر هم مجروح شدم. بعد از عمليات بدر بود که به عضويت رسمي در سپاه پاسداران درآمدم.
بعد از هر مجروحيت هم دوباره به جبهه بازميگشتم.
چطور با تمام اين جراحات شهيد نشديد؟!
اينكه چرا شهيد نشدم، اين دليلي بود كه دوست نداشتم! البته الان ميفهمم كه اشتباه ميكردم. حتي يكبار در محاصره كامل دشمن قرار گرفتيم و يك درصد هم امكان زنده ماندن نداشتم ولي از خدا خواستم كه به دنيا برگردم ولي امروز احساس ميكنم كه اشتباه كردم. اي كاش با آن دوستاني كه بهترين بندگان خدا بودند ميرفتم. من سعادت شهادت را نداشتم.
شما بار اولي كه به جبهه رفتيد، نميدانستيد آنجا چه خبر است و سختيهاي آن را نديده بوديد. تير، تفنگ و مجروح نديده بوديد. چرا بعد از عمليات مقدماتي كه جنگ را ديده و ميشناختيد، دوباره به جبهه بازگشتيد؟
ايدئولوژي الهي و ديني مرا به جبهه ميكشاند. حكومت زيادي هم داشت فضايي كه بر كشور حاكم بود، اجازه نميداد احساس ترس كنيم. انقلاب به ما فهمانده بود كه امروز بايد امام خويش را ياري كنيم، اگر ياري نكنيم حتماً باختهايم. آن ايدئولوژي قوي و آن راه غني بود كه من را ۶۰ ماه در جبهه نگه داشت. بارها مجروح شدم اما همه عشقم در ماندن و حضور خلاصه ميشد. آن روزها دنياطلبي و پست و مقام خريداري نداشت. رشادت، ايمان و اخلاص و فداكاري بر همه مسائل دنيوي برتري پيدا كرده بود. عمليات والفجر ۴ در ارتفاعات كاني مانگا در مريوان انجام گرفت كه موفقيت نسبي هم به دست آمد.
در چه عملیاتی مجروح شدید؟
در يكي از بمباران های شديد دشمن ترکشي به دستم خورد.
دفعه بعد در جزاير مجنون بود كه عمليات بدر را انجام داديم در منطقه هور كه ما عمل كرديم ۸، ۹ كيلومتر نيزار بود. ما از ۹ كيلومتر نيزار گذشتيم و خط دشمن را شكستيم، در اين عمليات تركش به سرم خورد. در عمليات بدر من در رسته ضد زره ۱۰۶ روی جیپ سوار بودم كه این سلاح شبها در خط مقدم كارايي نداشت. چون بايد روي خاكريز مي رفتيم و شليك ميكرديم تا ديد داشته باشيم. روزها به خط مقدم ميرفتيم. يادم هست روز دوم هوا كه روشن شد و بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب كمي استراحت كرده بوديم، كاوه نبيري مسئول محور لشكر ۱۷ علي بن ابيطالب بود. گفت تانكها همه از پل عبور كردند برويد كه بچهها قتل عام نشوند.
ما سريع به سمت خط حركت كرديم. در مسير ده، پانزده نفر را ديدم كه كنار خاكريز آرميدهاند. به راننده گفتم چند لحظه صبر كن من بروم به آنها بگويم كه بد جايي خوابيدند و امكان دارد هر لحظه آنجا را بمباران كنند.
من از ماشين پياده شدم و ديدم تمامي آن ده، پانزده نفر شهيد شدهاند. دقت كه كردم متوجه شدم كه آنها همه به يك نقطه نگاه ميكنند. نميدانم به چه چيزي نگاه ميكردند. شايد به جايگاهشان در بهشت نگاه ميكردند، شايد شخصي را كه به استقبالشان آمده بود، ميديدند.
شما در كدام عمليات شيميايي شديد؟
عمليات والفجر ۸ در منطقه فاو عراق انجام گرفت منطقهاي كه فوقالعاده براي عراق از لحاظ استراتژيك اهميت داشت چون در مجموع در اين بندر ۵۰ كيلومتر مرز آبي داشت.
زماني كه عمليات والفجر ۸ انجام شد، دشمن براي جلوگيري از پيشرويهاي رزمندگان و عبور نيروهاي ما را از اروندرود ديد از هيچ جنايتي فروگذار نكرد و به صورت گسترده از بمبهاي شيميايي استفاده كرد. دشمن در عمليات خيبر هم شيميايي زده بود اما نه با اين وسعت، در عمليات والفجر ۸ بمب خردل، سيانور،اعصاب و ... را همزمان در وسعت زيادي استفاده كرد. يعني هر چه سلام داشت روي سر رزمندگان ما ريخت. روز پنجم عمليات بعد از اينكه آفتاب غروب كرد براي استراحت در مقر تاكتيكي كمي عقبتر بر ميگشتيم و به منطقه اروندكنار رفتيم. مدرسهاي در كنار شهر خسروآباد بود. از آبادان به سمت خسروآباد شهركي به نام اروند كنار است كه دقيقاً روبهروي فاو است. ما در حال تميز كردن سنگرها بوديم تا كمي استراحت كنيم و صبح دوباره راهي خط مقدم شويم. بچهها در جاده ۱۷ عليبنابيطالب (ع) سر جاده فاو – البحار، فاو – ام القصر و فاو – بصره از فاو خارج شد و در خط پدافندي مستقر بودند. شب، هنگام استراحت سه فروند هواپيماي جنگي عراق روی سر ما به پرواز درآمدند.
يكي از هواپيماها به صورت عمودي پايين آمد. يعني به گونهاي شيرجه زد كه گمان كرديم كه آن هواپيما را زدهاند همه بلند گفتيم الله اكبر،الله اكبر اما يكدفعه ديدم بمبهاي جنگنده از زير آن رها شدند.
همگي به داخل ساختمان پريديم. يك بمب به وسط مدرسه خورد،دو سه تا هم به اطراف آن اصابت كرد. چندين تركش به بچهها برخورد كرد و چند نفري شهيد شدند. يادم هست سر يكي از بچهها قطع شده و ديگري نيم تنهاش جدا شده بود. سنگرها آتش گرفت ما سريع با گوني، پتو، خاك و ... شروع به خاموش كردن آتش كرديم. اصلاً خبر نداشتيم كه بمب شيميايي پشت مدرسه در حال نشت كردن است. مواد شيميايي خردل معمولاً ۴، ۵ ساعت بعد آثار آن مشخص ميشود و مانند مواد شيميايي سيانور و اعصاب نيست كه سريع تأثير بگذارد. پيكر شهدا را جمع كرديم. با بچههاي امداد تماس گرفتيم و آن روز پنج از نفر دوستان نزديكم را از دست داده و خيلي ناراحت بودم. چند ساعت كه گذشت، دوستان شهيدم را به معراج شهدا فرستاديم. بچههاي خنثي كننده (ش م ر) آمدند و گفتند يك بمب شيميايي درست پشت سنگر شما افتاده و چند ساعت است كه در حال نشت كردن است. شما همگي شيميايي شدهايد.
تا اين را به ما گفتند انگار كه دنيا بر سر ما فرو ريخت. همه ما را به عقب منتقل كردند. در مسير چشمانم متورم و بسته شد هر كاري ميكردم كه آنها را باز كنم، نميشد. ما را به اورژانس صحرايي آوردند و گفتند برويد دوش بگيريد بعد يك سرم به ما وصل كردند تا هر چه در معده ماست، تخليه شود. بچهها خيلي ترسيده بودند. به همين دليل اسكوپ كرده بودند، اسكوپ حالتي است كه رگها در آن تنگ شده و به داخل ميرود وقتي ميخواستند از ما رگ بگيرند و سرم وصل كنند كه مواد داخل معده كامل تخليه شود ابتدا به سراغ رزمنده كناريام رفتند چون نتوانستند رگش را بگيرند پايش را بلند كردند و زير پاشنه پايش تيغ انداختند و يك رگ را مانند ماكاروني از پايش بيرون كشيدند.
بعد پيش من آمدند و چند بار سوزن سرم را زدند ولي رگم را نتوانستند پيدا كنند گفتند بايد با تيغ بزنيم، گفتم نه، نه من طاقت ميآورم. پرستار گفت: پس بايد طاقت بياوري تا من يكي از رگها را بكشم بيرون و سرم را بزنم.
حدود ۱۰ دقيقه به من سوزن زدند تا توانستند از من رگ بگيرند و سرم را وصل كنند. به محض اينكه سرم وصل شد حالت تهوع گرفتم و معدهام خالي شد. هر چه خودمان را ميخارانديم، اصلاً حسي نداشتيم محل استقرار ما يك اتوبوسي بود كه صندليهايش را برداشته بودند. ما را داخل اتوبوس گذاشتند. كمكم بدنهايمان شروع كرد به تاول زدن حدود ۳ ساعت طول كشيد تا به اهواز رسيديم. يك پلاستيك جلوي دهانمان گرفته بوديم و دائماً هر چه در معدهمان بود خالي ميشد تا سموم خارج شود. چشمانمان هم تا ۲۴ روز كامل بسته شده بود.
در اهواز اولين اقدامات درماني روي ما انجام شد و آماده شديم كه به تهران منتقل شویم. به ياد دارم فقط چشمانمان را به زور باز ميكردند و يك قطره دارو داخل آن ميچكاندند. قطره را كه ميريختند، انگار يك ميخ فولادي در چشممان فرو كردند. حاضر بودم تكهتكهام ميكردند اما اين قطره را نميريختند.
بعد از چند ساعت يك هواپيما آمد تا تعدادي از بچهها را به تهران منتقل نمايد. به من گفتند بيا با گروه اول به تهران برو اما من كه نميدانستم از بقيه اوضاعم خرابتر است، ماندم تا با ساير دوستان به يك بيمارستان منتقل شويم. ساعت ۲ بعد از ظهر ما را سوار قطار كردند تا به تهران منتقل شويم. حدود ۲۲ ساعتي را كه در قطار بوديم و داد و فريادمان بلند بود و آب ميخواستيم آب بدنمان داخل تاولها،زير پوست جمع ميشد، هر چند ساعت اين تاولها ميتركيد و درد و سوزش زياد ایجاد می شد.
وقتي در تهران از قطار پياده شديم. از نوك پا تا دستها و سرم پر از تاول شده بود. بلند كه شدم از قطار پياده شوم چند تا از تاولها تركيد و خون آبه از بدنم سرازیر شد.
مردمي كه در ايستگاه ما را ميديدند سوار آمبولانس ميشويم همگي گريه ميكردند چشمانمان را بسته بودند و نميفهميديم چرا گريه ميكنند؟
ما را به بيمارستان فيروزگر بردند.آنجا دو دسته شديم و آنهايي كه وضعيت وخيمتري داشتند به بيمارستان لبافينژاد بردند. در بيمارستان لبافينژاد، مرحله اول درمان ما آغاز شد. سه مرتبه پوست بدن مرا كندند. يكي از پرستاران به نام رجبي در بيمارستان بود كه ميگفت در اين بخش بيمارستان به من ميگويند جلاد. اگر نگذاريد شما را پانسمان كنم مجبورم به زور اين كار را بكنم.
ما را سرپا نگه ميداشتند و شروع به كندن تاولها ميكردند بعد گاز و پماد به بدن ما ميزدند و سپس پانسمان ميكردند. يادم هست ساعت ۳ نيمه شب ما را به اتاق پانسمان بردند، ساعت ۱۰ صبح از اتاق در آوردند. هر دو روز يكبار پانسمان ما را عوض ميكردند.
بعد از ۲۰ و ۳۰ روز كه حالمان بهتر شد و چشمانمان باز شد آقاي رجبي به مرخصي رفت و يك نفر ديگر جايگزين او شد وقتي ميخواست مرا به اتاق پانسمان ببرد، گفتم اگر ميشود مرا به حمام ببر، چند ماه است كه حمام نكردم و تمام بدنم يك لايه سياهي گرفته است.
او نميدانست كه نبايد ما را حمام ببرد. مرا به حمام برد و با صابون زير دوش مرا شست. شب كه براي استراحت آمدم ديدم هر دو تا پاي من باد كرده و داخل آن آب جمع شده است. آقاي رجبي كه برگشت گفت چه كسي اجازه داده است اين بيمار را حمام ببريد؟ گفت خودش گفته مرا حمام كن. رجبي گفت: بيمار چه ميداند. هر دو پاي من عفونت كرد و گفتند براي اينكه عفونت به بالا تنه نرسد بايد هر دو پايم را قطع کنند. با چند تا بيمارستان مشاوره كردند، گفتند بايد قطع شود. يك دكتر پيدا شد كه گفت اگر طاقت بياورد و ۲۰ روز اول را داخل اسيد و بتادين بگذاريم، امكان دارد خوب شود و لازم به قطع كردن نباشد.
مرا در اتاقي ايزوله كردند و هيچ كس حق ورود به اتاق را نداشت. چون گلبول معمولي هر انسان ۸ هزار تاست گلبولهاي من به ۳۰۰ تا رسيده بود.
يعني امكان داشت اگر يك مگس هم وارد اتاقم شود، بدنم طاقت نياورد. هر روز صبح سه، چهار نفره مرا ميگرفتند و داخل اسيد و بتادين ميگذاشتند. به همه فحش ميدادم و ميگفتم مرا بكشيد. سه ماه اين وضعيت طول كشيد. تا اينكه زخمهايم كم كم خشك شد و بهبودي نسبي را كسب كردم. بعد از ۲۴، ۲۵ سال هنوز اگر يك سرماخوردگي ساده بگيرم بايد در بيمارستان بستري شوم و علائم بمبهاي شيميايي مجدداً عود ميكند.