کد خبر: 448616
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۵:۵۷
گزارش سفر به مناطق عملياتي غرب
عليرضا محمدي | جاده‌ها از پي هم مي‌گذشتند و ميني‌بوس حامل خبرنگاران، گرماي تيرماه مناطق غرب کشور را مي‌شکافت و به پيش مي‌راند؛ راهي که به حتم چندين سال پيش رزمندگاني از خيل مجاهدان راه خدا طي کرده و خطراتش را به جان خريده بودند، اکنون با کمترين دغدغه از مقابل‌مان مي‌گذشتند تا عطر وجود رزمندگان را همچنان در قالب امنيت موجود در کردستان احساس کنيم.
کاروان ما به ميزباني ستاد مرکزي راهيان نور خود را هم آغوش گرماي طاقت‌فرساي مناطق مرزي کرده بود تا بازديدي از اردوهاي راهيان نور غرب و شمال غرب کشور داشته باشيم؛ از کرمانشاه تا سنندج و از پاوه تا سرپل ذهاب، قصر شيرين، سومار، نفت شهر و... مناطقي که به فرمايش مقام معظم رهبري سرزمين مجاهدت‌هاي خاموش هستند و هر کدام ماجراهاي عجيبي در خود نهفته دارند، اما به دليل عدم پرداخت مناسب به مقوله جنگ در اين مناطق، در مظلوميتي غريب به سر مي‌برند و اصحاب رسانه مي‌رفت تا تريبوني باشد براي شرح قهرماني‌هاي بزرگمرداني چون دکتر چمران، احمد متوسليان، اصغر وصالي و گروه دستمال سرخ‌هايش، پيشمرگ‌هاي شهيد کرد مسلمان، شهيد کاک عدنان مزدوجي، شهيد کاک طاهر عبدالله زاده، کاک شوکت و همه رزمندگاني که صرف نظر از مذهب و فرقه و گرايش، خون خود را براي حفظ وجب به وجب خاک کشورمان فدا کرده‌اند.


سرزمين کاک‌هاي سرافراز

«کاک» به زبان کردي يعني برادر بزرگ‌تر يا سرور، وارد اقليم کردستان که مي‌شوي از جمله کلماتي است که زياد مي‌شنوي و در کنار ساير ديدني‌هاي اين خطه با خود به سوغات مي‌بري. اين واژه و حال و هواي خاص زندگي اکراد را نه تنها در خود استان کردستان که در مساحتي از بخش‌هاي مرزي آذربايجان غربي گرفته تا کردستان، کرمانشاه و حتي بخشي از ايلام مي‌تواني بيابي. قسمتي از خاک کشورمان که هرچند در تقسيم‌بندي‌هاي کشوري در چهار استان تقسيم مي‌شود، اما براي کهنه رزمندگاني که شاهد ناآرامي‌هاي اوايل انقلاب بوده‌اند، ‌خطه کردستان يعني تمامي‌آنجايي که قبل از آغاز دفاع مقدس دروازه‌هاي بهشت را به سوي مجاهدان راه خدا گشود و سال‌ها بعد از آن نيز همچنان محل قرار عاشقان شهادت با سرور و سالار شهيدان باقي ماند.

سفر ما در اين خطه از کرمانشاه آغاز شد که هواپيمايمان در فرودگاهش به زمين نشست، يکي از کلانشهرهاي کشورمان با مردماني مقاوم و جوانمرد که سرداران شهيدي چون سيبي، زنگنه، زارعي، ايراني و... نشانه‌هاي واضحي بر رشادت و غيورمردي انسان‌هايي هستند که در طول هشت سال جنگ تحميلي با وجود فاصله کم با مرز، هرگز خانه و کاشانه خود را ترک نکردند و اينک نيز به زندگي آرام خود در اين شهر و ديار ادامه مي‌دهند.

۴۰ رزمنده در مقابل ۲ هزار کومله

شب بود که به کرمانشاه رسيديم تا صبح زود به مقصد سنندج، مرکز استان کردستان، رهسپار شويم. در واقع همانطور که اين استان عموماً شيعه‌نشين با پادگان‌هاي معروفي چون ابوذر، مقصد اوليه بسياري از رزمندگان بود تا از آنجا به جبهه‌هاي غرب راهي شوند، ما نيز به پيروي از رزمندگان، مسير سفرمان را به همين نحو انتخاب کرده بوديم. روز بعد، ۱۴۰ کيلومتر آن طرفتر، شهر سنندج با حال و هواي خاص خود، بازار شلوغ و مردم با صفايش و البته يادمان شهداي گمنام کردستان در محل باشگاه افسران (سابق) انتظارمان را مي‌کشيد. اين باشگاه که اکنون تبديل به مرکز فرهنگي دفاع مقدس سنندج شده است، ماه‌ها قبل از آغاز جنگ و زماني که ضد انقلاب تمامي ‌شهر را به تصرف خود در‌مي‌آورند، شاهد مقاومت حدود ۴۰ نفر از نيروهاي ارتشي، سپاهي و پيشمرگ کرد مسلمان در برابر ۲۰۰۰ نفر از متحدين نيروهاي کومله، دموکرات، حزب پيکار، رنجبران و... بوده است.

شرح اين مقاومت را درست در کنار مزار دو شهيد از ميان شهيدان اين واقعه، محمد رشيد احمدي و عدنان مزدوجي (عضو پيشمرگان کرد مسلمان) از زبان سرهنگ مهاجر مدير کل بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس کردستان مي‌شنيديم که خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس در اين مناطق بود و آشنايي خوبي با جغرافيا و حوادث روي داده در خطه کردستان دارد. طبق گفته مهاجر بعد از اينکه ضد انقلاب به قصد جدا سازي خطه کردستان فعاليت خود را آغاز مي‌کنند، در يک اقدام غافلگيرانه شهر سنندج را به اشغال در مي‌آورند که نيروهاي مدافع انقلابي با استقرار در ساختمان باشگاه، ۲۲ روز در مقابل مهاجمان مقاومت مي‌کنند.

موقعيت باشگاه روي يک بلندي قرار داد که از آنجا مي‌شود بخش‌هايي از شهر سنندج را ديد و تقريباً مي‌توان گفت باشگاه سابق افسران مشرف به شهر است که اين امر يکي از برگ‌هاي برنده مدافعان به شمار مي‌آمده، اما با توجه به جمعيت ۵۰ برابري ضد انقلاب، ۲۲ روز مقاومت حدود ۴۰ رزمنده از اين مکان، نمادي از ايثار و ايستادگي فرزندان ايران زمين است که ‌متأسفانه در کنار ساير يادمان‌‌ها و حوادث و رويدادهاي اين خطه، کمتر به آنها پرداخته شده است.

اما شرح چگونگي و سرانجام اين مقاومت مردانه را سرهنگ مهاجر اينگونه روايت کرد: در فروردين ماه سال ۵۹ ضد انقلاب با اشغال سراسر شهر، باشگاه افسران را کاملاً به محاصره خود در مي‌آورند، اگر نبود نيروي ايمان و اخلاص مدافعان ارتشي و سپاهي و پيشمرگ کرد مسلمان، مسلماً هيچ عقل سليمي‌ قبول نمي‌کرد که چهل و چند نفر در برابر ۲۰۰۰ نفر از نيروهاي متحد کومله و دموکرات و ساير نيروهاي ضد انقلاب مقاومت کنند اما فرزندان انقلابي خميني کبير اين خطر را به جان خريدند و علاوه بر تحمل حملات همه جانبه دشمن، ضد انقلاب به وسيله بلندگوهايي هر روز اخبار نااميدکننده‌اي را پخش مي‌کردند و از مدافعان مي‌خواستند خود را تسليم کنند. ليکن با وجود شهادت و زخمي‌شدن بسياري از رزمندگان، اين امر اتفاق نيفتاد و بالاخره در ارديبهشت سال ۵۹ نيروهاي کمکي شهيد بروجردي از راه مي‌رسند و عمليات آزادسازي شهر شروع مي‌شود که اين نيروها از چهار محور به فرماندهي شهيد بروجردي، سردار همداني، شهيد صياد شيرازي و سردار رحيم صفوي وارد شهر شده و ضد انقلاب را متواري مي‌کنند.

دو شهيدي که در اين يادمان به همراه چند شهيد گمنام از دوران دفاع مقدس دفن شده‌اند، يادگاران ارزشمند اين حماسه جاودان به شمار مي‌روند که با توجه به محاصره باشگاه و عدم انتقال اجساد شهدا، بعد از فتح و پيروزي با موافقت خانواده‌هاي‌شان در همان محل شهادت دفن مي‌شوند.

دره شيطان؛ کمينگاه ضد انقلاب در دوران دفاع مقدس

حرکت به طرف سرو آباد براي رسيدن به يادمان عمليات والفجر ۱۰ از مسيري مي‌گذشت که بخشي از آن را دره شيطان تشکيل مي‌داد. اين دره يکي از نام آشنا‌ترين مناطق در کردستان است که به قول سرهنگ عيوضي، معاونت راويان بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس که همراه کاروان بود، شاهد کمين‌هاي متعددي از سوي ضد انقلاب براي مردم و رزمندگان بوده است. حضور در اين گذرگاه نسبتاً ترسناک با بلندي‌هاي مشرف به کف دره و موقعيت مسلطي که اين بلندي‌ها به جاده دارند به وضوح صدق گفته‌هاي عيوضي را نشان مي‌داد. اين راه که از سه راه حزب الله به طرف روستاي دزلي (پرشهيد ترين روستاي منطقه با ۳۰۰ شهيد) آغاز مي‌شد، گفته‌هاي جالب سرهنگ عيوضي را از شرايط خاص کردستان و جنگ در اين مناطق در پي داشت: ‌

«جنگ در خطه کردستان در چند جبهه وجود داشت. يکي با نيروهاي متجاوز عراقي، ديگري با ضدانقلاب که شاخه‌ها و گروه مختلفي داشت و همين وجود ضد انقلاب که برخي از مردم بومي ‌را نيز جذب کرده بودند باعث غبار آلود شدن شرايط مي‌شد به طوري که مي‌توان نبرد کردستان را همانند فتنه‌اي ناميد که در آن شناخت حق از باطل به سختي صورت مي‌گرفت. »

براي رسيدن به يادمان عمليات والفجر ۱۰ از روستاي پر شهيد دزلي عبور کرديم که يکي از قهوه خانه‌هايش مفتخر به قدوم مبارک رهبر معظم انقلاب در اوايل جنگ تحميلي است که ظاهراً بعد از اين حضور، دشمن توسط ضد انقلاب از وجود ايشان مطلع شده و کمي‌بعد از ترک منطقه توسط معظم‌له، دزلي بمباران مي‌شود.

چريک پير، پيشمرگ کرد مسلمان

کاک شوکت صالحي يکي از پيشمرگان کرد مسلمان است که در يادمان شهداي عمليات والفجر ۱۰، روي بلندي‌هاي تته، نزديک قله دالاني با او ملاقات کرديم. کهنه رزمنده‌اي که هنوز خود را از ياران حاج احمد متوسليان مي‌داند، راوي و راهنماي ما روي اين قله بود تا با نشان دادن مختصات جغرافيايي منطقه، از شهر سيد صادق عراق گرفته تا مندلي و خورمال و حلبچه که همگي زير پايمان در خاک عراق به وضوح مشخص بودند، روايتگري خود را آغاز کند.

جايي که ما ايستاده بوديم (روي بلندي‌هاي تته) کاملاً مشرف به بخش بزرگي از کردستان عراق بود و در چنين منظره بلند و فراخي اين پيشمرگ کرد مسلمان که به خاطر چالاکي اش در عبور از مسيرهاي ناهموار منطقه، از سوي همراهان به چريک پير موسوم شده بود، توضيحات مختصري از عمليات والفجر ۱۰ و آزادسازي حلبچه و سپس بمباران شيميايي مردم اين شهر عراق توسط بعثي‌ها داد و سپس به آن بخش از خاطراتش اشاره کرد که خود علاقه‌مند به آن بود، شرح ماجراي حاج احمد متوسليان که هنوز از پس سال‌ها در بين اين مردم محبوبيت خود را حفظ کرده است. حکايت کاک شوکت، نبرد حاجي و نيروهايش با ناراضيان دهکده اورامانات را شامل مي‌شد: ‌

«دهکده اورامانات و مناطق مجاورش که وسعت نسبتاً خوبي دارد، در اوايل انقلاب شاهد ناراضياني بود که حاج احمد متوسليان را برآن داشت تا به اينجا نيرو بياورد و معاندان را تحت فشار قرار دهد. طوري که ۱۷۰ نفر از آنها دستمال‌هاي سفيدي را به نشانه تسليم بلند کردند. حاج احمد به نيروهاي خودي گفت کسي جلو نيايد تا خودم از صحت تسليم‌شان اطمينان حاصل کنم. بعد بدون سلاح و تنها به ميانشان رفت و بعد از گفت‌وگويي به ما علامت داد که قضيه تسليم صحت دارد. اما روز بعد به دستور حاج احمد سلاح اسرا را به آنها پس داديم و حاجي گفت شما هم مي‌توانيد به ما بپيونديد. آنها هم که اين جوانمردي متوسليان را ديده بودند روز بعدش به ما پيوستند و جزو پيشمرگان کرد مسلمان شدند.» عمليات محمد رسول‌الله در سال ۶۰ که يکي از ابتکارات جالب حاج احمد در اولين ورود نيروهاي اسلام به خاک عراق بود نيز از ديگر گنجينه‌هاي خاطرات کاک شوکت بود که با نشان دادن محورهاي عمليات در قله دالان، بلندي‌هاي تته، قله رساله و... به شرح آن پرداخت.

يادمان شهداي عمليات والفجر ۱۰ که در سال ۶۶ به منظور گمراه کردن دشمن از توجه کلانش به جبهه‌هاي جنوب اجرا شده بود را به مقصد پاوه ترک کرديم. در حالي که حين راه همت بچه‌هاي ستاد مرکزي راهيان نور در تأسيس اين يادمان جديد آن هم در بلندي‌هايي به ارتفاع چند صدمتري را در قالب تابلوها و تصاوير مربوط به شهداي منطقه از نظر مي‌گذرانديم.

پاوه هنوز ايستاده است

به غروب آفتاب چيزي نمانده بود كه به پاوه رسيديم. روشنايي شب‌هاي اين شهر آنقدر نيست كه بتوان زيبايي‌هاي معماري پلكاني‌اش را به تمامي از نظر گذراند. همانند حماسه‌اي كه در پادگان اين شهر رخ داد و شايد هرگز نشود با هيچ قلمي بزرگي و ابعاد واقعي آن را به تصوير كشيد. بايد تا صبح صبر مي‌كرديم تا همپاي جلوه زيبايي‌هاي معابر و كوچه‌هاي پاوه، تا حدامكان در درك حماسه‌اي كه ۳۲ سال قبل در اين شهر رخ داده بود، تلاش كنيم. شناختي كه مي‌توانست در انعكاس هرچه بهتر ايثارگري‌ افرادي چون شهيدان وصالي، چمران، گروه دستمال سرخ‌ها، پيشمرگان كرد مسلمان و... كمك حال بچه‌هاي كاروان اصحاب رسانه‌ باشد.

نام‌هايي كه از آنها ياد شد، ‌حماسه‌آفرينان جاودان مقاومت پاوه هستند در مردادماه سال ۱۳۵۸، مقطعي از تاريخ كشورمان كه روزهاي گرمش را خبر اعلام خودمختاري ضد‌انقلاب در كردستان گرم‌تر كرد. پاوه اما اين بين به دليل موقعيت سوق‌الجيشي‌اش خيلي زود مورد توجه دشمنان قرار گرفت و با اعلاميه‌هاي خودمختاري كه توسط عوامل نفاق در شهر پخش شد، مردم به جهت كسب تكليف به فرمانداري رفتند اما سرعت عمل ضدانقلاب در تصرف شهر و متعاقب آن ورود اصغر وصالي و گروه دستمال سرخ‌ها به پاوه، ‌صفوف مرد و نامرد را مشخص‌تر كرد.

دستمال سرخ‌ها

شهيد اصغر وصالي، ‌بچه محله دولاب تهران، دانش‌آموخته مكتب روح‌الله و آموزش ديده اردوگاه‌هاي رزم چريكي فلسطين (در قبل از انقلاب)، ‌از آن دست بچه‌هاي ولايتي بود كه حمايت از نظام اسلامي در همه زمينه‌ها را وظيفه خودش مي‌دانست و پس از انقلاب، ‌با شروع ناآرامي‌هاي مرزي تعدادي از بچه‌هاي انقلابي را آموزش مي‌دهد و روانه مناطق غرب كشور مي‌شود. اين گروه كه ظاهراً به دليل شهادت يكي از اعضاي خود كه هنگام شهادت لباس قرمز به تن داشت، ‌دستمال‌هاي سرخي را به بازو يا دور گردن مي‌بستند، ‌باخبر تصرف پاوه به وسيله ضد‌انقلاب وارد اين شهر مي‌شوند.

طبق گفته‌هاي محمد تاجيك، ‌دبير ستاد مركزي راهيان نور كه ميزبان كاروان ما بود و در عين حال روايتگري برخي از مناطق و حوادث را برعهده داشت، تمام حماسه پاوه طي يك هفته و از ۲۰ مردادماه سال ۵۸ تا بيست و هفتم همين ماه به وقوع پيوسته است. دستمال سرخ‌ها كه وارد شهر مي‌شوند، در مقر سپاه موضع مي‌گيرند و به دليل محاصره همه‌جانبه، بسياري از گروه شصت و اندي نفري‌شان به شهادت مي‌رسند اما پا پس نگذاشته و همچنان مقاومت مي‌كنند. تاريخ ثبت كرده‌ كه چگونه شهيد چمران با شنيدن اوضاع پاوه روز ۲۵ مرداد ماه خود را با يك فروند هلي‌كوپتر به اين شهر مي‌رساند و چنانچه از دستنوشته‌هايش برمي‌آيد با حركات ايذايي به مقر دستمال سرخ‌ها مي‌رود تا كمك حالي باشد براي مدافعاني كه هرلحظه تعدادي ‌از آنها به شهادت مي‌رسيدند. اما ضد‌انقلاب با دستيابي به بخش‌هاي مختلف شهر و از جمله بيمارستاني كه تعدادي از رزمندگان زخمي در آن بستري شده بودند، ‌آنها را به شهادت رسانده و اجسادشان را پشت ساختمان بيمارستان رها مي‌كنند. اين بيمارستان كه اينك روزگار آرامي را سپري مي‌كند، در كنار ساختمان مرتفع يادمان شهداي پاوه قرار دارد و همچنان به فعاليت خود ادامه مي‌دهد. يادماني كه با تمثال برنجي شهيد چمران به بازديدكننده سلام مي‌دهد و آن بالا، روي سطح صاف و مسقفي كه در سايه‌اش ۹ شهيد از شهداي حماسه مقاومت پاوه آرميده‌اند، ‌اصلي‌‌ترين نقطه يادمان است كه به طرز عجيبي حال و هواي دوران مقاومت و ايثار را حفظ كرده‌است. با تصاوير شهداي خطه كردستان دورتادورش و البته ۹ سنگي كه نام‌هاي ۹ شهيد حماسه پاوه از گروه دستمال سرخ‌ها را روي خود به يادگار دارند.

«شهيد احمد انصاري از تهران، ناصر صادقي (تهران)، ‌علي رمضان پور(كرج) حميدپاشازاده(تهران)، سيد احمد حسيني(تهران)، ذبيح الله مظفري(تهران)، طهماسب وندالوند(نهاوند)، سياوش وصال(تهران)، محمد عسكري(تهران).»

اما در بخشي از اين فضا بنري نصب شده‌است كه روي آن اعلاميه حضرت امام به نشانه پايان روياهاي پوچ دشمنان در شهر پاوه ديده مي‌شود. اعلاميه‌اي كه معمار كبير انقلاب در ۲۶ مردادماه سال ۵۸ صادر مي‌كنند و در آن با لحني قاطع به نيروهاي نظامي دستور صريح براي آزادسازي پاوه مي‌دهند تا تنها ايجاز كلام ايشان كافي باشد براي فرار ضد‌انقلاب و آزادي شهر در ۲۷ مردادماه ۱۳۵۸.

گيلانغرب؛ عقده‌اي كه در گلوي صدام ماند

مقصد بعدي كاروان ما دشت‌هاي اطراف شهر گيلانغرب بود. دومين شهر مقاوم كشومان بعد از خرمشهر كه در طول دفاع مقدس بارها هجوم دشمن متجاوز را با مقاومت مردمي پس زد و خيال تصرفش همانند عقده‌اي برگلوي دشمن برجاي ماند. دشت‌هاي اطراف اين شهر نيز آن قدر حوادث مختلف را شاهد بوده‌اند كه به گفته تاجيك قرار است به‌زودي در برخي از نقاط آن يادمان‌هاي به اين منظور احداث شوند. به دشت كه رسيديم جاده‌اي نه چندان هموار مي‌رفت تا ما را به تنگه حاجيان، تپه كرجي‌ها و بلندي‌مرتفع چغالوند برساند و اين ميان علي كرمي و حاجي پارسا، رزمندگاني از شهر كرج كه به همراه تعدادي از همشهريان خود در اوايل جنگ در اين مناطق حضور داشته‌اند، رواي حماسه شهدايي بودند كه به گفته اين دو، رزم مردانه‌شان بيشتر از آنكه شنيدني باشد ديدني بود.

تپه كرجي‌ها

«گروه كرجي‌ها را جعفر و مهدي شرع پسند به گيلانغرب آوردند. دو برادري كه سردارفضلي خود را مريد آنها مي‌داند و همان اوايل جنگ به شهادت رسيدند. وقتي كه اخبار جنگ در سراسر كشور پخش شد، ساماندهي نيروها چندان منظم نبود و خيلي‌ها به‌صورت خودجوش به منطقه مي‌آمدند. مثل ما كه پشت سر شرع پسندها آمديم و همين تپه كرجي‌ها كه محل استقرار و مقاومت ما بود، ‌بهترين شاهد مقاومت بچه‌هاي كرج وساير رزمندگان در دشت گيلانغرب است.» كرمي روي تپه كرجي‌ها كه به خاطر استقرار رزمندگان كرجي در اولين ماه‌هاي جنگ به نام آنها شهره شده است، ‌براي ما روايتگري مي‌كرد. اول روايتش كه هجوم عراق بود و بعد مقاومت و مقاومت و مقاومت. از آن بلندي كه ايستاده بوديم مختصات منطقه به خوبي مشخص بود و روايت كرمي و پارسا، با مشاهدات بصري‌مان تكميل مي‌شد. شرح مختصر جغرافياي منطقه اينطور مي‌شود كه سه خط يا ارتفاع در اين دشت به چشم مي‌خورد. يك خط مرتفع موسوم به بلندي‌هاي ابرويي يك و دو و سه با تنگه‌هاي حاجيان و كورك، خط ديگر كمي عقب‌تر با بلندي‌هاي موسوم به تپه‌هاي وسطي يا تپه كرجي‌ها و خط سوم (نزديكتر به مرز) ‌كه همان ارتفاعات بسيار رفيع چغالوند است. اول روايت راويان ما هم از شكست عراق در تصرف گيلانغرب شروع مي‌شود و آمدنشان به دشت و تصرف تنگه‌هاي حاجيان و كورك، بعد از آمدن رزمندگان و شكست عراقي‌ها و عقب زدن‌شان به خط دوم(تپه وسطي) و سپس عقب‌نشيني دشمن به خط سوم و در نهايت عمليات آزادسازي چغالوند در ۲۵ اسفندماه ۱۳۵۹.

تعقيب دشمن در اين سه خط ( ارتفاعات) كه شنيدنشان برايمان بيشتر از نيم ساعت طول نكشيد، براي رزمندگان كم‌تجربه اوايل جنگ به قيمت از دست دادن دوستاني بود كه هنوز فقدان وجودشان را در فهواي كلام دو راوي كرجي كاروان احساس مي‌كرديم. هرچند عمليات چغالوند با كمترين تلفات صورت پذيرفته بود، ولي نام‌هايي چون شهيدان شرع پسند، داوود دميرچي‌لو، نادر الافي و... به خوبي نشان مي‌دهد كه براي پس گرفتن هرقطعه از خاك كشورمان چه خون‌هايي ريخته شده و تن چه سروقامتاني به خاك افتاده است.

راستي شهيد اصغر وصالي، فرمانده جنگاور و توانمند دستمال سرخ‌ها نيز در همين منطقه و در روز عاشوراي سال ۵۹ در تنگه حاجيان به شهادت رسيده‌است. پيكر پاك اين فرمانده دلاور اما گمنام نيز در قطعه ۲۴ بهشت زهراي تهران آرميده‌است.

اسطوره مقاومت گيلانغرب

خروج از دشت گيلانغرب و رفتن به طرف دشت سرپل ذهاب، باز با روايتي از استقامت شگفت‌انگيز مردم مقاوم گيلانغرب همراه بود. عبور از كنار محل زندگي خانم فرنگيس حيدرپور، اسطوره مقاومت شهر گيلانغرب، ‌باعث يادآوري حماسه‌آفريني اين بانوي مقاوم توسط راويان بود تا در حالي كه ايشان در محل حضور نداشتند و كاروان ما از ملاقات يكي از اسطوره‌هاي زنده دفاع مقدس‌مان محروم شد، راوي‌ها به شرح ماجراي عجيب حيدرپور بپردازند كه ظاهراً در پي ورود دو سرباز عراقي به محل زندگي وي، فرنگيس كه آن زمان دختري ۱۹ ساله بوده با تبر به مصاف دو سرباز كاملاً مسلح عراقي مي‌رود و با هلاكت يكي، ‌ديگري را زخمي و به اسارت درمي‌آورد. در واقع تنديسي كه به ياد رشادت فرنگيس ساخته شده، ‌نمادي از تمامي آن چيزي است كه مردم گيلانغرب به آن شهره هستند؛ ‌مقاومت، ‌ايستادگي و رشادت.

پادگان ابوذر؛ دوكوهه جبهه‌هاي غرب

پادگان ابوذر در دشت سرپل ذهاب را دوكوهه جبهه‌هاي غرب نام نهاده‌اند. مقر تيپ ابوذر از لشكر ۸۱ زرهي كرمانشاه كه از نظر ظاهري تشابه بسيار زيادي به دوكوهه دارد و به دليل نزديكي‌اش به مرز، ‌محل استقرار رزمندگان از سراسر كشور شده و ماجراهاي بسياري را نيز به چشم ديده است.

محمدرضا فاضلي دوست از رزمندگاني است كه در اين پادگان حضور داشته و يادي از بمباران‌هاي سنگين ساختمان‌هاي ابوذر در ذهن دارد كه آن را همراه با عكس‌هايي كه به همراه داشت برايمان روايت مي‌كرد. اما در واقع روايت ابوذر نيز نظير دوكوهه با نام رزمندگان و شهدايي گره خورده كه چنين مكان‌هايي به يمن قدوم آنها تقدس يافته‌اند و جزئي از فرهنگ دفاع مقدس شده‌اند.

پادگان ابوذر اينك با همت مسئولان ستاد مركزي راهيان نور درهاي خود را به روي زائران گشوده است و با همكاري ارتشيان غيور تيپ سوم زرهي ابوذر، ‌فصول راهيان نور، ‌ميزبان كاروان‌ها شده و با اجراي رزمايشي شبانه، ‌صحنه‌هايي از جنگ را به‌صورت زنده به تصوير مي‌كشد.
اما سرپل ذهاب و مسيري كه به اسلام آباد، سپس تنگه چهار زبر(تنگه مرصاد) و بالاخره كرمانشاه مي‌رود، راهي بود كه ما براي بازگشت به كرمانشاه و برگشت به تهران برگزيده بوديم، ‌همان مسيري كه منافقين در مرداد سال ۶۷ و بعد از پذيرش قطعنامه طي كردند تا در تنگه چهار زبر اسير همان كمينگاه (مرصادي)‌ شوند كه در واقع ماحصل اعمال پليدشان در ضربه زدن به مردم كشورشان بود. مرصاد آخرين محل بازديد ما و البته آخرين عمليات در دفاع مقدس بود تا سفرمان به خطه كردستان، سرزمين مجاهدت‌هاي خاموش و دلاورمردي‌هايي كه به هر دليل كمتر به آنها پرداخته شده‌است را به پايان برسانيم. روي خاكي كه بروجردي‌ها، متوسليان‌ها، همت‌ها، چمران‌ها، وصالي‌ها، شرع پسندها ‌و كاك‌هاي هميشه سرافراز اين خطه، ‌براي راز و نياز با معبود خويش سربرخاكش گذاشتند و خون خود را براي داشتن مملكتي آباد و اسلامي و سربلند با سنگ‌ها و صخره‌ها و ‌بلندي‌هاي سربه فلك كشيده‌اش به هم آميختند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار