
ابراهیم زاهدیمطلق -داری گردگیری میکنی توی اتاقی که مشرف است به آشپزخانه وکمی آن طرف ترروی تاقچه باریکی رادیوی کوچولویی روشن است و آن طرف ترهم صدای خش خش قلم اسماعیل آقای نقاش که روی دیوارها میسرد و بالا و پایین میرود تا خانه را تمیز کند برای سال نو.صدای مارش حمله میآید وکلام آقای کریمی که صدایش ازرادیو شنیده میشود و از اوضاع جبههها میگوید. رادیو را برمیداری وبه گوشت میچسبانی. خیال میکنی بهترمی شنوی.
اسفندماه است. ازهمه جا بوی بهاروجبهه میآید. انگار جبهه را سنجاق کردهاند به اسفند ماه. انگارازهمه جا صدای امواج آبهای مجنون میآید. آبهای عصبانی که به تن قایقها میکوبد و انگار میبوسد جای زخمی را که قراراست به قایق برسد و مهدی و حمید باکری را ببرد. دست خرازی را بفرستد پیش خدا و خودش را روی یک تخت توی بیمارستانی در یزد. انگار بوی عملیات لو رفته کربلای4 میآید و عطر غواصها که بوی نعنا میدادند به قول بنی عامری و آن بیمارستان صحرایی که بر پا نشده مجبور شدند جمعاش کنند و بچههای پزشکی و پیراپزشکی دانشگاههای تهران و... انگار این دفعه برف سنگین دی ماه تهران و کلاسهای توجیهی توی بیمارستان سینا به درد نخوردند. انگار این دفعه باید بروبچهها دست خالی به تهران برمیگشتند و اصفهانیها به اصفهان و انگار باید صبر میکردند تا کربلای5 و صدای آن نهر کوچک زیر پل نو؛ همان جا که به هر متر مربعش 60، 70 هزار گلوله توپ زدند.
اسفند ماه است و از همه جا بوی خیبر و خرازی و بچههای لشکر14 و بدر میآید و بروبچههای مازندران که فقط اسمشان ماند و هنوز هم هیچ یادگاری از آنها به دست تفحصیها نرسیده تا برایشان تشییع جنازه بگذارند و غواصهای زنجانی که عکسشان در مدخل آزادراه زنجان به مسافران نوروزی خوشامد میگوید.
دل ودماغ گردگیری برای کسی نمیماند وقتی قلم اوستا اسماعیل روی دیوارمی ماسد و میایستد و خبر توقف یک قایق را در مجنون ازآقای کریمی میشنود و صدای زار زدن رادیو را که انگار موجش را گم کرده و خرخر میکند....
صدای خرخر رادیو از چرت خستگی بیرونت میکشد. انگار چند ساعتی توی این دنیا نبودی. نه توی اتاق کناریات اوستا اسماعیل نقاش هست ونه رادیویی روی تاقچهای و نه اصلاً تاقچهای به دیواری چسبیده است. مثل آدمهای گنگ بلند میشوی وبه آسمان نگاه میکنی. بالای سرت آسمان نیست و به جای آن لامپ 100 که 26 یا 27 سال پیش اتاق را روشن میکرد، لوستری بزرگ جاخوش کرده است. لبخندی میدود که خودش را به لبهایت بچسباند تا خیال کنی خدا را شکرکه... که چی؟ که دیگرجنگ نیست، که دیگر رادیو مارش نمیزند، که دیگر نگران منفجرشدن هیچ قایقی نیستی، که دیگر خبر توقف هیچ سرداری کنار آبهای عصبانی مجنون را نمیشنوی، که دیگر هیچ فرماندهی دستش را دیوانهوار در مجنون جا نمیگذارد، که دیگر.... به به چه اسفندهای قشنگی داریم. با خیال راحت گردگیری میکنیم. بیآنکه مجبور باشیم رادیو کوچولویمان را همیشه روشن نگه داریم که خبری از مجنونها بدهد. دیگر مجنونها نیستند، عقل حاکم شده است. خدا را شکر. خدا را شکر که اسفندهایمان با باکری و خیبر و بدر و دار خوین شروع و به فتح المبین وخرازی ختم نمیشود و راحت گردگیری میکنیم. به به چه اسفندهای ماهی. بوی ماهی هم میدهند؛ بیآنکه به کانال ماهی رسیده باشیم، ماهی میگیریم. خدا را شکر. خدا را شکر. صد هزار مرتبه شکر که دیگر...