
تبوتاب خرید و نو نوار شدن، فضای بازار را رنگ و رویی دیگر داده. بازار تهران هر چند بر سرش برف زمستانی باریده و سفیدپوشش کرده اما هرم داغ آغازی دوباره، این سرما و یخزدگی را هم به جلوهای از زیبایی مبدل ساخته است. اینجا بازار تهران است، جایی که به اصطلاح قلب اقتصاد شهر است و شریانهای اصلی زندگی در پشت شلوغیها جان میگیرد و به پیکره آن حیاتی دوباره میدهد. صدای جوانی که آکاردئون به دست با ترانه «گلبرگی سرگردانم» تمام نگاهها را به خود میخواند تا هارمونی ناهمخوانی بین دوربینهای موبایلی که فیلم میگیرند با کودکی که ته مانده پفکش را از روی انگشتش لیس میزند و دخترکی کوچک که به زحمت سنش به تعداد انگشتان یک دست میرسد ولی در کنار برادر میایستد تا دشتهای نوازندگی او را جمع کند، ایجاد میکند. بازار عهد قاجار تهران در کنار خیابان کمعرض ناصر خسرو و مسجد امام تناقضی دیگر از جنس سختی، درد ناداری و کمرهای خمیده زیر بار زندگی را با خود به همراه دارد بر خلاف آنچه که در حجرهها و در لابهلای بستههای پولی که مبادله میشود احساس نمیگردد و حتی کسی یادی از آن نمیکند. باربرهای بازار تهران نه سوژه هستند برای پر کردن صفحه و نه انسانهایی که بتوان از آنها به سادگی گذشت و زجر و مصیبت روزانه آنان را نادیده گرفت. بیشترشان از شهرهای ایلام، کرمانشاه و سنندج آمدهاند. شلوارهای کردیشان دیگر شناسنامهشان شده که با کولههایی برای حمل بار عجین شده است؛ آن هم تنها برای پنج هزار تومان. یک برگ پول میگیرند تا به سختی بار را از لابهلای مردم رد کنند تا شاید در کوچه پس کوچههای تنگ بازار راهی برای گذران روزگار پیدا کنند.
نقش درد بر چشمان فواد گوشه چشمان آبی فواد در سن سی و سه سالگی پر از چینهایی است که نقش دست هنرمند درد است. دردی که او را از خانواده جدا کرده و نام باربر را رویش گذاشته.«شیر دالک الان من پنج ساله که اومدم تهران و اینجا کار میکنم. از اون موقع تا به حال هیچی نتونستم پسانداز کنم. هر چی کارکردم خرج شکم شد.» دود شدن سیگار همزمان میشود با عکسی که از سالهای پیشش نشان میدهد.اندام پهلوانی دیروزش امروز زیر بار زندگی به استخوانهایی تبدیل شده که با هر فشار، رنگ کبودی نقشی تازه به آن میزند. خودش میگوید گاهی اوقات بارهایی با وزن صد و پنجاه کیلو را به شانه میگیرد ولی چشمان به راه دختر و پسر شش سالهاش نمیگذارد که کمر زیر بار خم کند. فواد میگوید: «یک دختر و یک پسر دارم ولی نمیتونم برم بهشون سر بزنم. هر دو سه ماه یه بار میرم کرمانشاه و دو سه روزی پیششون میمونم. زن و بچههام همیشه دلتنگ من هستن ولی چی میشه کرد و باید اومد تهرونو باز کار رو از نو شروع کرد».فواد از کارهای بیاجرتش نیز گلایهمند است «بعضی موقعها میشه کسبه به ما باری میدن تا براشون حمل کنیم ولی وقتی کارشون تموم میشه انگار نه انگار که ما زحمتی کشیدیم. اصلاً یادشون میره که باید اجرت ما رو بدن. ما هم نمیتونیم باهاشون درگیر بشیم و حقمونو ازشون بگیریم چون اگه این کارو انجام بدیم دیگه کسی به ما بار نمیده و کاسبی برامون سخت میشه. اینجا یه جورایی قانون خودش رو داره و برای کار کردن باید خیلی چیزها رو نادیده گرفت حتی حقی که براش عرق ریختی و باید نون زن و بچت بشه».
وقتی چرخ زندگی لنگ استژوان هم که از ایلام آمده و تنها سی سال سن دارد حرفهایش مانند حرفهای فواد است اما درد او رنگ و بویی دیگر دارد. او سال 79 در رشته کشاورزی به دانشگاه سنندج رفته و سال 83 فارغالتحصیل شده اما از سر بیکاری و فقدان شغلی مناسب راهی تهران میشود تا مانند برادر بزرگترش مصطفی که مدرک سیکل دارد چرخ زندگی را با زور بازو روی کمر بکشد. ژوان میگوید: «من از وقتی که فارغالتحصیل شدم خیلی دنبال کار گشتم ولی حتی کارگری هم برای من در ایلام و شهرهای اطراف پیدا نشد برای همین تصمیم گرفتم بیام پیش برادرم تا توی تهرون کار کنم. یک گاری دویست هزار تومنی گرفتم و اومدیم بازار اما سه روز بیشتر نگذشت که شهرداری بر خلاف اینکه به ما گفته بود شبها ما از گاریهاتون حفاظت میکنیم دزد اونو برد و ما موندیم با بارهایی که باید از اون روز به بعد رو دوش میکشیدیم. البته براکم (برادرم) قبل از این با کمرش بارها رو جا به جا میکرد. الان حدود چهار ساله دارم با مدرک لیسانس تو بازار بارکشی میکنم و هر بار با خودم میگم که چرا چهار سال عمر و سرمایمو پای درسی گذاشتم که براش آیندهای تعریف نشده».ژوان در حالی که روی باری که قرار است ده دقیقه بعد به سمت شوش ببرد نشسته با اشاره دست کودکانی را نشان میدهد که آنها نیز باربرند ادامه میدهد: «خدا رو شکر میکنم ولی الان باید برای این بچهها فکری کرد. ما که حروم شدیم نذاریم این بچهها این طوری زیر بار سختیهای زندگی له بشن. ما که مثلاً جوونیم این کار خیلی برامون سخته چه برسه به این بچهها که هنوز تشنه بازی کودکیشون هستن».ژوان در طول سال تنها یک بار آن هم دو سه روز میتواند به دیدار خانوادهاش برود و برای آنها مرهمی باشد. وی میگوید: «ما برای اینکه بتونیم کار کنیم مجبوریم که خوراک خوبی داشته باشیم برای همین روزانه خرج خورد و خوراکمون چیزی حدود ده هزار تومن میشه در حالی که ما نهایتاً بخوایم تو یک روز خیلی خوب هم کار کنیم تنها پونزده تا بیست تومن کاسبیم».
کودکیای که زیر بار گمشدهمحمد تنها شانزده سال سن دارد. با تمام کم سن و سالیاش صورتش زخم خورده از سرمای زمستان است. آستینش را بالا میزند، پوست دستش سفید است و صورتش سوخته. همیشه سراغ خانمها میرود و از آنها میپرسد که بار دارید. شاید در دل با خود میگوید به من باری دهید تا باری از زندگیام برداشته شود اما غافل از آنکه زیر فشار همین بارها کودکیاش را گم خواهد کرد و حتی شیطنتهای دوران نوجوانی را در خود نخواهد دید. محمد میگوید: «من وقتی برای مردم بار میکشم، با چرخ دستیم لایی میکشم و همونطوری برای خودم بازی میکنم. یعنی هم بازی میکنم و هم کار». در همین حال که محمد آرام آرام با ما صحبت میکند گاهی صدایش را بلند میکند و سراغ خانمهایی که بیتوجه از کنارمان میگذرند میرود تا کارو کاسبیاش از دست ما کساد نشود ولی وقتی تنها نگاه سنگین آنها پاسخ «بار میبرم» میشود، برمیگردد و صحبتهایش را ادامه میدهد. محمد میگوید که روزی دو سه راه میرود و کارش تمام میشود. «بارها بعضی وقتها برام خیلی سنگینن ولی چی کار میتونم بکنم چون من نونآور خونه هستم. دو تا خواهر کوچیکتر از خودم دارم و آقام هم مرده. مادرم خونه مردم کار میکنه ولی هنوز نتونستیم بدهکاریهای آقامو بدیم، تازه خرج و مخارج بچهها هم هست».
خستگی اینها برای کسی معنا نداردشاپور روی کول خود دوشی (همان وسیلهای که مخصوص جابهجایی بار است) انداخته و هنوز عرقهایش از آخرین باری که حمل کرده خشک نشده. نفسش بالا نیامده که به سراغش میروم و خسته نباشید میگویم. ولی با تعجب نگاه میکند گویی تاکنون خستهگیش برای کسی اهمیت نداشته، میگوید: «بارت چیست؟»اما بار من شاید سنگینترین باری باشد که تاکنون وی به دوش گرفته. آن چیزی نیست جز صحبت کردن در مورد سختیهایی که کمرش را زیر آن خم کرده و به گفته خودش نمیگذارد حتی یک شب آرام سر بر بالین بگذارد.از شهرکرد آمده و از یک خانواده شش نفری. فرزند بزرگ خانواده است و هم اکنون پدر چهار فرزند. فرزندانی که هر پنج ماه یک بار میفهمند که دست پدر چه گرمایی دارد و آغوش پدر چگونه تکیهگاهی برای پنج ماه تنهایی دیگر است.شاپور میگوید: «فرزندانم همیشه چشم به راهند که من کی از سفر بر میگردم ولی بعضی مواقع به خاطر اینکه کمرم درد میکند مجبورم کار نکنم و شرایط جسمیام را آمادهتر کنم تا خستگیهایم را برای خانواده نبرم. آنها میخواهند پدری ببینند که سالم است و برای آنها خود را به آب و آتش میزند». در عین سرما شاپور دست به گریبانش میبرد و عرقهایی که قطره قطره به پایین سر میخورند را پاک میکند. از نوع کلامش معلوم است که برای حمل بار دیگر باید برود لذا همپایش میشوم تا صدای نفس زدنهایش مرا به این نکته واقف کند که چگونه برخی از اقشار جامعه را حداقل منی که نام خبرنگار بر خود گذاشتهام به فراموشی سپردهام. آن سوی مسجد امام در راسته کاغذفروشها حدود پنجاه بسته برگه A4 روی دوشش میگذارند تا سه دالان آنطرفتر آنها را به زمین بگذارد، آن هم تنها برای چهار هزار تومان. شاپور میگوید: «چند روز پیش یکی از دوستام پاش زیر چرخ شکست ولی چون پول نداشت مجبور شد پیش شکستهبند بره. من هم هر شب گردن و کمرم تیر میکشد و مجبورم شب را تا صبح با درد بگذرونم».
زندگی به رنگ فقریوسف یکی دیگر از باربران بازار است که روی میلههای روبهروی مسجد امام نشسته. اول علاقهای به همصحبتی با ما را ندارد و خود را با این کلمه که کار دارم از پاسخ دادن دور میکند. اما کم کم نرم میشود و میگوید که صبح تنها چهار هزار تومان کاسبی کرده و از ساعت یازده تا یک هیچ کس به سراغش نیامده. یوسف از اهالی سنندج است و دو سالی هست که برای کار به تهران آمده. در حالی که سرمای زمستانی را به راحتی میتوان در دستان یخزدهاش احساس کرد میگوید:«چند وقتی هست که بازار جون نداره. باید نشست تا کسی بیاد بگه که بار دارم. این بیکاری تا حدی زیاد شده که مجبوریم برای یک بار سنگین سه تومن بگیریم که این یعنی پسانداز به طور کلی از بین رفته است.» وی ادامه میدهد:«الان اگه بخواییم پیاز و نون خالی هم بخوریم 5 تومن باید خرج کرد. بالاخره باید جونی داشته باشیم تا بار بلند کنیم یا نه؟ من این چند روزه تنها پنجاه تومن در آوردم که چهل تومنش خرج شکمم شده. به خدا الان موندم زن و بچم تو سنندج چطور باید زندگی کنن.»
نقطه سر خط ...قصه باربران بازار تهران شاید به مانند دخترک کبریتفروش است که در سوز سرمای زمستان تنها به دنبال روشن کردن چوب کبریتهای آرزویش بود. با اینکه عید پیش روست و بازار جانی دوباره گرفته اما کاسبی برای باربران بازار همچنان کساد است. یکی از آنها میگفت که دوست دارم برای کودکم خرید کنم و او را مانند دیگر کودکان خوشحال کنم اما چه کنم که پولی در بساط ندارم و دخترکم باید همچنان چکمه پاره آبی رنگی را بپوشد که دو سال پیش برایش خریدم.همچنان هارمونی ناهمخوان بازار تهران ادامه دارد، دخترکانی که با خانواده برای خرید لباسهای عید آمدهاند ته مانده پفکشان را روی انگشت لیس میزنند و باربران در آرزوی خریدن حتی کفشی بیکیفیت برای کودکشان حسرت گذشت روزها را میخورند.این جا بازار تهران است؛ جایی که نه تنها زیر پونز نقشه گم نشده بلکه زیر پونز بیتوجهیها قشری در غم ناداری روز را شب و با درد کمر و گردن، شب را روز میکنند.اینجا بازار تهران است. نقطه سر خط ....