
انتشارات هرمس ترجمهای تازه از رمان «بیگانه» آلبر کامو را به قلم محمدرضا پارسایار منتشر کرده است. این هفتمین ترجمه این اثر در ایران است و نشان دهنده علاقه دنباله دار مترجمان ایرانی به ترجمه چندین و چند باره آثار پر سر و صدای ادبیات جهان.
این رمان روایتی است از زندگی قهرمانش مورسو که ساکن الجزایر است؛ قهرمانی که چندان هم ویژگیهای یک قهرمان را ندارد. آدمی معمولی مثل همه آدمهای دور و برش که کارمندی وظیفهشناس است، با آدمها خوب رفتار میکند و آزارش به کسی نمیرسد. همین آدم اما در میانه همین معمولی بودن یک عرب را میکشد؛ مردی را که حسابی هم با هم نداشتهاند.
شواهدی اما از همان ابتدا وجود دارد که معمولی بودن زندگی مورسو را خدشهدار میکند. حتی از همان چند جمله نخست میتوان ردپایی از فاجعه پایانی را دید: «مامان امروز مرد. شاید هم دیروز مرده باشد. نمیدانم.» و مورسو به سادگی با مرگ مادر کنار میآید و حتی دریغ از یک قطره اشک. این همان نکتهای است که خود کامو هم بر آن انگشت تأکید گذاشته است: «در جامعه ما هر کس که در خاکسپاری مادرش نگرید با این خطر رو به رواست که محکوم به مرگ شود.» اینگونه است که کامو با همان جملات نخستین بیگانه فرجام مورسو را هم معلوم کرده است، گیریم زندگی به نحوی کاملاً عادی در جریان باشد.
همه چیز عادی به نظر میرسد؛ اما زیر پوست این عادی بودن، کم کم و هر چه داستان بیشتر پیش میرود، چیزهایی رشد میکنند که خوشایند نیستند. چیزهایی که یادآوری میکنند زیادتر از حد نباید دلخوش به جریان معمول زندگی بود؛ این که همیشه انگار قرار است یک جای کار عیب داشته باشد.
اما در همین عادی بودن راوی آنچه را در سر دارد روایت میکند؛ اما نه فقط برای مخاطبان رمان. آدمهای دور و برش هم کمکم بو میبرند که این آدم یک چیزش میشود. چه «ماری» که عاشقانه سر در پی مورسو دارد اما آنچنان شور عاشقانهای که انتظار دارد در او نمیبیند؛ چه رئیساش یا ساکنان خانه سالمندان و همنشینان شبانه مورسو در شبی که بر جنازه مادر مینشیند، یا دوستانش، وکیلش و...
مورسو دوستی دارد که مدعی است زنی به او خیانت کرده است. ریمون، از مورسو میخواهد برایش نامهای بنویسد خطاب به آن زن. وقایع به طور عادی پیش میروند. ریمون انتقامی را که میخواهد با کتککاری از زن میگیرد. پایش هم که به اداره پلیس باز میشود ریمون رفاقت را تمام میکند و شهادت میدهد زن به دوستش خیانت کرده است.
در ادامه ریمون، او و ماری را دعوت میکند که تعطیلات آخر هفته را همراه با هم در کلبه یکی از دوستانش در نزدیک الجزایر و در ساحل دریا بگذرانند. آنها به کلبه ماسون میروند. ریمون اما هنوز سر قضیه کتککاریش خرده حسابی با مردان عربی دارد که برادر آن زن کتکخورده هم در میانشان است.
مورسو، ریمون و ماسون به ساحل میروند تا قدم بزنند. مردان عرب را میبینند. ریمون و ماسون با آنها درگیر میشوند؛ اما همه چیز ختم به خیر میشود. مورسو دخالتی نمیکند. مورسو و ریمون بار دیگر به ساحل میروند. ریمون قصد دارد رقیب را با تپانچهای که دارد از پا در آورد. مورسو برای احتیاط هفت تیر را از او می گیرد. باز هم اتفاقی نمیافتد. بار سوم اما مورسو به تنهایی بیرون میزند. مرد عرب را میبیند، آفتاب امانش را بریده است، به او شلیک میکند، اول یک بار و پس از مکثی چهار گلوله دیگر را به جنازه مرد شلیک میکند. به همین سادگی، بدون این که خرده حسابی با مرد عرب داشته باشد یا حرفی رد و بدل کنند.
مورسو دستگیر میشود و یک سالی طول میکشد تا بازجوییها و محاکمات به سرانجام برسد. نتیجه اما از همان اول معلوم بوده است: اعدام و مرگی که مورسو گریزی از آن ندارد. یعنی خودش شخصاً گریزی ندارد، یعنی میلی برای رهایی در خود نمیبیند و تلاشی هم نمیکند تا از این مخمصه بگریزد. اما این یک سال برای او و مخاطب همراه است با دریافتی تازه از زندگی؛ اینکه با وجود سرشت غمناک و پوچ زندگی که حرف اصلی کامو در این رمان و در دو کار دیگرش به ویژه، «افسانه سیزیف» و «کالیگولا» است، باز لذتهای کوچکی هست که ما را در ساحت زندگی حفظ میکند.
قهرمان بیگانه کامو نه خوب است و نه شرور. نه اخلاقی است و نه ضد اخلاق. اصلا مشکلش همین است. سیاه و سفید نیست. نمیشود او را گذاشت در یکی از دو جبهه خیر و شر. او فقط هست. فقط یک راوی است و جهانی را که در آن سر میکند روایت میکند.
او یک توصیفگر است. اتفاقات روزمره زندگیاش را، مکانها، آدمها و خودش را توصیف میکند. او صادق است؛ با خودش و اطرافیانش. نقش بازی نمیکند. دروغ نمیگوید. در پی تغییر در زندگی خود هم نیست. از پیشنهاد رئیساش برای رفتن به پاریس امتناع میکند. بیشتر از آنکه برای زندگیاش برنامهریزی کند، خود را به جریان امور میسپارد. آنچه پیش آید برای او فقط پیش آمده است؛ حتی اگر در مراسم تدفین مادرش باشد، قرار باشد ازدواج کند، مردی عرب را بکشد، در زندان باشد یا در آستانه محکومیت قطعی به اعدام.
مورسو چیزی را توجیه نمیکند. شوری هم در سر ندارد که او را به هیجان آورد. زندگی برای او همین چیزی است که هست، دارد اتفاق میافتد و باید با آن کنار آمد، با رنجهایش و با لذتهایش. همانطور که کامو هم میگوید او از دروغ گفتن سر باز میزند و نمیخواهد در بازی همگانی شرکت کند. مورسو یک محکوم است، یک بیگانه تمامعیار؛ بیگانهای که فقط «هست» پس همگان میگویند که نباید باشد.
اما درست در همین موقعیت است که ارزش زندگی برای او آشکار میشود. مرگ است که زندگی را ارزشمند میکند. همین جاست که مورسو با خود میگوید: «آمادهام زندگی را از سر بگیرم.»
این نتیجه احتمالا همان چیزی است که کار کامو را به جنگ جهانی دوم پیوند میکند. زمانیکه فرانسه در اشغال بوده کامو الجزایر را ترک میکند و به فرانسه باز میگردد و به جنبش مقاومت میپیوندد. بیگانه برای او برآمده از تجربه هولناک جنگی است که بسیاری را به نابودی کشانید. پس باید به همگان میگفت که باید زندگی را از سر گرفت؛ با وجود این پوچی که دامنگیرمان شده است. پوچیای که کامو نه فقط در زندگی شخصی مورسو که بیشتر از آن در سیستم قضائی که وی را محکوم به اعدام میکند به نمایش میگذارد.
در این سیستم گویی قرار نیست مورسو به عنوان یک فرد انسانی محاکمه شود. مورسو برای آنها یک بهانه است. بهانهای برای سرپوش گذاشتن بر پوچی بیانتهای همه آن چیزهایی که لبادهاش را به دوش میکشند. مورسو اما درگیر بازی نمیشود و دروغ نمیگوید. این همان چیزی است که او را به قهرمان داستان تبدیل کرده است. او جهان را آنگونه که هست میپذیرد و این حقیقتی است که به گفته کامو مورسو بیهیچ رفتار قهرمانانهای جان بر سر آن میگذارد.
منبع: پایگاه اینترنتی شهر کتاب