
آنتوان چخوف از جمله نویسندگانی است که هیچ کتابخوان حرفهای و حتی آماتور او را از خود و کتابخانهاش نمیتواند حذف کند، حتی اگر بیش از 104 سال از مرگ او گذشته باشد او نویسندهای دوست داشتنی و به تمام معنا انسانگراست. داستانها و نمایشنامهها همواره با محوریت انسانیت و سرشت پاک انسان که در زمان او و به تعبیر زمانی تا به حال گمشده نسل بشر بوده است، اشاره داشته است و به همین خاطر بسیاری از خوانندگان سختی تلفظ اسامی و نامهای روسی داستانهای او را بر خود هموار کردهاند تا از زبان او به روابط انسانی و نیز تصویری شفاف از روابطی پیببرند که هر روز در اطراف آنها در حال رخ دادن است و خود نیز بی آنکه بدانند به جزئی از آن مبدل شدهاند.
«زندگی من» داستان بلندی است که به زبان چخوف و در ارتباط با خودش نوشته شده است. این داستان از روزگار جوانی او شروع میشود. آنتوان 25 ساله پر شور که سودای نوشتن در سر داشت، دهمین ادارهای که پدر وی که معمار بزرگی در شهر زادگاهش به شمار میرفت و در آن او را به کار واداشته بود نتوانسته بود تحمل کند و عطایش را به لقایش بخشیده بود.
وی خانه را ترک میکند و مدتی به کار بدنی و پس از آن به کارگری در راه آهن و تلگرافخانه روی میآورد، سرانجام پس از آشنایی با همسر خود و فرار از شهر زادگاهش، این امکان را فراهم میبیند که به نوشتن که آرزوی همیشگی خودش بوده است بپردازد و این سرآغاز تولد آنتوان چخوف است که روزگاری پس از آن در وصف روزگار گذشته بر خودش مینویسد: «هرگاه به فکر تهیه انگشتری میافتادم، میدادم این جمله را رویش بکنند«هیچ چیز از بین نمی رود» من گمان میکنم که در حقیقت چیزی نیست نمیشود و همه چیز اثری از خود باقی میگذارد. کوچکترین قدمی که ما برداریم در زندگی کنونی و حتی زندگی آینده اثر دارد. آنچه در زندگی من گذشته است بیهوده نبوده است بیچارگیها و شکیبایی من در قلب مردمان نفوذ کرده است.»
زندگی من بهرغم غیر روانی که تمامی آثار ادبیات روسیه در ایران دارند، داستانی بسیار خواندنی است. داستانی سر رشته گرفته از روابط انسانی حاکم بر روسیه در دهه 1900 و در نمایی دورتر، انسان در قرن معاصر.
این کتاب را امروز میتوان با ترجمه جهانگیر افکاری و در قطع جیبی از سوی مؤسسه انتشارت علمی و فرهنگی نیز تهیه کرد و از مرور زندگی خالق «دایی وانیا» و «باغ آلبالو» لذت برد.