
سامان خاکی - مستند «زادگان خانههای فحشا» به کارگردانی زانا بریسکی و راس کافمن ( محصول 2004 امریکا) درباره یک عکاس زن امریکایی است که تصمیم میگیرد حیات روزمره گروهی از تیره روزترین کودکان دنیا را به تصویر بکشد. کودکانی که در سایه فقر و فحشا در کلکته زیست میکنند. در مراکز فساد این شهر. مشکلات پیش روی این پروژه عکاسی زیادند اما تازگی ندارند؛ قطعاً نه گردانندگان این مراکز مایل به دیده شدن و ثبت شدن هستند و نه مشتریانشان.
برای حل این گونه مشکلات این عکاس کارگاه عکاسی دایر میکند و به کودکان عکاسی میآموزد تا هر یک از آنها یک تریبون برای خود باشند. فیلم بازتاب تلاش توأم کودکان و معلم آنها برای نیل به این هدف است.
فیلم به جز ایده مرکزی خوب، در بقیه موارد حرف تازه و شاخصی ندارد و در پرداخت روایی و بصری بسیار به سنت مستندهای امریکایی وفادار است، مگر گفتار متن، که ندارد و از آمار و ارقام خستهکننده و عکسهای خانوادگی خبری نیست و حذف این موارد مستند را بسیار روانتر و ملموستر از دیگر مستندهای هم سلک خود قرارداده است. کارگردانی در بسیاری موارد ناموزون و عجولانه است، مثل گفتوگوی زانا بریسکی و راهبه که معلوم نیست چرا از نمای روی شانه و نمای عکس بهره گرفته که عرف فیلمهای داستانی است. فیلمبرداری البته درخور و شایسته است، موسیقی آن هم بسیار سطحی به کار گرفته شده و فقط موسیقی هندی است نه چیزی بیشتر.
هدف اولیه خاله زانا (آن گونه که بچهها او را صدا می زنند) نزدیکی هر چه بیشتر به سوژهها بوده؛ سوژههایی که خود وی با وجود عزم راسخ و دوربین کوچک لایکا موفق به نزدیکی به آن نشده است. اما این عکاسان کوچک تا چه حد دیدگاههای خود را در عکسهایشان بازتاب میدهند و تا چه حد دیدگاههای استادشان را و از این دو گرایش کدام یک به واقعیت نزدیکتر است.
سکانسهایی از فیلم که در کلاس آموزشی میگذرد از باب پاسخگویی به سؤالات فوق تا حدی کارگشاست؛ البته ذکر نکته ای در اینجا حائز اهمیت است و آن اینکه خود زانا بریسکی با همکاری رأس کافمن خالقان فیلم هستند و در نظر گرفتن سؤالات فوق به عنوان دغدغه اصلی سازندگان منتفی است. اما دنیای سینمای مستند متن چنان بازی را پیش روی مخاطب میگذارد که طرح سؤالاتی فراتر از اندیشه خالق اثر را نیز ممکن میسازد.
عمده راهنماییهای استاد پیرامون ترکیببندی عکسهاست و تأکید بر زیبایی شناسی عکاسی مستند. به عنوان مثال بریسکی عکسی را میستاید به واسطه اینکه موضوع در محیط خود به درستی ثبت شده و یا دارای اطلاعات مستند زیاد در لایههای مختلف تصویر است. برینسکی تلاش میکند کمترین تأثیرگذاری را بر تفکر هنرجویان خود بگذارد اما به نظر میآید چندان هم در این کار بیاثر نیست. در حقیقت او با تحسین یک عکس، هنرجو را ترغیب به تکرار عناصر مورد علاقه خود در عکس میکند. نتیجه نهایی عکسهای این کودکان که در نهایت منجر به برپایی نمایشگاهی در ایالات متحده میشود این نکته را خیلی پر رنگ تر نمایانتر میکند. به عنوان مثال یکی از این شباهتها وجود پیش زمینهای درشت در پس زمینهای وسیع است که در بسیاری از عکسها به چشم میخورد. تا به اینجا ملغمهای داریم از دیدگاه خود بچهها و نظرات زانا بریسکی، اما اینکه بچهها خود دست به عکاسی از محیط زندگیشان بزنند تا چه حد کار را به واقعگرایی نزدیک میکند؟ قطعاً بچهها میتوانند در نقاطی حضور پیدا کنند و حتی عکاسی کنند که عکاسان دیگر نمیتوانند، اما یک نکته در این بین مغفول میماند و آن ایجاد کنش به واسطه وجود دوربین است. یعنی وجود دوربین و عکاس یا فیلمبردار پشت آن خود مانند کاتالیزوری عمل میکند که کنش مقابل دوربین را سرعت میبخشد و حتی گاهی بدون آن کنش امکان پذیر نخواهد بود؛ همان چیزی که ژان روش (مستندساز و انسان شناس بزرگ فرانسوی ) آن را «دوربین به علاوه من» نام گذاشت.
البته در میان آثار خلق شده به دست بچهها لحظات ناب مستندی وجود دارد که شاید بیرون از این شرایط هرگز خلق نمیشد. اما در نهایت این عمل نمیتواند تضمین کننده نزدیکی به واقعیت باشد یا حتی طبق تجربه و روی کاغذ شکست خورده خواهد بود. ذکر نکتهای در اینجا ضروریست و آن اینکه کلیت این نوع کارگاهها بسیار مفید است چون باعث پرورش نسلی میشود که خود بلندگویی برای اظهار آرای خود یافتهاند و دیگر نباید چشم به راه مردم مغرب زمین باشند تا حال و روزشان را به سمع و نظر مردم دنیا برسانند؛ امری که به شکلی در خور و تأمل برانگیز در مستند ( از فقر لذت ببر ) به نمایش درآمد.
اما فیلم جنبههای انسان شناسانه فراوانی هم در خود پنهان دارد؛ نه از جنبه شناخت کودکان مراکز فسادکلکته، بلکه از جهت کنکاش در دنیای خبرنگاران و عکاسان مستند، یعنی ابژه خود، سوژه شناخت شده است. این هم از جنبههای سحر آمیز سینمای مستند است.