کد خبر: 401626
تاریخ انتشار: ۰۱ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۲:۴۴
گفتگو با خالد الخمشی به بهانه چاپ نخستین کتابش
خالدالخمشی متولد قاهره در مصر است. او در دانشگاه‌های قاهره و سوربن فرانسه درس خوانده است. نخستین کتاب او «تاکسی» در مصر و دیگر کشورهای عربی ترجمه شد و بسیار پرفروش بود. پس از آن به انگلیسی، ایتالیایی، اسپانیایی و فرانسه نیز ترجمه شد. او در عالم سینما و روزنامه‌نگاری هم دستی دارد و برای چندین نشریه مصری به طور مداوم می‌‌نویسد. او در این گفت‌وگو از «تاکسی» و نیز از وضعیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امروز مصر می‌گوید.
عنوان کتاب شما به عربی «تاکسی‌، حوادیث المشاویر» است. معنای آن چیست؟
معنای آن به صورت تحت‌اللفظی چنین است:«تاکسی، قصه‌های مسیرها». البته در ترجمه، بخشی از این عبارت به دلیلی ساده حذف شده است: واژه قصه کمی با حوادیث در عربی فرق دارد. قصه را اغلب درباره آثار موپاسان یا چخوف به کار می‌برند اما حوادیث، ساختاری متفاوت با آن دارد. علاوه بر آن قصه را درباره حکایت‌های هزار و یک شب هم می‌توان استفاده کرد، همچنین آنچه مردم در کافه‌های قرن هفده تا نوزده میلادی تعریف می‌کردند به نوعی قصه نام می‌گیرد.
آیا موفقیت کتاب مایه شگفتی شما شد؟
کسی دچار شگفتی می‌شود که در ذهن خود پیش‌زمینه‌ای داشته باشد یا انتظار داشته باشد فلان اتفاق بیفتد. حال آنکه من در ذهنم هیچ برآوردی راجع به کتاب نداشتم و منتظر اتفاق خاصی هم نبودم. انتظار موفقیت داشتن انسان را معذب می‌کند. وقتی کتابم منتشر شد من در چندین جلسه داستان‌خوانی شرکت کردم و بختم بلند بود: چیزی جز تحسین و ستایش نشنیدم! حالا یا مردم مصر بسیار بلندنظرند یا اینکه خوانندگان کتاب را به واقع دوست داشته‌اند.
شما برای نوشتن مجموعه‌ای از مشاهدات خود فرمی بدیع انتخاب کرده‌اید.
در حقیقت من فرمی را انتخاب کرده‌ام که کاملاً عربی است و «مقامه» نام دارد، یعنی نثری که بر پایه تبادل میان دو شخص است یکی که می‌داند(راننده تاکسی) و دیگری که نمی‌داند (مسافر) که راوی است اما از نظر من فرم در ادبیات نوعی دیکتاتوری است و من حوصله‌ام از آن سر می‌رود، چون خودم در یک دیکتاتوری سیاسی زندگی می‌کنم! به هر ترتیب من فرمی را انتخاب کرده‌ام که به من توانایی توصیف جامعه مصر را می‌دهد. ماجراهایی که در این کتاب می‌بینید همگی داستان است، من روی مورد خاصی که داشتم بسیار کار کردم، چون واقعیت صرف را نمی‌توان همان طور که هست به روی کاغذ آورد. کتاب من چیزی بالاتر از واقعیت است.
تفسیر خود شما از این کتاب چیست؟
من احساس می‌کنم که سال 2005 یکی از مهم‌ترین سال‌های تاریخ مصر در دوران مدرن است، در این سال دوره تازه ریاست جمهوری مبارک آغاز شد و قانون اساسی کشور تغییراتی به خود دید. من قصد داشتم قصه‌های خیابان‌های قاهره در این دوران حیاتی را مکتوب کنم. همیشه بر این باور بودم که خیابان تجسم جامعه است. رانندگان تاکسی آینه این خیابان پرآشوب قاهره‌اند.
اگر ممکن است برای ما از زبانی بگویید که در این کتاب استفاده کرده‌اید. چرا از زبان عامیانه بهره گرفته‌اید؟
روایت قصه به زبان عربی کلاسیک و گفت‌وگوها با لهجه مصری نوشته شده است. برای من ناممکن بود که قصه خیابان‌های قاهره را از زبان مردم این شهر بنویسم و از زبان عربی کلاسیک استفاده کنم.
حتی در تصورم هم نمی‌گنجید. در واقع این روش استفاده همزمان از لهجه مصری و عربی کلاسیک ریشه‌ در سنتی کهن دارد. اگر به سال‌های 1920 میلادی برگردیم با رمان توفیق‌الحکیم مواجه می‌شویم که «رجعت روح» نام دارد و به همین روش نوشته شده است. روایت به عربی کلاسیک و گفت‌وگوها به عربی مصری. این سنت به مدت یک قرن دوام آورد.
نخستین قصه کتاب شبیه‌ قصه‌های پریان است اما نگرش قدری مسلک دارد. در مجموع می‌توان گفت که در آثار شما قضا و قدر بر خواست تغییر می‌چربد. توضیحی برای این نکته دارید؟
در قصه اول، زندگی یک راننده تاکسی روایت می‌شود که پیرمردی اهل مصر است و شبیه او را زیاد می‌بینیم. او گمان می‌کند که هر شخصی سهم خود را از خدا دریافت می‌کند و سهم همه مساوی است. بنابراین شما سهم خود را دریافت می‌کنید، درست به اندازه من. یک گدا هم سهمی مشابه دارد همچنان که یک رئیس جمهور... همه ما سهمی مشابه خواهیم داشت. همه ما در برابر خداوند مساوی هستیم و او سهم همه ما را به تساوی خواهد داد. این اعتقاد که ریشه در ذهنیت مصری‌ها دارد، بسیار قدیمی است. نظرگاه قضا و قدری هم چنین پایه‌ای دارد: در آخر همه ما به یک چیز خواهیم رسید و چون خداوند حق است چنین سرنوشتی در انتظار همه ماست. این به نوعی بازتاب واقعی شخصیت مردان مصری است. به همین دلیل من نوشته‌ام:«حتی مورچه‌ای سیاه بر سنگی تیره در شب ظلمانی سهم خود را از الوهیت می‌گیرد».
اندوهی بر سراسر کتاب شما سایه انداخته است. به نظر می‌رسد حتی خنده‌ها نیز درگیر اندوه هستند. در پایان یک قصه شما نوشته‌اید:«تصمیم گرفتم که هر بار غمی بر جانم چنگ انداخت به این ایستگاه بروم تا از خنده‌های پرطنین رانندگان تاکسی نیرو بگیرم، افسوس که خنده‌های آنان از شکم‌شان برمی‌آید نه از قلب‌شان».
درست است، چون مصر سال‌هاست که از طرف جامعه جهانی به دلیل داشتن رژیمی سیاسی تحقیر می‌شود. هر روز نیروی پلیس در خیابان‌های قاهره مردم ما را تحقیر و همزمان فقر و مشکلات اقتصادی روزگار ما را سیاه می‌کند. این تحقیر حقیقت دارد! و مردم مصر رؤیاهای خود را از دست داده‌اند.
در سال‌های 1910 تا 1980 رؤیایی در ذهن مردم شکل گرفت. رؤیایی که از فردا می‌گفت، رؤیایی که به یاری آن ما باور داشتیم که فرزندان ما فردای بهتری خواهند داشت. این رؤیا به آخر رسیده است. ما دیگر رؤیایی نداریم. با این همه ما اعتقاد داریم که مردمی توسعه‌یافته داریم. مصری‌ها باور دارند که کسی هستند. آنها معتقدند که نور هنری، فرهنگی و حتی سیاسی، اقتصادی جهان عرب از مصر می‌آید. آنها شالوده کشورهای عربی را بنیان گذاشته‌اند. وقتی اعتقاد داشته باشیم که مردمی بزرگ هستیم و این مردم بزرگ مدام به همین اندازه تحقیر می‌شوند، معلوم است که غمی بزرگ در دل خواهیم داشت. آنچه در سال‌های 2006- 2005 رخ داد التهابی اجتماعی و بسیار مهم بود که نشان می‌دهد امکان جان به در بردن روز به روز کمتر و کمتر می‌شود.
در دهه 70 و 80 میلادی امکان مهاجرت به کشورهای خلیج[فارس] فراهم بود.
دو و نیم میلیون مصری در عراق بودند که حالا همه برگشته‌اند. امکانات گردشگری کشور در حد مناسبی بود اما همه اینها از بین رفته است، نه می‌توان به عراق رفت، نه به عربستان سعودی، نه به امارات متحده‌عربی و نه به قطر. در داخل هم حکومت در سیاست‌های اقتصادی خود شکست خورده است... بنابراین ما به بن‌بستی رسیده‌ایم. برای همین بود که من تصمیم گرفتم این کتاب را بنویسم و ماجرای خیابان‌های امروز را روایت کنم.
در کتاب خود از فقر حرف زده‌اید. منظورتان فقر رانندگان تاکسی است؟
من از فقر حرف نمی‌زنم، من از تقریباً همه جمعیت کشورم حرف می‌زنم چون تنها ده درصد مردم ثروتمندند، 10 درصد به سختی تلاش می‌کنند تا زنده بمانند و 80 درصد مشکلات عمیق در زندگی دارند.
وقتی من از این دسته آخر حرف می‌زنم انگار دارم از کل جمعیت حرف می‌زنم. من از مصر، از خودم، از کشورم، از تاریخم و از آینده خودم و فرزندانم حرف می‌زنم. در اروپا وقتی از فقر می‌گویند به یاد اقلیتی اندک می‌افتند. من البته از جمله 10 درصدی هستم که می‌توانم زندگی خود را اداره کنم اما این مانع نمی‌شود که مردم مصر را از یاد ببرم.
می‌نویسید:«همواره در ذهنم می‌ماند که هر احساس ترسی با خود امید فردایی بهتر دارد.» آیا این جمله را برای تسکین و دلخوشی می‌گویید یا واقعیتی در آن هست؟
فردای بهتر از راه می‌رسد، مطمئن باشید، التهاب اجتماعی قوی است و مردم زمینی را می‌جویند که روی آن سر پا بایستند. نبوغی که مردم ما دارند سرانجام رؤیای ما را برمی‌گردانند. پروژه فرهنگی مصر از قرن نوزدهم میلادی آغاز شده است و طی 80 سال مصر را ساخت. این حاصل تلاش چندین نفر است که من می‌توانم نام برخی از آنان را ذکر کنم، محمد عبده، قاسم امین، سعد زغلول، طاها حسین، سید درویش، طلال حرب، مختار... من از یک آهنگساز (سید درویش)، یک اقتصاددان(طلال حرب)، یک مجسمه‌ساز(مختار)، یک جامعه‌شناس(قاسم امین) و یک متفکر مذهبی(محمد عبده) نام بردم. این اشخاص مصر امروزی را ساخته‌اند.
هرچه امروز در این کشور داریم از سینما گرفته تا تئاتر و ادبیات حاصل تلاش آنان است اما این پروژه پس از 80 سال دچار شکست شد و به پایان رسید. ما اکنون در دوران شکست به‌سر می‌بریم. اما این به معنای آن نیست که ما دیگر پروژه توسعه‌ای نخواهیم داشت، بلکه روزی طرحی عقلانی از راه می‌رسد.
می‌گویند که یکی از اعضای یک حزب سیاسی به همه هم حزبی‌های خود توصیه کرده که کتاب شما را بخوانند.
حزب مبارک رئیس جمهور حاکم بوده است. تنها می‌توان بگویم که برایم عجیب است همین!
آیا کتاب شما می‌تواند چیزی را تغییر دهد؟
رؤیای ادبیات در مصر همواره ایجاد تغییرات اجتماعی و ذهنی بوده است و بی‌تردید رؤیای همه نویسندگان هم وجود دارد. دست در دست هم چهره سیاسی و رسوم اجتماعی را تغییر دهیم تا به توسعه واقعی برسیم.
شما وقتی از مصری‌ها حرف می‌زنید، می‌‌نویسید:«چه روی زمین باشیم چه روی سیاره‌ای دیگر، ترس در جان ماست که باعث می‌شود تا حرف دل خود را نزنیم.» آیا خود شما هم چنین هستید؟
مردم مصر با ترسی از سیاست زاده می‌شوند. ما هزاره‌های متمادی ملتی سرکوب شده‌ایم. از نگاه امروزی می‌توانم بگویم که 10 هزار سال قبل پادشاه دیکتاتور بوده است. هزاران هزار سال دیکتاتورها بر سرزمین مصر حکمرانی کرده‌اند. به همین دلیل مردم مصر به طور طبیعی از قدرت، دولت و پلیس می‌ترسند.این ترس در ژن‌های ما راه یافته است و ما با آن زاده می‌شویم. من که از افراد تحصیلکرده جامعه هستم، وقتی به خیابان می‌روم و یک پلیس را می‌بینم کمی می‌ترسم.
همیشه دوست داشتید نویسنده شوید؟
من کار خود را با روزنامه‌نگاری شروع کردم اما همیشه می‌دانستم که کار من نوشتن است و روزی نویسنده می‌شوم. نوشتن در وجود من بود اما همواره به تعویق می‌افتاد. وقتی «تاکسی» پرفروش شد، اعتماد‌به‌نفس من هم تقویت شد. امروز دورانی سرنوشت‌ساز در تاریخ کشور ماست. کتاب‌های خوب می‌فروشند. نویسندگان زیادتر شده‌اند، ناشران و مجلات و روزنامه‌ها هم به همین ترتیب، اینها در آینده نتیجه خواهد داد.¬
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار