کد خبر: 391448
تاریخ انتشار: ۰۹ خرداد ۱۳۸۹ - ۲۰:۵۳
گشتی در کهنه بازار بزرگ پایتخت


کهنه خری و کهنه فروشی، بیشتر در حاشیه شهرهاست، این را که می‌‌دانیم و می‌‌بینیم. حاشیه تهران هم از این پدیده بی‌نصیب نمانده است. در این شهر بزرگ و درندشت، هر جا آب و آبادانی برقرار باشد، رد پای بازار مکاره سمسمارها را نیز می‌‌توان دید. البته مثل هر شغل دیگری، این صنف نیز به دنبال بازاری متمرکز برآمده‌اند و توانسته‌اند برای خود در گوشه کناری، کلونی سمساری را به راه بیندازند. سخن از بازار بزرگ دست دوم فروشی در حاشیه بزرگراه شهید کاظمی واقع در یکی از محلات حاشیه‌ای جنوب غرب تهران است. جایی که از محل تلاقی بزرگراه‌های شهید سعیدی و جوانه شروع می‌‌شود (یعنی دقیقاً از زیر تقاطع غیر همسطح) و تا نزدیکی بزرگراه آزادگان ادامه دارد. بازار بزرگ و هسته‌ای نعمت‌آباد، یکی از اصلی‌ترین بازارهای لوازم منزل مستعمل است که برای خود در تهران، اسم و رسمی به هم زده. برای همین، وقتی از نعمت‌آباد و بازار بزرگش سخن می‌‌گوییم، باید در نظر داشت که از صنعت و کسب و کاری پررونق حرف می‌‌زنیم، هر چند با وجود کسادی بهار و از نفس افتادن بازار، به نظر می‌‌رسد این صنف در چند ماهه اول سال، بیشتر به استراحت مشغولند تا کاسبی.
سفری به جنوب غرب تهران
سفر کوتاه ما از کنار پادگان قلعه‌مرغی آغاز می‌‌شود. درست از جنوبی‌ترین ضلع این پادگان که از بام تا شام، سربازانش بر بلندای اتاقک‌های نگهبانی ایستاده‌اند و با تفنگی به دوش، گاهی برای کسانی که رد می‌‌شوند و سلامی می‌‌کنند، دست تکان می‌‌دهند. ‌اندکی آن سوتر، بازارچه معروف عبدل آباد شروع می‌‌شود. بازارچه عبدل آباد، در اصل، مجموع خیابان‌های احد و شهید احسایی است که حدفاصل بلوار شکوفه در جنوب تا 30 متری انقلاب در شمال را اشغال کرده‌اند. در این مسیر یک کیلومتری، مغازه‌های پر و پیمان در دو طرف خیابان، ویترین‌های شلوغ و شیک خود را در مقابل عابرانی گذاشته‌اند که اکثراً برای خرید و اقلاً برای وقت گذرانی و حاشیه سازی آمده‌اند. در این بازار، بیشتر پوشاک و لباس می‌‌فروشند. جالب تر از مغازه‌هایی که با انواع و اقسام دکور و تشکیلاتشان، مشتریان را دعوت به خرید می‌‌کنند، دستفروش‌ها هستند. در این بازار، بساط دستفروش‌ها ظاهراً بیش از مغازه‌ها فروش دارد. این بساط‌ها که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می‌‌خرند و می‌‌فروشند، برای خود سرقفلی کلانی دارند. این طور که محمد، یکی از دستفروش‌ها می‌‌گوید، هر مغازه دار از دستفروش مقابل خود، به ازای هر تختی که می‌‌گذارد و روی آن اجناس خود را می‌‌چیند، ماهیانه 300 هزار تومان می‌‌گیرد. به بیان دیگر، دستفروشی که دو تخت (یا میز) برای کاسبی در مقابل حجره یکی از فروشنده‌های ثابت پهن کرده، ماهیانه 600 هزار تومان سرقفلی تخت می‌‌دهد. از محمد که وسایل بازی بچه‌ها می‌‌فروشد، می‌‌پرسم: با این هزینه‌های گران، صرف می‌‌کند کاسبی؟ می‌‌گوید: اگر صرف نکند که این همه دستفروش و کاسب اینجا نمی‌مانند. لابد صرف می‌‌کند که ایستاده‌ایم.
بله، لابد به صرفه است. هر چه که هست، برخی دستفروش‌ها، گاری‌های متحرک دارند و سرتا ته بازار را می‌‌روند و می‌‌آیند و احیاناً به کسی هم سرقفلی نمی‌دهند کاسب‌هایی هستند که روی گاری‌های خود، چای، قهوه، میوه و صیفی، آش دوغ سرعین و هر چه خوردنی است را به دست خلق الله می‌‌دهند تا چرخ امورات خانه بچرخد.
یادبودی برای پارکبان
در انتهای 30 متری انقلاب، پایانه شهید سروری است که از آنجا به تمام تهران، می‌‌شود آمد و شد کرد. کنار این پایانه درون شهری، پارک بزرگی است که درختچه‌های کوتاه قامت و باریک آن نشان از قدمت ‌اندکش دارند. در این پارک مجسمه بسیار بزرگ سبزپوشی است که به انسان‌های مشهور و معروف تعلق ندارد. بلکه مجسمه یادبودی است برای پارکبان. انسان‌هایی که هر روز از زحمت‌هایشان دیگران استفاده می‌‌کنند، بدون اینکه چیزی درباره آنها بدانند.
هر چه که هست، از این پارک به محله نعمت‌آباد که مقصد اصلی این گزارش است، چند پل عابر پیاده کشیده شده تا رهگذران زحمت ویراژ رفتن از میان ماشین‌های بزرگراه شهید کاظمی را به جان نخرند. آن سوی این پل‌های آهنی، بازار مکاره نعمت‌آباد شروع می‌‌شود. بازاری که در کوچه پس کوچه‌های نعمت‌آباد جریان دارد و زندگی بی‌وقفه نعمت آبادیان، در آن با لوازم و وسایل دست دوم عجین شده است.
فاصله‌ها برداشته می‌‌شود
اولین چیزی که در بازار بزرگ نعمت‌آباد به چشم می‌‌خورد، این است که بسیاری از فاصله‌ها میان کسب و کار و منزل برداشته شده است. در این کوچه خیابان‌ها، آنقدر وسایل و ابزار خانه گذاشته است و جماعتی از اهل محل و کسبه بر آنها نشسته‌اند که بیننده ناآشنا نمی‌تواند تشخیص بدهد کسانی که با این حوصله مشغول گل گفتن و گل شنفتن هستند، کاسب محلند یا اهل خانواده. انواع مبلمان که در کوچه‌ها کنار دیوارهای قدیمی چیده شده و با یکی دو عسلی و میزهای زهوار دررفته تزئین شده‌اند، با چند سینی چای، پذیرای نعمت آبادی‌هایی هستند که برخی کاسبند و بعضی همسایه. این می‌‌شود که آدم در می‌‌ماند به جمع‌های خانوادگی آمده یا نه و در حین گشتن کاسبکارهای محل را می‌‌بیند که به خاطر چرت بهاری بازار دست دوم، همدیگر را برای پرچانگی پیدا کرده‌اند. هر چه که هست، نعمت آباد این روزها، ظاهراً محل خوبی برای چای نوشیدن، گپ زدن و دیدار آشنایان است.
تابستان، کولر را دریاب
کاسبی غالب این روزهای نعمت آباد، کولر و پنکه است. این برای مغازه‌هایی است که همه چیز می‌‌خرند و می‌‌فروشند، نه برای آنهایی که بیشتر در کار مبلمان و لوازم صوتی و تصویری‌اند. مغازه‌های سمساری عمومی، کولرهایی را که در انبار خوابانده‌اند، عصرها بیرون می‌‌آورند. موتور را باز می‌‌کنند و شیلنگ آب را می‌‌گیرند به جان کثیفی‌ها و شوره‌ها تا شکل و صورت کولرهای قراضه، تر و تمیز و به اصطلاح مشتری پسند شود. دیدن انبوهی از کولرهایی که روی سر و کله هم ریخته شده‌اند تا به نوبت، شست‌وشو شوند و در انتظار مشتری، در مغازه جابگیرند، لطف خودش را دارد، هر چند برای این روزهای جماعت دست به دهان، خرید یکی از این کولرهای آبی عهد تیرو کمان، کلی برنامه ریزی و ریال ریال پس‌انداز و پیش‌انداز می‌‌خواهد.
کسب و کار آقای عیوض
یکی از کوچه‌ها را خرده ریزهای مغازه عیوض آقا اشغال کرده است. عیوض آقا ترک است و فارسی را با لهجه آذری حرف می‌‌زند. برای همین شنیدن حرف‌هایش لطف خود را دارد. عیوض آقا، می‌‌گوید، سال‌هاست در این کار است، چیزی بیش از یک دهه و حالا که حسابی مغازه‌اش در محل جا افتاده، باید دیوارها را خراب کند و کاشی کند تا بتواند سر و شکلی به مغازه بدهد. منتظر است تا عمله و بنا ردیف شود و در این بازار کساد، حداقل بتواند دیوارها را سر و شکلی بدهد. عیوض آقا می‌‌گوید در سه چهار ماه ابتدای سال، بازار خیلی وارفته است. می‌‌گوید در ماه‌های دیگر، شغلشان آب و نانی به هم می‌‌رساند، ولی در چند ماه آغاز سال، خصوصاً بهار، خبری در بازار نیست و به قول خودش، فقط خرج مغازه درمی‌آید.
کسب و کار آقای عیوض، این روزها بیشتر خریدن است. چون برای او، مشتری‌ها بیشتر در چند ماه آخر سال، دست به جیب می‌‌برند و بیشتر، حالا کسانی که می‌‌خواهند لوازم منزل را نو کنند یا دستشان در پوست گردو مانده، سری به مغازه‌اش می‌‌زنند و پیشنهاد خرید می‌‌دهند. وقتی می‌‌پرسم چه می‌‌خری، می‌‌گوید: همه چیز، کولر، تلویزیون، مبل و صندلی، حتی لباس هم بیاوری می‌‌خرم. این دیگر چه مدلی است؟ می‌‌گویم این قدر نخر، ورشکست می‌‌شی‌ها و با خنده از همدیگر جدا می‌‌شویم، عجب کسب و کاری دارد عیوض آقای آذری! او را با همسایه‌های سمسارش ترک می‌‌‌کنم. همسایه‌هایی پرتعداد که ظاهراً برای نیمکره شمالی، کافی هستند. ترکیب خوش آوایی است؛ سمسارهایی برای نیمکره شمالی!
قاصدکی که دیر شکفت
در میانه بازار آشفته نعمت‌آباد، مرد قرمز پوشی، توجهم را جلب می‌‌کند. پیش می‌‌روم. یکی از حاجی فیروزهاست که دایره در دست، میان کوچه خلوت ایستاده، برای خودش آواز می‌‌خواند: ابراب خودم سلامو علیکم. ابراب خودم بز بز قندی، ابراب خودم چرا نمی‌خندی؟ دشتی به او می‌‌دهم. سری تکان می‌‌دهد و به افتخارم، دایره را به زنگ می‌‌گیرد: اینجا تیرونه، به به! پیچ شمرونه! به به! گل فراوونه! به به! از این که من را به گل تشبیه کرده، خنده‌ام می‌‌گیرد. من و گل؟ لابد خرزهره! عکسی می‌‌گیرم و لبخندی رد و بدل می‌‌کنیم. این طور که پیداست، این قاصدک بهاری خیلی دیر شکفته است، چون امروز، 65 روزی می‌‌شود که بهار به این سرزمین پا گذاشته و اکنون می‌‌توان در یکی از بهاری‌ترین روزهای نعمت آباد، وقتی صدای دایره زنگی و آواز فولکلور مرد دوره‌گرد توی کوچه‌ها پیچیده، دوردست دماوند را دید که با غرور دل آسمان را شکافته و ستیغش پر از برف است. اینطور که پیداست، در نعمت آباد، بهار خیلی وقت است آشیان کرده است.



نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار