
دومین ماه از زیباترین فصل سال آغاز شده است. اکنون دیگر، کارمندان دولت در صندلیهای خود قائم شده اند. استادان و دانشجوها به مراکز آموزشی برگشته اند و دیگر در کلاسهای درس از خمیازه های شروع سال، خبری نیست. خیابانها دوباره پر از ماشین شده و مردم تقریبا به زندگی عادی خود برگشته اند. می گویم تقریبا، چون هنوز قسمتی از مردم، نتوانسته اند از چرت نوروزی، خود را خلاص کنند. در این بخش از مردم، هر چند شاید در یک نگاه سطحی، ثروتمند بودن و برخورداری از سرمایه پس انداز، عامل تنبلی و بی انگیزگی آنها به کار قلمداد شود، ولی واقعیت این است که برخی مشاغل، در اردیبهشت ماه نیز هنوز به خواب نوروزی مشغولند و نمی توانند به رونق روزهای پیش از عید بازگردند. صاحبان این مشاغل که ناگفته پیداست بیشتر در حوزه بازار فعالیت می کنند، با نگرانی به روزهایی می نگرند که ممکن است پس از بی رونقی ماه های بهار و به دلیل فرارسیدن فصل امتحانات و پس از آن گرمای تابستان دچارش شوند. به بیان دیگر، قسمتی از بازار، نگران است در چند ماه اول سال را باید در کسادی بگذراند.
در این میان، البته بازار فرش دستباف، حالت آسیب پذیرتری دارد. چه، عوامل بسیاری مانند رقابت سنگین فرشهای تولیدی ماشینی، فرشهای وارداتی، وضعیت نامعلوم صادرات فرش دستباف و همچنین شرایط نه چندان مساعد جیب مصرف کنندگان را باید در این کسادی سهیم دانست. گزارشی که در پی می آید، نگاهی کوتاه به وضعیت این بازار و شنیدن سخن کسانی است که روزهای زیادی از عمر خود را در هنر فرشبافی اصیل ایرانی به عنوان استاد کار و تولید کننده سپری کرده اند و اکنون در گوشه حجره خود در بازارهای فرش شهرهای مختلف ایران، از جمله همدان، اردکان و اصفهان، به انتظار روزهای خوش نیامده، ایام را سر می برند.
نقوش کساد ازندریان
مغازه حاج صادق احمدی، زیر هشتی ورودی یکی از تیمچه های بازار همدان، مغازه کوچکی دارد. سر تا ته حجره اش، شش متر نمی شود. با یک وجب پستو که در آن چای دارچینی دم می کند و وقتی با همسایه ها می نشینند پای درد و دل، بوی دارچین و چای دو غزال، همین حجره نیم وجبی را پر می کند. تیمچه ای که حاج صادق در آن سی سال است کاسبی می کند، نزدیک به 200 سال قدمت دارد. این را می شود از دیوارهای ضخیم و صد البته پنجره های چوبی طبقه بالای حجره فهمید. البته تابلوی ورودی بازار همدان نیز این را می گوید: اثری تاریخی که سازمان میراث فرهنگی آن را ثبت کرده و هیچ کس حق ندارد در آن دخل و تصرف کند و چه و چه.
حاج صادق اما، حالا تنها نشسته است و گاهی که حوصله اش سر می رود به جان فرشها و قالیچه های دستباف می افتد تا پرزهای کج و دررفته را با ناخنگیر بگیرد، بیکاری است دیگر.
یکی دو دقیقه ای که به تماشای تیمچه می ایستم، سر و کله یک مشتری پیدا می شود. قالیچه هایی را که دم در تلنبار شده، زیر و رو می کند. سلامی می کند و بفرمایی می شنود. پیداست آمده مظنه کند: "قالیچه چند حاج آقا؟"
- قابلی نیست. نود تومن.
- گرونه. چهل و پنجم می دی؟
- نه، نمی صرفه.
مشتری می رود. می مانم. کاسب بازار قیمتی می گوید و مشتری نصف آن را پیشنهاد می کند. ظاهرا اینجا سخن از چانه زدن و تخفیف گرفتن نیست. وقتی از حاج صادق می پرسم چه اتفاقی افتاده، می گوید: همین است که می بینید. در این چند هفته ای که در مغازه را باز کرده ام، فروش نداشته ام.
فرشهایی که می فروشد، کار تکاب، بیجار، همدان و ازندریان است. ازندریان، روستای معروفی در سر راه همدان به ملایر است که فرشهای آن به دلیل گره دو پیچ ترکی، محکمتر و ضخیمتر از فرشهای فارس باف به نظر می رسند. نقوش زنده این فرشها با زمینه سرخ و لاکی، بسیار زیبا به نظر می رسند. از دلیل کسادی می پرسم. تعارفم می کند به چای دارچینی، تا بیایم روی پشته ای از قالیچه های ذرع و نیم بنشینم، سر دل حاجی وا می شود: قدیم، خارجیها می آمدند خرید. الان دیگر هیچ خارجی ای وارد بازار نمی شود، چه برسد به اینکه بخواهد فرش دستباف بخرد. مشتری ما شده است داخلی. قیمتی که الان به این آقا گفتم، قیمت 20 سال پیش بود، ولی می بینید که بازار هم می خواهند نیم بها بخرند، چون هم پول ندارند و هم می بینند ما اینجا از بام تا شام پشه می پرانیم.
می پرسم: فرشها را تولیدکنندگان خودتان می بافند؟ می گوید: سابق بر این، من 200 دار قالی بیشتر داشتم که در خانه های مردم بود. چله و خامه و نقشه و مصالح به بافنده می رساندم و آنها فقط خفت می زدند. الان دیگر این کارها را نمی شود کرد چون برای هیچ کس صرفه ندارد، چون خرید نیست. این فرشها را هم که می بینید، تک و توک در خانه ها می بافند تا بیکار نباشند و هم کمک خرجی برایشان باشد. دیگر از تولید فرش دستباف در همدان، مثل قدیم خبری نیست. تولیدکننده ها شده اند حجره دار و بافنده ها هم برای خودشان دار قالی کوچکی درست کرده اند و سالی یک قالی، زمین می اندازند.
می پرسم به نظر شما آخر ماجرای فرش دستباف ایرانی به کجا می رسد؟ می گوید: باورتان نمی شود. الان وضعیت طوری شده است که تاجر، فرش دستباف را در داخل می خرد و عدل عدل می برد با میوه خارجی تاخت می زند. می خواهی آخر و عاقبت این کار چه بشود؟ چین، شهری درست کرده و اسمش را گذاشته کاشان. تمام نقشه های ایرانی را هم دزدیده اند و بعضی استادکارها هم به آنها یاد داده اند چه کنند. فرش ایرانی با تولید چین دارد بازارهای جهان را می گیرد و ما هم اینجا چرت می زنیم.
ستاره ای از کویر اردکان
رحیم هنرمند زاده، که در بازار اردکان واقع در استان یزد، به تجارت فرش مشغول است هم نظری مشابه حاج صادق احمدی دارد. او که در حجره کوچک پدرش در سه راهی بین بازار و خیابان اصلی شهر، کار می کند می گوید: الان دیگر ما حالت واسطه داریم، چون تولید به صرفه نیست. مصالح گران است و بازار کشش تولید فرش را مثل گذشته ندارد. تنها کاری که می کنیم، این است که قالیچه ها و قالیهای دستباف را از دست می خریم و می گذاریم روی همدیگر تا مشتری پیدا شود.
می پرسم اگر مشتری نباشد که شما سرمایه تان را صرف خرید این همه قالیچه نمی کنید؟ می گوید: مشتری ها فرق کرده اند. زمانی اگر دختری را می خواستند به خانه بخت بفرستند، دو تا قالی همقد و همنقش روی جهیزیه اش بود. برای همین رسم بود در ارکان فرش ها را جفت می خریدند و تولید کننده هم جفتی می بافت. ولی حالا باورتان می شود کارخانه های قالی شویی مشتری ما شده اند؟
این را تا حالا نشنیده ام. وقتی تعجبم را می بینم، مسئله را توضیح می دهد: تاجرها، دیگر حال و حوصله چرخ زدن در بازار را ندارند. از طرفی، می دانند اگر راه بیفتند و قیمت بگیرند، ممکن است بازار تکان بخورد. برای همین قالی شویی ها شده اند دلال تاجرها. فرشها را جمع و جور می کنند تا زمانی که تاجر عمده خر سر و کله اش پیدا شد، پارتی های صد تایی فرش را یکجا تحویلش دهند.
می پرسم به جز قالی شویی، مشتری دیگری پیدا نمی شود؟ هنرمندزاده اکراه دارد برای جواب. وقتی می بیند منتظر ایستاده ام و زل زده ام به چهره اش می گوید: برخی هم هستند که گیر و گرفتاری دارند. مثل کشاورزهایی که به هر حال باید برای آغاز فصل کشت و کار، سرمایه ای داشته باشند برای کارشان. این می شود که می آیند فرش را به چک می خرند و می برند نقد می فروشند تا کارشان راه بیفتد. در بازار فرش، پیش می آید کشاورز نسق و بنچاق زمین را گرو فرش خریدن بگذارد. زمانی، مشتری که می آمد، مغازه را جارو می کرد، اما الان ببینید چقدر فرش روی همدیگر ریخته ایم و مانده ایم چشم به راه مشتری.
با دست به انبوهی از قالیها اشاره می کند که روی تخته ای بلندتر از سطح زمین چیده شده اند، تا باز کدام دست پیدا شود آنها را ورق بزند و مشتری ایرادگیر برای هر کدام ابرویی بالا بیندازد و بگوید: بعدی!
گشتی در قیصریه
در بازار کهنه فرش اصفهان، نیز همین کسادی و کرختی حاکم است. راسته نقشه کشها و رفوگرها، در شمال غربی میدان نقش جهان، یکی از فرعیهای پرشمار بازار قیصریه است. حاج آقا عطریان در یکی از این فرعیها به نام کوچه ملکی، حجره بزرگی را اداره می کند که این روزها در آن به جز چند فرش و گلیم و گبه، چیز زیادی به چشم نمی خورد. شهرت عطریان به گبه هایی است که تولید می کند چون به گفته خودش در عشایر بختیاری و شاهسون شیراز، آشناهایی دارند که وقتی روزگارشان به تنگنا می رسد، سری به او می زنند و هر وقت گبه شان از دار افتاد، حسابها را تسویه می کنند. عطریان، می گوید: فروش ما بیشتر مربوط به بیرون از اصفهان است، چون به قدری در اصفهان بازارهای مختلف فرش و نقشه ها و سلیقه ها وجود دارد که کسی به فکر گبه شیراز نمی افتد. گبه ها را جمع می کنیم برای مشتریهایی که از خارج استان و کشور آمده اند. از رونق کار می پرسم، می گوید: گبه، جنس گرانی است. متری 50 تا 150 هزار تومان قیمت می خورد. یعنی یک گبه قالیچه ای در ابعاد 2 متر و نیم در یک متر و نیم، 200 تا 600 هزار تومان، بسته به بافت و رنگ و طرحش، قیمت دارد. برای همین به صرفه مصرف کننده بومی ما نیست که فرشهای نائین و کاشان و چالشتر را می بیند و نقش و نگارها را با همدیگر مقایسه می کند.
حاج آقا عطریان می گوید: گبه، طالب دارد. نقشه ندارد. با ذهن بافته می شود. شما نمی توانید گبه را جفت بخرید چون اگر به بافنده، نقشه بدهی، کار را خراب کرده ای. بگذار کار خودش را در دشت و صحرا بکند و تو وقتی آن را به خانه می بری، لذتش را ببر، خرابش نکن با طرح دادن اشتباه.
به نظر او، بازار گبه و فرش دستباف، پیش از عید هم رونق چندانی نداشته است که حالا در خمیازه باشد. عطریان می گوید: راضی هستیم به کاری که می کنیم. چون شغل پدر و پدربزرگم بوده، من هم در این شغل مانده ام.
حاج اصغر طلایی، یکی دیگر از کسبه بازار فرش اصفهان است که در کوچه مینیاتور، پشت بازار فرش جدید حکیم، دم و دستگاهی را از پدر به ارث برده. وقتی به او می رسم که در بعدازظهر آخرین روزهای فروردین، با دوستان و همسایه ها در حجره کوچکی، پاتوق کرده اند. از فلاسک زهواره دررفته ای چای می ریزند و می نوشند. گل می گویند و گل می شنوند و حجره دار آشنا، که چند دانگ صدایی برایش مانده، آوازهای کوچه باغی سر می دهد: ای چرخ فلک دوندگی ما را کشت، بر درگه خلق بندگی ما را کشت...
حاج اصغر، حرفهای شنیدنی فراوان دارد. می گوید تعدیل اقتصادی حاج آقا رفسنجانی، من و امثال منو نابود کرد. جرات داری بنویسی؟ می گویم شما بفرمایید. ادامه می دهد: حاج آقا رفسنجانی پونزده سال پیش اومد همین پشت تو هتل عباسی. داشتیم باهاش چک و چونه می زدیم واسه صادرات که چرا کاری کرده هر توریستی از در اصفهان می ره بیرون، دو تا عدل فرش گذاشته رو شونه ش و دبرو. گفت خب حالا یه کاری می کنم دیگه این وضعیت پیش نیاد. می دونین چی شد؟ وقتی رسید تو همین بازار، فرشو وزن می کردن و به وزن ابریشماش، پول می دادن. یعنی زحمت بافنده و نقشه کش و اوستای قالی و هنر و هنرمند همه کشک!
امثال من نابود شدیم با این کارها. می پرسم: حالا چی؟ حالا چطوره وضعیت؟ می گوید: می بینین که! نشستیم کوچه باغی گوش می دیم. نه اینکه فکر کنی شب عیدی دشت کردیم، نه، اینجا پاتوقمون شده وقتی حوصله مون سر می ره از سر بیکاری می یایم و رفقا رو می بینیم.
این دیگر، نوبر نوبر است. حجره فرش فروشها در لُب بازار اصفهان، که قیمتی برای آن نمی توانند تعیین کنند، محل رفع کسالت پاتوق رفقا شده است. وقتی از جمع تجار بیکار فرش دستباف خداحافظی می کنم و به بازار جدید حکیم قدم می گذارم، هنوز صدای خواننده خوش نوا زیر تاق ضربی بازار می پیچد: تو اگر گوشه محراب نشستی، صنمی گفت چرا؟ من اگر کوزه و پیمانه شکستم به تو چه؟