
سربداران برای بسیاری از كسانی كه اكنون دهه سوم عمر را پر كردهاند، شده است یك خاطره قدیمی. شیخ خلیفه و به دار كشیدنش در مسجد جامع باشتین و بعد از آن قیام سربداران. شیخ حسن جوری هم یك خاطره قدیمی شده. شیخی كه همه را بر میآشفت تا ایران و ایرانی پاینده و جاوید بماند، نه سرافكنده در زیر سم اسبان مغول. پیكر شیخ حسن جوری، به واقع بهانهای است تا بعد از هفت، هشت قرن كه از مرگش میگذرد، هنوز بوی آزادی و آزادگی بدهد خاك فیروزآباد و فریومد. این مكانها، روستاهایی است كه سرداران سربدار را در خود جا داده، بقعههایی برای آزادگی. می گویند او یکی از رهبران قیام سربداران و از شاگردان شیخ خلیفه و از رهبران سیاسی مذهبی قرن هفتم هجری قمری بود که به دست
وجیه الدین مسعود در سال 745 هجری قمری به شهادت رسید و در نزدیكی روستاهای فریومد و کلاته میرعلم فیروزآباد دفن شد. اگر چند دهه زودتر به منطقه میرفتم حتماً در حوالی مقبره شیخ حسن جوری، بازماندههای شهر جور را میشد دید که آثار قلعهها و برج و باروی آنها، حکایت از عظمت گذشته این شهر با پیشینهای در حدود 700 سال داشت، ولی امروز، این مكان، تنها بقعهای است تازه ساز در نزدیكی همان روستاها كه مردمش میگویند بی آبی روزگارشان را تباه كرده. برای رفتن به سرمزار شیخ حسن، باید مرد باشی تا از راه پر پیچ و خم میان مزارع بگذری كه زمستانها تا زانو، باران، آنجا را گل كرده است و تابستانها هم خاك است و تشنگی. می گویند مقبره این عارف دوران حكومت مغول سالها ناشناخته بود. میگویند سریال سربداران، كاری كرد كارستان و پس از نمایش سریال این نهضت، مقبره شیخ سر به دار شناسایی شد.
شیخ خلیفه، مردی از تبار تشیعزمانی این ملك، نه این قدر امن بود كه الان است. صحبت از 700 سال پیش است. زمانی كه مغولان بیابانگرد در آن تركتازی میكردند. طوایفی بیتمدن كه ایلخانان بر آنها حكومت میكردند. با مرگ ابوسعید آخرین ایلخان مغول، تلاشهای استقلال طلبانه ایرانیان بیشتر شد. در آخرین سالهای حکومت ابوسعید در خراسان یکی از بزرگان منطقه به نام شیخ خلیفه مازندرانی، مبارزه با ایلخانیان ستمگر را در رأس همه برنامههای زندگی خود قرار داد. شیخ خلیفه مازندرانی که علوم دینی را در آمل آموخته بود، نزد شیخ بالوی زاهد از مشایخ بزرگ مازندران رفت و از مریدان او شد. شیخ خلیفه به دنبال مبارزه با ظلم و ستم و دریافت پاسخ صحیح در مسائل سیاسی و اجتماعی بود و چون این موارد را در استاد خود ندید، از او ناامید شد. از این رو به سمنان نزد علاءالدوله سمنانی از بزرگان آن زمان که آوازه شهرتش در همه جا پیچیده بود، رفت. پس از مدتی شیخ خلیفه نزد خواجه غیاثالدین حموی رفت تا از او پاسخ صحیح در مسائل سیاسی و اجتماعی بشنود. ولی باز هم شیخ خلیفه به هدف اصلی خود نرسید و به سبزوار که کانون اصلی تشیع دوازده امامی بود، رفت و در مسجد جامع شهر سکنی گزید. وی مسجد را بهترین و مناسب ترین سنگر مبارزه با ظلم و ستم قرار داد و در آنجا به وعظ و ارشاد مردم پرداخت تا اینکه مریدان بسیاری گرد او جمع شدند. وی افزون بر ارشاد و موعظه به مشکلهای اجتماعی و سیاسی که جامعه از آن رنج میبرد، اشاره میکرد و تنها راه آزادی و رهایی را، جهاد در راه خدا و مبارزه با حاکمان ظلم و ستم اعلام میکرد. مردم او را به منزله پناهگاهی در برابر ظلم و ستم بیگانه انتخاب کردند. آوازه مبارزه و سخنان او در همه جا پیچید. از همین رو حاسدان با حمایت سخنان متعصبان سبزوار که از مذهب شیخ در هراس بودند، شبانه شیخ را در مسجد کشتند و قتل او را عادی نشان دادند، به این طریق که او را حلق آویز کرده و چند خشت زیر پای او قرار دادند تا مرگ او را به صورت خودکشی جلوه دهند.
شیخ حسن، آزادهای كه ایران را آزاد میخواستشاگرد وی، شیخ حسن جوری که از روستای جور نیشابور بود پس از گذراندن تحصیلات دینی خود در آنجا، با آگاهی از شهرت و آوازه شیخ خلیفه به سبزوار آمده و شیفته وعظ و ارشاد او شده بود و پس از مرگ خلیفه، مریدان او پیرو و مطیع شیخ حسن جوری شدند. وی افکار و اندیشههای شیخ خلیفه، استادش را که مبارزه با ظلم و ستم دست نشاندگان ایلخانی بود، دنبال کرد و با عقل و درایت و بیان شیرینی که داشت مریدان بسیاری نزد او جمع شدند. وی به نیشابور رفت و به تبلیغ تعلیمات شیخ خلیفه پرداخت و توانست در آنجا عده زیادی را با خود همراه کند و هر کس که پیرو او میشد نامش را در دفتر ثبت و به او میگفت: الآن وقت اختفاست و در وقت کارزار منتظر اشاره او باشد و سلاح به دست گیرد. هدف شیخ حسن جوری قیام مردم بر ضد حاکمان مغولی و اشراف محلی بود. او در زندگی درویشی، مردم را برای نهضتی آماده کرد که روش او بعدها در میان پیروانش به نام طریقت شیخ خلیفه و حسن جوری خوانده شد. وی در این مسافرتها به آگاهی بخشی مردم شهرهای گوناگون به ویژه شیعیان میپرداخت و آنان را از مسائل روز باخبر میکرد، حتی برخی شهرها که اغلب آنان از اهل سنت بودند به او گرویدند. پیوستن امیر عزالدین سوغندی - بعدها از رهبران مذهبی سربداران شد و از بزرگان خراسان بود - بر اعتبار شیخ افزوده شد. سرانجام شیخ حسن اعلام جهاد كرد و بعد از آن پایگاه و مرکز اصلی خود را مشهد مقدس که ثقل تشیع بود، قرار داد و به طور رسمی شیخ و مقتدای مردم خراسان شد. وی پیوسته سربداران و مردم را به گسترش عدل و داد، راستگویی و صداقت سفارش میکرد. از این رو مردم بیشتر شهرها حتی مخالفان مذهب او، پیرو او میشدند و جان خود را فدای او میکردند. به دنبال افزایش نفوذ شیخ حسن، امیر مسعود از نفوذ و قدرت معنوی و مادی شیخ ترسید و نگران رهبری خود در میان مردم شد. از این رو دنبال فرصتی بود تا شیخ را از بین ببرد. سرانجام پس از جنگ و گریز بسیار، امیر مسعود از دست نشاندگان طغای تیمور توانست نیروهای خود را به اردوگاه همپیمان شیخ حسن وارد كند. در یكی از جنگها، سپاه سربداران همراه شیخ حسن جوری در زاوه با سپاه حاکم هرات معزالدین حسین کرت وارد جنگ شدند که در آغاز نبرد، پیروزی از آن سربداران بود. اما وجیه الدین، مأمور امیر مسعود مأموریت خود را زود انجام داد و شیخ حسن را به قتل رساند. کشته شدن شیخ حسن وضع جنگ را دگرگون کرد و سپاه سربداران که مرکب از نیروهای مذهبی و سیاسی بود از هم پاشید و طرف مقابل این امکان را یافت تا بار دیگر انسجام خود را به دست آورد و به سربداران تلفات سنگینی وارد کردند.
سریالی در جستوجوی تاریخگفته میشود زمانی كه محمدعلی نجفی، سریال سربداران را میساخت، عدهای به او اعتراض كردند كه مسلمات تاریخی را نادیده میگیرد. از جمله اینكه سربداران در پایان مجموعه ساخت او، تبعید شدند و شیخ حسن نیز با آنها به تبعیدگاه رفت. رفتار و حالات همسر شیخ حسن نیز یكی دیگر از اعتراضاتی بود كه به نجفی میشد. با این همه، وی در مصاحبهای اعلام كرده بود قصد ما تنها ساختن فیلم است و من چیزی به تاریخ بدهكار نیستم! از این جمله قصار كه بگذریم، ساخت سریال سربداران، بركت دیگری هم برای جامعه تاریخ دوست و ایران شناس در پی داشت و آن كشف مقبره و بقعه شیخ حسن جوری بود. این بقعه در 85 کیلومتری شهر میامی، روی تپهای در 2کیلومتری روستای کلاته میرعلم فیروزآباد حوالی روستای فرومد (فریومد) است. نمای آن چهار ضلعی و دارای گنبد مدور روی آن است. پیش از مرمت و بازسازی این آرامگاه، بقعه متشكل از یک اتاق سه در بود و در قسمت شمالی خرابههای شهر قدیمی جور قرار داشت. بنا از خشت خام ساخته شده و عاری از هرگونه پیرایه و تشریفات ظاهری بود، ولی در آذر ماه امسال، وقتی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان سمنان برای بازسازی آن 150 میلیون ریال هزینه كرد، انتظار میرفت بقعهای باشكوه و درخور برای این مجاهد نستوه ساخته شود. با این حال، بقعه ساخته شده، مانند شیخ حسن، مظلوم و دور افتاده است.
سنگ شكسته مزار خانه حسن جعفری، در روستای فیروزآباد سفلی است. خانهای كه برج و بارویی دارد كه زمانی قراولها در آن پاس میدادهاند. خودش میگوید پدرش كه خان ده بوده، چند پارچه آبادی را زیر نگین داشته. مینشسته توی شاه نشین پنجدری. زمستانها كرسی بوده و نقل و آجیل و یك نفر بوده كه شاهنامه میخوانده. جعفری میگوید یادش میآید آن پیرمردی كه سهراب كشان را در شبهای بی سحر زمستان میخوانده، وقتی به بیت «دگر باره اسبان ببستند سخت، به سر بر همی گشت بدخواه بخت» میرسد، تپق میزند. پدرش، همان كه خان ولایات فیروزآباد بوده، با اینكه سواد نداشته، میفهمد، اشتباه را میگوید و بعد از بر میخواند: «به كشتی گرفتن نهادند سر، گرفتند هر دو دوال كمر» حالا اما در این عمارت اربابی كه وسط ده است، دو خانوار ساكنند. حسن آقا و پسرش. حسن آقا حالا كشاورز است، همان شغل آبا و اجدادی كه نسلاندرنسل داشتهاند: دهقانی. وقتی به سر جاده سبزوار، با آن پیكان بار دوگانه سوزش میآید، اوركت آمریكایی را روی شانههاانداخته، پیاده میشود و روبوسی میكنیم. باورش نمیشود كسی این همه راه از تهران بكوبد، آن هم با ماشینهای خط مشهد و بیاید به این سر كویر كه بقعه شیخ حسن را ببیند. میگوید: تا صبحانه نخوری و چرتی نزنی، هیچ جا نمیبرمت. با «من بمیرم و تو بمیری»، راضی میشود. بعد از سرشیر چرب صبحانه و كره محلی با نان تنوری، از خیر چرت زدن بگذریم. میگویم پیاده برویم، تا سیر و سیاحتی هم كرده باشیم. لبخندی میزند. از همان لبخندهایی كه تنها بر چهره پیرمردان سرد و گرم چشیده مینشیند كه به زبان بی زبانی حالی ات كند، یواش برو جوان! شب دراز است و قلندر بیدار. میگوید: با ماشین برویم راحتتریم. میدانم در این بحبوحه قیمت سوخت و وسایل یدكی، آن هم در فصل زمستان كه بارانكی هم زده و زمین گل شده، رفتن به این راه، فاتحهای برای لاستیكهای ماشین است، ولی قبول میكنم. حدسم درست است. جادههای خاكی اطراف فیروزآباد به قدری گل دارد كه آدم تا زانو در آن میماند. میان راه، یكی دو نفر از همولایتیهای حسن آقا را میبینیم و دستی بلند میكنیم. گپ و گفتی هم پا میدهد، با اعضای شورای روستا و دهیار كه حالا مسؤول خانه بهداشت سه پارچه آبادی هم هست و از كمبود بودجه و بهداشت نامناسب منطقه میگوید. بعد كه پیكان بار راه خود را از میان گودالهای آب و گل و شل باز میكند، جاده میافتد درون سینه مسیل فیروزآباد. میرود تا در كناره مزرعهای كه حسن آقا میگوید ملك آبا و اجدادیشان است، سر دربیاورد و اندكی بالاتر، روی یك تپه كم ارتفاع، بقعهای پیداست. سربالایی تپه را پیكان نمیكشد، چه، زمین گلاندود است و وقتی پایین میپرم، حس میكنم به قول سلطان العرفا ، پای مرد به عوض فر رفتن به گل، به عشق فرو میشود. سربالایی كم شیب را به دو بالا میروم در میان جاده پر گل. ساختمانی به نهایت سادگی كه پیداست به تازگی مرمت شده، آن بالاست. وارد كه میشوم میبینم كف را با خشتهای نظامی فرش كردهاند و دیوارها را با كاهگل همان منطقهاندودهاند. آجرهای قرمز هم پایین دیوارها كار كردهاند برای جلوگیری از نم كشیدن بقعه، لابد. دیگر چیزی نیست. نه زیراندازی، نه دری، نه پنجره ای. چرا، چیزی در آن میانه هست. سنگ قبری، از جنس مرمر سفید كه از چند جا شكسته شده و آن را كنار هم گذاشتهاند. مینشینم كنار سنگ مرمر. تسبیحی روی آن است. كنار میزنم و میخوانم: «مضجع عالم الهی، روحانی مجاهد شیخ حسن جوری كه در راه نجات اسلام و مسلمین علیه بیگانگان و دشمنان اسلام مبارزات نستوهی از خود نشان داده و افتخار دیگری برای سلسله و اولیا آفرید. مردم رزم و عالم و نوری/گشته نامت شیخ حسن جوری/مدفنت شد مزار اهل صفا/چون بخطه بقاء مجموری»شیخ حسن، زیر این سنگ شكسته خفته است. یاد حرف آن شاعر عرب میافتم كه سروده بود: همه ما سنگیم بر گور پدرانمان. همین طور است. خود را در هیبت سنگی شكسته میبینم بر گور شیخ حسن. یادت گرامی پدر!
توانگر فریومدیگل و شل جاده را از كفشها میگیرم. باز، پیكان بار و سخنان گرم حسن آقا، رفیق راهم میشود. این بار از میان جاده خاكی كنار مزارع به كلاته سادات میرسیم. دیهی (به قول ناصر خسرو) به غایت كوچكی، با 100 خانوار رعیت. مردانی سالخورده با شال و كلاه سیادت بر سر كه كنج دیوار نشستهاند و آفتاب بیرمق زمستان را نرم نرم مضمضه میكنند. بعد از كلاته سادات كه حسن آقا میگوید همهشان سید اصل و نسب دارند، به «استربند» میرسیم. میدانگاهی بزرگی دارد و آخورگاهی. میزبانم میگوید از زمان قاجاریه در این ده، استر پرورش میدادهاند. میگوید مردم محلی مدعیاند پیشینیان از این ده تا فرومد نقب زیرزمینی كندهاند تا در وقت خطر، گریزگاهشان باشد. ما كه ندیدهایم، این هم بمانند آن همه افسانه محلی كه از آدمهای دمدار و زوزه كوهستان و زارهای جنوب شنیده ام، میشنوم و یادداشت برمیدارم، فقط همین. به فرومد كه میرسیم، مقبره قهوهای ابن یمین، شاعر بلندآوازه و از سلحشوران دوران سربداران را همه بلدند. ساختمانی هشت ضلعی و بدقواره كه نشان از تركیب ناهمگون معماری عهد پهلوی دوم با بناهای محلی دارد. عباس مالدار، نگهبان، سرایدار، تور لیدر و خلاصه همه كاره آثار باستانی فرومد است. مردی به نهایت خوش صحبتی و سواد كه برایم از فرح پهلوی میگوید كه برای توقف چند ساعته در فرومد، گفته بود چه تشكیلات و عمارتهایی در حیاط ابن یمین بسازند. كو؟ پس چی شد؟ این تشكیلات و عمارتها هم به تاریخ پیوست و نام و نشانی از آن نیست، ولی مسجد بزرگ فرومد كه به ادعای مالدار، بزرگترین مسجد جهان اسلام در سبك معماری دو ایوانه خراسانی است، مثل كوه، سر به آسمان میساید. از مسجد عكس میگیرم. چای و خرمایی را كه عباس مالدار تعارف میكند، مینوشم و به حرفهایش گوش میدهم. او نیز آستین ما را میگیرد كه «وقت ناهار» است. تا بیاییم خود را از این همه مهماننوازی خلاص كنیم، ظهر هم میگذرد. موقع رفتن بر سر قبر شاعر، الحمدی نثار میكنیم. قبری با سنگی شش گوشه كه بر مزار توانگر فریومدی نهادهاند. میبینم این مرد آزاده پس از قرنها همچنان بزرگ و عزیز داشته میشود، همان گونه كه خود به دیگران نصیحت میكرد: به گاه فقر توانگر نمای همت باش که گر هیچ ندارندی بزرگ شمارندتحتم او كسی است كه میدانست و میدانست كه میدانست. پس سروده بود: آن كس كه بداند و بداند كه بدانداسب شرف از گنبد گردون بجهاندیاد همه درگذشتگان این خاك، سرداران و گمنامان سربه دار گرامی باد.